مهاجرت با «اماس»؛ ترس و درد

Shargh - - جامعه - مريم پيمان

به چشــمهاي نگران، مضطــرب و هيجانزده مرد روبهرويم خيره ميشــوم. شــوق سفر در آنها به چشــم ميخورد. چيــزي مثل نگراني پشــت مردمکهاي قهوهايرنــگ او موج ميزند. «براي شــش ماه دارو همراه ميبريم». تــرس بر ذهنم غالــب ميشــود؛ حمل و نقــل دارو در ســفري 17ســاعته، نبود دکتر متخصص در ماه نخســت، تغييــر آب و هوا، تغيير رژيم غذايــي و به عبارتي تغيير ســبک زندگي! هر تغييري بــراي هر فردي اضطرابآور اســت و نگرانکننده و براي بيماران مبتلا به «اماس» شــرايطي خطرآفريــن. «دکتر يا دوســت آشــنايي براي تأييد و دريافت داروها پيدا کرديد؟» وحشتِ در واژگانم را سرکوب ميکنم. به ســالها اضطرابِ تلاش براي مهاجرت برميگردم و همــه لحظههايــي کــه در ثانيههــاي تلاش و ســپريکردن روندهاي اداري، از درون خواســتم تــا رخ ندهد و تهران خانه اول و آخر من باشــد و بماند. از امکانات کشور مقصد او درباره بيماري و دارو چيزهاي زيادي شنيدهام؛ 20 هزار نفر از مردم ســاکن استراليا به بيماري «اماس» مبتلا شدهاند و هزينه جامعه استراليا براي اين بيماري يک ميليارد دلار اســت. براســاس پژوهشــي مشــهور، ميزان بيماري در افراد در صــورت مهاجرت پيش از 25 سال، تابعي از جمعيت بيماران کشور مقصد است و مهاجران پس از 25 ســالگي از قوانين جمعيتي و بيمــاري کشــور مبــدأ خــود تبعيــت ميکنند. انجمن حمايت از بيماران اين کشــور با حمايت از پژوهشهاي جدي نهفقط در کشــف و توليد دارو پيشــگام بوده، بلکه در نوع حمايــت از بيماران با تشکيل جلسههاي مشاوره و حمايتي موفق عمل کرده اســت. با تکرار اين اطلاعــات با خودم تکرار ميکنم؛ «مشــکلي پيش نخواهد آمد، به شــرط اينکه فرامــوش نکنيد بايد در کنار او همراه خوبي باشــيد». نگرانيهاي او را به امانت ميگيرم و در خودم تأمل ميکنم. به تصوير نخستين هفتهاي که آنها در آب و هواي متفاوتي زندگي خواهند کرد و گرم و سردشدن بدن، حالت تهوع، سرگيجه و عرق ســرد و گرم او را آزار خواهد داد. با خودم زمزمه ميکنم: «بعد از يک هفته او بهبود خواهد يافت. تا چند ماه هيجان و شــادماني خواهد داشت. اما دلتنگي و افسردگي به سر وقت خانهشان خواهد رفت و تــاري ديد بار ديگر در او بيدار ميشــود.» از تصويــر تلــخ ذهنم کلافــه ميشــوم. دوباره تخيل ميکنم؛ «با کمترين نشــانهها در يک هفته با شــهر جديد عجيــن خواهد شــد. از همه چيز زندگــي تازهاش لــذت خواهد بــرد و بعد از چند مــاه ياد ميگيرد چگونه با بيمــاران عضو انجمن در گروههــاي حمايتي رابطه برقــرار کند و از آنها کمک بگيرد. با بدترين نشانهها و دلتنگيها همراه خانــوادهاش زندگي خواهد کرد و بــا وجود آنها هــر روز در کنترل بيمــاري موفقتر عمل ميکند. روزهاي پاياني ســکونت موقتــش، به فکر ماندن و ساکنشــدن در شــهر براي هميشــه ميافتد و اين ســفر موقت يک مهاجرت هميشگي خواهد شــد». کولر ماشين را روي صورتم تنظيم ميکنم. مقنعهام را با يک روسري خنک عوض و موسيقي را در ترافيک ســخت و داغ تهران روشن ميکنم. جرعهاي از شــربت خاکشير ميخورم. کسي فرياد ميزند: «بيتو دور از ضربههاي قلب تو.»...

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.