بچه essiنقنقوییLionel که سلطان فوتبال شد

Shargh - - ورزش - ترجمه: سجاد فیروزی

از مسیری که به محله «ژنرال لاسهراس» در جنوب روســاریو، جایی که لیونل مسی، ســه دهه قبل در آنجا به دنیا آمد، منتهی میشــود، بهخوبی میتوان علایق و سلایق فوتبالی ســاکنان محل را متوجه شد. جدالی که بین «اینچاس» (تماشاگر(های نیوولز اولدبویز و روساریو سنترال وجود دارد، همهجای این محله 1.2میلیوننفری دیده میشود. اینجا ســاکنانش در طول مسیر رودخانه پارانا، در300کیلومتری بوئنوسآیرس، ســکونت دارند. روی نمــای ســاختمانها، ســقفهای کوتــاه و بلند و پســتهای الکتریکی که در شــهر گذاشته شده، همه و همه نشــان از رقابت و دوئل سختی است که هواداران این دوباشــگاه با یکدیگر دارند؛ سرخ و سیاه برای نیوولز اولدبویزیها و زرد و آبی برای تیم رقیب.

منطقهای که تقریبا در مرکــز این گردان نظامی قرار گرفته، منطقه 121 اســت که بیشتر در اختیار «کانائیس» )لقب هواداران روساریو سنترال( است. البته این موضوع مانع از این نشده که خانواده مسی طرفدار و حامی نیوولز اولدبویز باشند. خورخه، پدر مسی، به گواه همسایههایی کــه در این محــل حضور دارند، اســتعداد درخشــانی در فوتبال نداشــته اســت. چیــزی که باعث شــده ژن فوتبالیستشدن به سه فرزندش برسد، از سمت خانواده بیانسوکی است؛ یعنی ژنی که خانواده سلیا، مادر لیونل مسی داشــتهاند. بهعنوان مثال امانوئل و ماکسیمیلیانو، پسرداییهای مسی هم فوتبالیستهای حرفهای هستند؛ اولی یعنی امانوئل این روزها در لیگ دستهاول پاراگوئه بازی میکند، ولی او سابقه بازی در مونیخ 1۸60 آلمان و تیم جیرونا در دسته دوم اسپانیا را هم در کارنامه داشته است. ماکســیمیلیانو هم از ابتدای دوران حرفهایاش، بین دو کشــور پاراگوئه و برزیل در حال رفتوآمد بوده و این روزها هم در باشــگاه سئارا در دسته دوم برزیل بازی میکند.

لطفمادربزرگ

همهچیــز را برای لئــو و شــروع زندگــی فوتبالی، مادربزرگــش در ســال 1992 رقم زد؛ همان ســالی که هواداران نیوولز حســابی به خاطر اینکه مارســلو بیلسا تیمشــان را به فینال کوپا لیبرتادورس رسانده و قهرمان آرژانتین کرده بود، مشــعوف بودند. مســی ســال 2010 در گفتوگــو بــا «لاناســیون» دربــاره آن روزها گفت: «اولینباری که به توپ ضربه زدم پنج ســالم بود. پدرم برایم تعریف کرده که در خانه مادربزرگ ســلیا، برادرها و پســرداییهایم یار کم داشــتهاند و از من خواســتهاند بروم و با آنها بازی کنم. علاقهای نداشــتهام که بروم و با آنها بازی کنم، ولی به محض اینکه توپ به من رســیده، همگی با تعجــب فقط به مــن نگاه کردهانــد». اینجا درســت جایی بوده که مادربزرگ مادری مســی، آغازگر دوران حرفهایاش میشــود. در واقع همین مادربزرگ، مســی را به باشــگاه گراندولی میبرد که دو برادر دیگر مسی، یعنی ماتیاس و رودریگو که بازیکنان خوبی بودهاند و در آن باشگاه حضور داشتهاند. داستان از همانجا شروع میشود و مسی راه افسانهشدن را در پیش میگیرد. یک روز که در باشــگاه یار کم داشتهاند، مادربزرگ به مربی باشگاه میگوید که از نوهاش استفاده کنند تا ترکیب دو تیم کامل شود. لئوی کوچک با چند دریبل، نهتنها مربی، بلکه والدین حاضر در باشــگاه را هم شــوکه میکنــد. به همین خاطر است که مسی از زمانی که بهعنوان یک بازیکن حرفــهای کار میکند، همه گلهایش را با بالابردن دســتش به ســمت آسمان به مادربزرگش سلیا تقدیم میکند که سال 199۸ درگذشت.

دیگو وایخــوس، یکی از دوســتان دوران کودکی مسی میگوید : «برای لئو، مادربزرگش همهچیز بــود. عــادت نداشــتیم هیچوقت از بلوکهــای ســاختمانی کــه در آن زندگی میکردیــم دور شــویم، ولی یــک روز لئو از من خواســت تا برای رفتن به قبرســتانی که مادربزرگش در آنجا دفن شــده بود، بــا او بروم. فاصله قبرســتان تا محله ما چندین کیلومتر بود. سوار اتوبوس شــدیم، ولــی قبل از رســیدن بــه مقصــد، از اتوبوس پیاده شــدیم تا بقیه راه را با پای پیــاده برویم. عجلهای نداشــتیم. در مسیر ســنگریزهها را این طرف و آن طرف پرت میکردیم و قوطیهای کنســرو را شوت میکردیم. ضمــن اینکه زنگ درهای مختلف را هم میزدیم و فرار میکردیــم... . لئو چند دقیقهای ســر قبــر مادربزرگش بود و آرام شــد. بعد ما دوباره مسیری را که آمده بودیم برگشتیم». در روساریو شــب فرارسیده بود و والدین این دو کودک حســابی نگران شده بودند. دیگو میگوید: «از زمانی که برای برگشت به خانه داشتیم نهایت استفاده را کردیم: پایمان را در قوطی کرده بودیم و داشــتیم مثل آدم آهنی راه میرفتیم. وقتی به خانه رســیدیم، دیدیم همه نگران شدهاند، ولی آن روز یکی از بهترین خاطرات من اســت. فکر میکنم یکی از بهترین خاطرات لئو هم باشد ». برادر مسی به لطف همین دوستی، با خواهر دیگو ازدواج کــرده و خانواده آنها بیش از پیش به هم نزدیک شدهاند.

تودار در کلاس درس، رئیس در حیاط مدرسه

مســی زیاد از خانهشــان دور نمیشــد؛ او یا مقابل ســاختمان خانوادگیشــان در محله ژنرال لاسهراس بــازی میکرد یا اینکه به زمین بزرگ و خالی در شــمال خیابان استادو ازرائیل میرفت که متعلق به ارتش بود. کلودیو بیانسوکی، دایی مسی، آن روزها را خوب به خاطر دارد: «در مسابقات بین محلهها، وقتی مسی، بزرگترها را دریبل میکــرد، رویش خطا میکردنــد و به زمینش میزدند. او هم گریه میکرد... ولی دوباره برمیگشت و به بازی ادامه میداد». ماتیاس، برادر مســی، داستان را به گونــهای دیگر روایت میکند: «وقتی با همدیگر بازی میکردیم، قاعده این بود که هرکســی زودتر شــش گل بزند، برنده اســت ولی از آنجا که لئو باختن را دوســت نداشــت و از طرفی کوچک هم بود، جیغ میکشــید. در نتیجــه باید آنقدر بــازی را ادامه میدادیــم تا او برنده شــود». مســی از همان زمان کودکی به شکست آلرژی داشــت و ایــن موضوع را همــه اطرافیانــش بهخوبی میدانســتند. پدرش میگوید: «واقعا بازیکن بداخلاقی بود. وقتــی او در خیابان با برادرهایش بازی میکرد، اگر میباخت گریه میکرد». دیگــو وایخوس هم میگوید: «مطمئن هســتم همان ویژگیاش کاری را کرد که مسی حالا یکی پس از دیگری رکوردها را بشکند.»

روی نیمکتهای مدرســه، لیونل مسی پسری کامل، تودار و خجالتی بود؛ او ته کلاس مینشست و به زحمت ســرش از پشــت همکلاســیهایی که جلویش نشسته بودند پیدا میشد. همتیمیهایش برای این پسر ریزنقش که از حرفزدن متنفر بود لقب «پیکی» را در نظر گرفته بودند. ســینتیا اریانو، بهترین دوست مسی که هرگز یک قدم هم از او جدا نمیشد، ســؤالاتی را که معلم از لئو میپرسید به او میرساند. بااینحال زمانی که زنگ تفریح به صدا درمیآمد دیگر داســتان فرق میکرد؛ این پســر ریزنقش کاملا متحول میشد. در حیاط مدرسه او فقط توپ فوتبال را دوســت داشــت و نگاههایی که جذبش میشدند. کاپیتان حیاط مدرسه همیشه مسی بود. دیانا فرتو، یکی از معلمان مدرسه 66 روساریو، درباره حضور لئو در مدرســه میگوید: «در حیاط مدرســه او فرمانده بود. بقیه بچهها همیشــه میخواســتند در تیم مســی باشــند چون میدانســتند به لطف این پاهای کوچولو و دریبلهایــش، لئو به آنها کمک میکند تا برنده شــوند. او شــازدهکوچولو بود و همتیمیهایش واقعا دوستش داشتند. مسی با توپ قدرتی مثالزدنی داشت.»

ماکینیتا و عشق به بارسا

لیونل مسی زمانی که ششسالونیمه بود گراندولی را ترک کرد تا به تیم نونهالان نیوولز اولدبویز برود. او آنجا با اولین مربیاش، کارلوس ماکرونی، یک شرط بست: هربار گل میزند یک الفاخور )بیسکوییت شکلاتی کرمدار( از مربیاش جایزه بگیرد. اگر او با ســر گل میزد، جایزهاش دوبرابر میشــد. ماکرونی بعدهــا در گفتوگو با مجله «انفیبیا» گفت: «مسی به خاطر این شرط بعضیوقتها دروازهبان را هم دریبل میکرد، ولی توپ را بلند میکرد تا آن را با ســر وارد دروازه کند». یک روز مسی شش گل میزند و تصمیم میگیرد جوایزش را با همتیمیهایش تقسیم کند. از آنجا که 7 به 7 بازی میکردند، هیچچیزی برای خودش باقی نمیماند. در نیوولز مســی کوچک، از همان بدو ورود اســتعدادش را نشان داده بود . «ماکینیتا دل ۸7» (ماشین کوچک ۸7، اشاره به سال تولد مسی( همه رقبــا را یکی پس از دیگری ویــران میکرد. دیگو رویرا، شماره 9 آن تیم ویرانگر هم روزهای حضور مسی در ایــن تیم را اینطــور توصیف میکنــد: «بازیها را با اختلافگلهای وحشــتناکی میبردیم تا جایی که دیگر کلا فراموش میکردیم بازی چندچند اســت. من خودم دقیقا جلوی دروازه میایستادم و منتظر این میماندم که لئو پــاس آخر را بدهد. کلی گل به همین شــکل زدم.» آگوســتین روئانی، یکی دیگر از دوســتان مسی، خاطره جالبتــری از آن دوران دارد. او میگوید: «در تورنمنتی بــازی میکردم که بــه بازیکنان تیــم قهرمان دوچرخه میدادند. برای ما جایزه فوقالعادهای بود، ولی مشکل اینجا بود که در بازی سرنوشتساز باید بدون مسی کار را شروع میکردیم چون او در حمام خانهشان زندانی شده بود! لئو یکی از کاشــیهای خانه را شکسته و تنبیه شده بود. ما یک نیمه بدون او بازی کردیم و 2 بر صفر باختیم. بین دو نیمه بود که مسی رسید و دستآخر توانستیم به لطف او بازی را 3 بر 2 ببریم.»

الخانــدرا گئونــا، مــادر آگوســتین، هــم خاطــره احساســیای از رفتار بینظیر لیونل مســی نســبت به پســرش به یاد دارد: «تیمشان قرار بود به یک تورنمنت در پرو برود. آگوستین نتوانست همراهیشان کند، ولی مسی در بازگشــت از پرو، آمد و بازوبند کاپیتانیاش را به آگوســتین داد. باورتان میشود؟ این رفتار پسری بود که به زحمت 10 ســالش میشــد». وقتی دارودســته ماکینیتا در زمین فوتبال بازی نمیکردند، عصرهایشــان را مشغول بازی نینتیندو میشدند. «تمام بعدازظهرها را با لوکاس اسکالیا، خراردو گریگینی و بقیه بچهها در خانهمان نینتیندو بازی میکردیم ». این را روویرا میگوید و ادامه میدهد: «پدرم پزشک بود و سفرهای زیادی به اروپا میکرد تا در کنگرهها شرکت کند. آنجا که میرفت برایم پیراهنهای فوتبالی میآورد. وقتی بچهها پشت کنسول مینشستند، آن پیراهنها را میپوشیدیم. بقیه دوست داشتند پیراهنهای مختلفی را تن کنند، ولی لئو همیشــه پیراهن بارسا، همان را که اسم ریوالدو رویش حک شــده بود به تن میکــرد. از آنجا که قد من تقریبا دوبرابر او بود، خب پیراهن مشخصا برایش خیلی گشاد و بزرگ بود. پایان روز هم که همان ســیرک همیشگی را با او داشــتم چون حاضر نمیشــد پیراهن را به من برگرداند». آگوستین هم میگوید: «مسی پیش ما اصلا خجالتی نبود. او میتوانســت با یک لبخند دلنشین به تو نــگاه کند و توپ را به صورتــت بکوباند و بعد پا به فرار بگذارد .»

آن کیف کوچک قرمزرنگ

هیچچیز نمیتوانست مانع لئو شود؛ حتی اختلالات هورمون رشــدیای که مسی در 9 ســالگی گرفتارش شد؛ زمانی که فقط یک متر و 27 سانتیمتر بود. دیگو روویرا، دوســت کودکی مسی، آن روزها را خیلی خوب بــه یــاد دارد: «او هرجــا میرفت آن کیــف قرمزرنگ کوچکی را که ســرنگ و دوزهای هورمــون در آن بود بــا خود میبرد. فکــر میکنم 11 یا 12 ســالش بود که میرفت جایی پنهان میشــد و خودش سرنگها را به خودش تزریق میکرد». همان روزها دیگو شوارزتاین، پزشــکی که این بیماری مسی را تشخیص داده بود، به لئــو گفت: «نگران نباش، تو یــک روز از مارادونا بلندتر میشوی». مشــکلی که مسی داشــت بیماریای بود که از بین هر ‪2 0‬هزار کودک یکی به آن مبتلا میشــد. بااینحال درمان مسی خیلی گران بود و خورخه مسی، پدر لئو، هم نمیتوانســت از عهــده تأمین این مخارج بربیایــد. در آن زمان نه نیوولز اولدبویــز و نه ریورپلاته هیچکدام هم حاضر نشــدند مخارج درمان لئو را قبول کنند. بهاینترتیب مسی راهی اسپانیا شد تا در بارسلونا تست دهد. بعد از آن دیگر زمان خداحافظی فرارسیده بــود. دیگو وایخوس که همین یکی، دو هفته پیش به مراسم ازدواج مسی در روساریو دعوت شده بود، درباره خداحافظی مســی از روساریو در آن زمان میگوید: «قبل از سفرش به اسپانیا، جشن کوچکی به افتخار او در خیابان تدارک دیدیم، با شکلات، بیسکوییت و نوشیدنیهای گازدار. چیزی شــبیه به یک جشن تولد. حالا هربــار که به اینجا برمیگردد، او را میبینیم، تغییری نکرده و مثل همیشــه رفتار نرمالی دارد. هرموقع که شــرایط مهیا باشــد، سری هم به خانه ما میزند». آگوستین روئانی هم میگوید: «ما برادران خوبی هســتیم. وقتی به همدیگر میرســیم درست مثل این است که همین دیروز بوده و همه خاطراتمان تازه است».حالا ساکنان محله ژنرال لاس هراس تعریف میکنند که ســالی یکــی، دوبار برق خودرویی را که روی شیشه خانهشان میافتد و مقابل ســاختمانی میایســتد و دوباره به حرکتش ادامه میدهــد میبینند. برای آنها جای هیــچ تردیدی باقی نمیماند که راننده آن خــودرو کســی بهغیر از برنــده پنج توپ طلای دنیای فوتبال نیست.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.