گفتوگو با احمدرپوروای بیه منا تسبتا ر سنتیشنارمماانیی«پشت درخت توت» ایدهآل من است

Shargh - - ادبيات - نورا موسوینيا

پشــت درخت تــوت ، نام دومیــن و تازهتریــن رمان « » منتشرشــده احمد پوری اســت. رمانی که بهلحاظ فرم و شیوهی روایی قدری متفاوت اســت با رمان قبلی او؛ دو « قدم اینور خط . رمان پشت درخت توت روایتی سادهتر » « » و سرراستتر دارد اما حسیتر. پوری همین روزها مشغول نوشتن رمان تازهای است که بهگفته خودش مدتی آبستن آن بوده و دیگر وقت زادهشدنش است. همین بهانهای شد برای گفتوگو با او در یک نیمروز تابستانی در دفتر کارش.

«پشــت درخت توت» در قیاس با رمان «دو قدم ↙ اینور خط» تکنیک روایی سادهتر و سرراستتری دارد، در رمان «دو قدم اینور خط» تکنیک تا حدی نمایانتر اســت و پیچیدهتر. چه شد که در «پشت درخت توت» تغییر شیوه دادید؟

در هیچکــدام از ایــن رمانها روی تکنیــک کار زیادی نکردهام. نــوع روایت خیلی بهضرورت موضوع داســتان ساخته میشــود. اتفاقاً خودم فکر میکنم «پشت درخت توت» روایت از نظر تکنیکی پیچیدهتری نسبت به «دو قدم اینور خط » دارد.

«دو قــدم ایــنور خــط»، لابیرنتهــای روایی ↙ پیچیدهتری نسبت به «پشــت درخت توت» دارد. در «دو قدم اینور خط» شــما با توســل بــه یک فانتزی آلیسوار مــا را میبرید بــه لنینگــراد 1947 و پیوند میدهید به شــخصیتهایی که کمــک میکنند راوی نامهای را به دســت آخماتوا برســاند و بــه این بهانه بستر اجتماعی و سیاســی لنینگراد 1947 را میبینیم و تأثیر آرمانهای سوسیالیستی اتحاد جماهیر شوروی بر شاعران و نویسندگان را. و طبعاً نظرگاههای مختلفی را هم که از زبان کاراکترها در این راستا طرح میشوند. در «پشــت درخت توت» هم راوی-نویسنده برای مدتی ســفر میکند به خانه پدری تا رمانش را بنویسد. گویی جستوجو در پی پاسخِ برخی پرسشها اغلب در قالب یک ســفر خیالی یا واقعی رخ میدهد. در ضرورت این تغییر مکانها و لغزیدنهــا به اینور خط یا آنور خط چه میبینید؟ میشود قدری دراینباره صحبت کنید؟

این نوع سؤالها معمولاً مواردی را مطرح میکنند که نویســنده چنان آگاه به آنها نیست. تازه بعد از سؤال شما به این نتیجه رســیدم که پیــش از آنکه به تغییر در مکان و ســفر فکر کنم به فانتزی در هر دو رمان میاندیشــیدم. پیشتر هم گفتهام فانتزی از دیربازترین اشکال تعبیر و تفسیر هستی انسانها بوده و همواره برای بشر با آمیختن عناصر واقعــی و غیرواقعی پدیدهای لذتبخش حســاب شــده است. متأســفانه در آثار امروزه عبوسی صرفاً واقعگرایانه یکسویه باعث شــده که از فانتزی استفادهی کمتری شود و در نتیجه اثر هنری لذتبخشــی کمتری داشته باشد. من در این دو رمان فانتزی را یکی از ابزار ضروری دانســتهام و ســعی کردهام استفادهی خوبی از آن بکنم. حالا در هر دو رمان شباهتی بین این فانتزیها اگر بوده خارج از آگاهیام میباشد.

جورج اورول در مقالهای با عنوان «چرا مینویسم» ↙ اعتراف میکند که: «نقطه شــروع من همواره حســی چریکی، حســی از بیعدالتی است.» در رمان «دو قدم اینور خط»، راوی ـ احمدِ مترجم - با همســرش گیتی که فعال سیاســی و اجتماعی است سالهاست بر سر یک چیز اختلافنظر دارند. احمد اســتدلال میکند که هنر در بطن خود سیاسیترین فعالیت انسان است اما گیتی عقیده دارد هنرمند اگر از دنیای پیرامونش آگاهی سیاسی و تاریخی نداشته باشــد مجبور است به تولید آثار بیبو و بیخاصیت بپردازد. نقطه عزیمت شما برای نوشتن چیست؟

در هر دو رمان که گفتید ضرورتاً بهســبب اســتفادهای که از مکان و زمان ویژه کردهام مجبور شــدم شخصیتها را از دالان سیاســت و تاریــخ عبور دهــم. اینکه میگویم مجبور، درواقع گریزی هم نداشــتم؛ چون مثلاً شما اگر در ســال 1326 گذارتان به تبریز میافتاد وضعیت شهر را که حکومت یکســاله شکستخورده و دشمنان آن حکومت قدرت را به دســت گرفتهانــد کاملاً سیاســی و غیرعادی میبینید. خلاصه بگویم در هیچکدام از این دو رمان نقطه عزیمت من سیاســی نبود و اگر هم سخنی از سیاست بود اقتضای زندگی واقعی بود.

آیا گزینش این مکان و زمان تاریخی اقتضای رمان ↙ بوده یا نه؟

دقیقــاً. البته این را باید بگویم کــه توجه خاص من به شــرایط سیاســی زمان هر دو رمان باعث شده که اوضاع سیاسی را پررنگتر نشــان دهم. ولی همانگونه که گفتم قصد نوشتن رمان سیاسی نبود این داستان رمان بود که باید از دالان سیاستِ آن روزها عبور میکرد.

در رمــان «دو قدم اینور خط» نثر ســاده و روان ↙ است اما نثر رمان «پشت درخت توت» بسیار شاعرانه است و گمانم بیشترین تأثیری را که بر خواننده میگذارد

وامدار همان نثر اســت. تا حدی گویی در پشت درخت توت از نثر آشناییزدایی کردهاید اما این آشناییزدایی میان متن و خواننده فاصله ایجاد نمیکند بلکه بیشــتر موجب همدلی خواننده با اثر میشــود. میشود قدری دراینباره صحبت کنید؟ اگر چنین تفاوتی باشــد احتمالاً به فضا و بافت رمانها برمیگــردد. دو قــدم اینور خــط تقریباً یــک روایت بود. مثل یک ســفرنامه و در نتیجه نثری سرراســت و مستقیم میخواست اما پشــت درخت توت سرشار از صحنههای عاطفی و سرشــار از حس بود که نثری متفاوت میطلبید. اصولاً هم آنگونه که گفتم آرایههای رمان را محتوا، فضا و موقعیت آن تعیین میکند.

در هر دو رمان شما میبینیم نویسنده ↙ افزون بــر خلق نوعی روایت ســینمایی لذتبخش، نامحســوس حول یک سری دغدغههای فکری نیــز میگردد که خب باعث ماندگاری دو اثر شده. فکر میکنید امروز ادبیات میتواند بــر دنیای واقعی تأثیر بگذارد و از مرز صرفاً سرگرمی بگذرد؟ آیا نویســندهی امروز میتواند بیآنکه نویسندهای ایدئولوژیک شود، خود را درگیر کند و سعی کند از طریق نوشتن در مورد هر چیزی که در دنیای واقعی به خطا میرود، دست به کاری بزند؟

درمــورد بخــش اول ســؤالتان میگویم کــه روایت ســینمایی، روایــت ایــدهآل من اســت کــه در آن اجزای تشــکیلدهندهی یک صحنه تصویر میشــوند و خواننده را یاری میکننــد آن را در ذهن بهصورت بصری ببیند. این نوع روایــت را که کاملاً با روایت توصیفی کلاســیک فرق میکند دوست دارم. اما بخش دوم سؤالتان که آیا ادبیات توان افزودن چیزی به جهــان و ایجاد تأثیر در روند حیات اجتماعــی دارد یا نه، باید بگویم تاریــخ هنر چنین تأثیری را هرچند بهصورت پیچیده و غیرمســتقیم نشــان داده که طبیعی اســت ادبیات نیــز میتواند چنین نیرویی داشــته باشــد. البته منظور، ادبیات شعارگونه نیست که بلافاصله مخاطب را برخیزاند. این نوع ادبیات در عمل شــعارهای زیبایی بودهاند با تاریخ مصرف کوتاه. اما اینکه ادبیات باید دغدغهی بهروزی انسان را داشته باشد شکی ندارم و خود با این هدف مینویســم حال تا چه اندازه به هدفم رسیده باشم مقولهی دیگری است.

ممکن اســت روزی با توســل به روایت سینمایی ↙ خاص خود، به یک یوتوپیا یا مکانی لامکان ـ آپوکالیپتیک بلغزید و تصویر شگفتانگیزی از نقش ایدئولوژی حاکم بر آنجا را رسم کنید؟

احتمالاً این سوژه را شما پیشــنهاد میکنید. من چنین قصــدی ندارم اما معمولاً رمان چنــدان هم با قصد قبلی نوشــته نمیشــود. این را حداقل در مورد خودم میگویم. نمیدانم در آینده چه خواهد شــد اما ایــن را میدانم که اگر مهلت عمر باشد بیشتر رمان خواهم نوشت تا ترجمه.

آیا از ســاعتهایی که صرف نوشتن میکنید لذت ↙ میبریــد؟ مثلاً چــه موقعــی کار میکنید؟ برنامــهی تنظیمشــده و معینــی دارید؟ در کارتان حین نوشــتن دســت میبرید یا این دوبارهخوانی را موکول میکنید به آخرِ کار؟

اگر نوشتن داســتان و رمان باشد بیشترین لــذت را از صرف زمان میبــرم. برای اینکه درحین نوشتن از همهچیز میبُرید و در دنیایی دیگر زندگی میکنید. من تنها در نوشتن رمان است که انضباط ســختی را بر خود تحمیل میکنــم. نزدیک ســاعت 9:30 در اتاق کارم را میبنــدم و تلفن موبایل و دفتر را خاموش میکنم. تا ســاعت یک بعدازظهر بیوقفه مینویسم و از ســاعت دو بعدازظهــر به بعد به کارهــای دیگر از جمله ترجمــه و تدریس میپــردازم. معمولاً پیــش از آنکه از نوشتن دست بردارم نوشته آن روز را ویراستاری میکنم. و فردایش پیش از آغاز کار دوباره آن را میخوانم.

موقــع نوشــتن تحتتأثیــر خواندههاتــان قرار ↙ میگیرید؟

نه. ترجیح میدهم بگویم هنگام نوشتن برخی از آنها را پیش رویم حس میکنم و از وجودشان آگاهم.

از پیشــگامان ادبی و هنری از چه کسانی بیشترین ↙ چیزها را یاد گرفتهاید؟

تقریباً از همه البته تا جایی که میتوانستم. اما در نوشتن رمان احمد محمود معلم من حساب میشود.

آیا تابهحال تجربــهای را در دو رمانتان توصیف ↙ کردهاید که بهطور مستقیم درگیر آن نبودهاید؟

حتماً. قرار نیســت همه تجربیات را بهطور دست اول خودم هم از سر گذارنده باشم اما بیشتر اتفاقات به صورتی هستند که خودم تا حدی مستقیم یا غیرمستقیم تجربهشان کردهام.

آیا فقــدان امنیت، ثبات عاطفــی و مالی یا حتی ↙ موفقیت میتواند در خلاقیت نویســنده اختلال ایجاد کند؟

هر نــوع فقدان تســهیلات زندگی روزمــره اختلال در زندگی هنری ایجاد میکند. امنیت اجتماعی و مالی بستری است که نویسنده بهتر در آن به خلاقیت میپردازد. فقدان ثبات عاطفی هم کم از دیگر فقدانها نیست. هر چه باشد برای آفرینش هنری عاطفه حرف اول را میزند.

چهارچوب رمانی را که میخواهید بنویســید تا چه ↙ اندازه در ذهن شــما مشخص است؟ آیا تمامی طرح را قبل از نوشتن آماده میکنید و پس از شروع به آن وفادار میمانید یا نه، حین نوشتن، طرح، تم و شخصیتها را عوض میکنید؟

شاید این واژه چهارچوب که به کار بردهاید مناسبترین باشــد. بله درواقع اول همان چهارچوب شــکل میگیرد. بعد شــخصیتهای اصلــی ظهور میکننــد و بعد دیگر کاغذ سفید است و هلدادن شخصیتها که به محض راه افتادن بازیگوشی میکنند و تو را جایی میبرند که اصلا در برنامهات نبود. حتی گاه به تناســب حرکتشان دیگران را هم که اصلاً در لیســت ورود تو به داستان نبودند به درون حوادث دعوت میکنند.

برای شــما چه چیــزی جرقهی رمــان را میزند؟ ↙ تصویر، ایده یا موضوع؟

باز ممنون کــه واژهی خوبی را به کار بردید. بله همان جرقه. مثلا جرقه دو قدم اینور خط در مهمانی یک ایرانی در لندن که در آن خانم تاجیکش داشــت از آخماتوا حرف میزد زده شــد. او از آیزایا برلیــن گفت و این که هیچوقت نتوانســت به خاطر ســنتهای انگلیسی عشــقش را به آخماتــوا ابراز کند. این کافی بود تا توســن خیال یال بر باد دهد و خیز بردارد. باقی همانگونه شد که در جواب سوال پیش گفتم.

آیا معتقدید که نویســنده باید کاملاً بیرحم باشد، ↙ چه در زندگی فردیاش، چه در مقابل هنرش؟

احتمالاً منظور شــما را از بیرحم فهمیده باشم. همان کــه فالکنر هم در آن مصاحبهی معروفش با پاریس ریویو گفت. بله بیرحمی نویسنده شامل حال همهی آن اتفاقات و یا موانعی اســت که او را از نوشــتن بازمیدارند. شورش نویســنده به ابتداییترین وظایفش در قبال حتی خانواده و توجیه او در تسلیمنشدن به وسوسههای امرار معاش حتی اگــر در نظر دیگران مذموم باشــد در دادگاه هنر تبرئهپذیر است. فالکنر در آن مصاحبه به مشاغل خود که صرفاً برای ســد جوع بود اشاره میکند. برخی از شغلهای او حتی از طرف روشــنفکران هم قابل پذیرش نبود اما او بیاعتنا به همهی این قضاوتها رمانهای خود را نوشــت و بر تارک ادبیات چلچراغهایی آویخت.

چه مقدار از نوشــتههای شما مبتنی بر تجربههای ↙ شخصیتان است؟

شــاید در همهی آنچه که تا امروز نوشــتهام جای پای بســیاری از تجربههایم را بشــود یافت. گریزی نیســت. به جرات میتوانم بگویم همهی نویســندگان حداقل در آثار اولیهشــان اثر قابــل رویت از تجربههای شخصیشــان را گذاشــتهاند به این اعتبار دو رمان من هم نمیتواند استثنا باشد.

فکر میکنید موسیقی در نوشتن شما تأثیری داشته ↙ است؟ تا حالا شــده بخواهید ریتم موسیقایی نثرتان را طبق موسیقی خاصی پیش ببرید؟

گاهی اوقات موســیقی نقش پررنگی در نوشــتن دارد. بگذارید مثال تازه از تنور آمدهای بزنم. الان در حال نوشتن ســومین رمانم هســتم. صبح جمعه را برای اســتراحت گذاشــته بودم. در گشــت و گذار اینترنتــیام برخوردم به نوکتورن شــمارهی 20 شــوپن که مدتی بود نشنیده بودم. پیوند این موســیقی با آن فصلی که میخواســتم بنویسم چنان نزدیک بود که عهد شکســتم و آن فصل را نوشــتم. گاهی هم پیش آمده یک قطعه موســیقی را که احساس میکنــم همفضا با رمانم اســت به حالت لــوپ یا تکرار میگذارم که همچنان تا پایان آن فصل یا حداقل آن مقدار که مینویسم بنوازد.

↙ نظرتان راجع به وضع ادبیات حاضر ما چیست؟

پاســخ به این سؤال ساده نیســت حداقل برای من که همهی ادبیات جهــان را زیر ذرهبین نــدارم. اما خیلی دم دستی میشود گفت ادبیات دارد تعریف دیگری میگیرد. شبکههای اجتماعی شــکل و محتوای متفاوتی به نوشتار دادهاند که طبیعتاً نگرش ریزبینانه به آن اولاً در استطاعت من نیست در ثانی وقت و زمان مفصلتری میخواهد.

به نویســندگان جوان و جوانانی کــه ميخواهند ↙ نویسنده شوند چه توصیهای میکنید؟

سخت اســت کســی که خود منتظر توصیه است راه نشــان دهد. اما این را نه بهعنوان ریشســفید بلکه کسی که تجربه کرده اســت میگویم. برای بهتر نوشتن باید زیاد خواند و زیاد نوشت. بعدها آن نوشتهها را بیرحمانه غربال کرد. تا به نوشتهی راضیکننده دستیابی.

پشت درخت توت

احمد پوري نشر نيماژ

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.