آینده ما و میراث شریعتی

Shargh - - انديشه - مجتبی مهدوی*

زمانه و زمینه اجتماعی ما و شریعتی یکسان نیست. او پدیدههای زیر را آنگونه که ما زیستهایم، تجربه نکرد: ظهور انقلاب، ســقوط مدرنیســم اقتدارگرا و بهدنبال آن تجربه حکومت اسلامي، فروپاشی بلوک شرق، شکست مارکسیسم رسمی و عقبنشینی نسبی گفتمان چپ، هژمونی گفتمان نولیبرالیسم و اعلام یکطرفه و پیروزمندانه «پایان تاریخ»و ادعای شکست همه گفتمانهای بدیل توسط نولیبرالیسم، ظهــور و افول جنبشهای اجتماعــی معاصر و مترقی در خاورمیانه و شمال آفریقا، گسترش جنبشهای اسلامگرای ذاتگــرا، ظهور گفتمانهــای نو-اورینتالیســتی همچون «نبرد تمدنها» و محکومیت فرهنگ و مذهب خاورمیانه بهعنوان عامل اصلی بحران معاصر و سرانجام فراگیرشدن سیاســتهای تهاجمی نولیبرالیســم تجاوزگــر با عنوان «مداخله بشردوستانه» برای نجات عالم و آدم!

بیتردید، میــراث فکری هیچ اندیشــمندی تام و تمام نیســت و محتاج نقد و بازبینی است. شــریعتی نیز از این امر مستثنا نیســت. بااینهمه، چهار دهه پس از شریعتی، همچنان میتوان پرسید: کدامیک از آموزههای او ظرفیت پاســخگویی به بحرانهــای بنیادیــن موجــود را دارند؟ میراث شــریعتی میتواند در مسئلهشناســی و مشارکت در برونرفت از برخــی بحرانهای عمده معاصر ما نقش برجســتهای ایفا کند. در این نوشتار اســتدلال خواهم کرد نقد رادیکال دو پارادایم حاکم جهانروایی آمرانه )مدرنیته هژمونیک نولیبرال( و بومیگرایــی ذاتگرایانه )در هر دو شکل اورینتالیســم و اورینتالیســم وارونه( ضرورت امروز ماست تا از رهگذر این نقد راه برونرفت از بحران را بیابیم. میراث شریعتی میتواند از طریق دو پروژه رهاییبخش زیر مشــارکت کند: نخست، تقویت پروژه تکثر مدرنیتهها برای بازسازی مدرنیتهای مردمی، درونزا و بروننگر. دوم، تبیین چشــمانداز جامعه و سیاســتی نوین که در آن آرمانهای ســهگانه آزادی، عدالــت اجتماعــی و زیســت اخلاقــی )معنویت مدنی( همزیستی داشته باشند.

تحقق این آرمــان از طریق تقویت گفتمــان موجود و معاصــر ممکن اســت. این گفتمان، دوگانههــای کاذب و برساختهای مانند بومی و جهانی، معنویت و مادیت، آزادی و عدالــت و جز آن را به چالش میگیــرد و بر گفتوگوی ســازنده و مشارکت پدیدههای پیشگفته در جهت تبیین و تحقق مدرنیته درونزا، دموکراتیــک و عدالتمحور تأکید میکنــد. دو پارادایــم حاکم جهانروایــی آمرانه مدرنیته هژمونیک نولیبرال و بومیگرایــی ذاتگرایانه موانع بزرگ راه سوم ما اســت و میراث شریعتی در این بنبستشکنی قابلیتهای فراوان دارد.

از مدرنیته واحد به مدرنیتهها

بــه لحاظ نظری دعوای میان دوگانه ســنت و مدرنیته قدیمی شده است. اکنون دیگر مدرنیته را بهصورت مفرد به کار نمیبرند، آنچه وجود دارد «مدرنیتهها» است، زیرا یک سنت وجود ندارد، بلکه «ســنتها»، تاریخها و جامعهها وجــود دارند. مدرنیته دموکراتیک، پویــا و پایدار «درونزا » اســت، زیرا در تعامل انتقادی با سنتها و تاریخ جامعه از یکسو و دستاوردهای امروز بشری در غرب و شرق )جهان شمال و جنوب(، روشنگری و پساروشنگری، گفتمان مسلط مدرنیته و نقد مدرن و پســامدرن آن اســت. نقد بنیادین و رادیکال ســنتها شرط لازم این کار ســترگ فکری است، به این معنا که ســنتها را «پروژه ناتمام»، در حال شــدن و موضوع تفسیرهای بیپایان قلمداد کنیم. به این ترتیب، پروبلماتیک و پرسش قدیمی اما همچنان نو و ضروری ما تبیین نظری و چگونگی تحقق عملی مدرنیته دموکراتیک و درونزا اســت. مدرنیتهای که بر پایه اصل خدشــهناپذیر «عدالت اجتماعی» استوار باشد، تبعیض طبقاتی، جنسی، نژادی، مذهبی، سیاســی و جز آن را نپذیــرد و در این راه از نقد رادیکال سنتها و مدرنیته مستقر پرهیز نکند و جز به کرامت انسانی گردن ننهد.

به عبــارت دیگر، یکی از بنیادیترین پرســشهای150 ســاله ما همچنان این اســت که چگونه رؤیــای مدرنیته دموکراتیک و درونزا را به واقعیت تبدیل کنیم؟ شوربختانه اما، آرمان مدرنیته درونزا همچون دیگر آرمانهای بلند به قربانگاه سیاســت رفت و ذبح شد، به نام بومیگرایی آن را مسخ کردند. واقعیت این است که جهان جنوب، هم تجربه شکست الگوهای توســعه وارداتی از غرب سرمایهداری و شرق کمونیستی و هم بحران عمیق الگوهای «بومی» را از ســر گذرانده است. از دهه 1960 تاکنون حقوق شهروندی، دموکراســی و عدالت اجتماعی به نام فرهنگ بومی اما به کام سیاســت قومی و قبیلهای قربانی شدهاند. ازهمینرو، امروز بیش از همیشــه محتاج تداوم در کوشــش نظری و جهد عملی بــرای تبیین و تحقق راه ســومی در میانه دو گفتمان حاکم زیر هســتیم: از ســویی، مدرنیته هژمونیک آمرانه و نولیبرالیسم بهعنوان تنها آلترناتیو موجود و «پایان تاریخ» ارائه میشــود.در این دیدگاه، برتری و جهانیبودن الگــوی حاکم بهصراحت آشــکار اســت و جهان جنوب گزینهای جز پیوســتن به آن ندارد، زیرا فرهنگ و ســنن وی فاقد پویایی و زایش برای الگوهای بدیل قلمداد میشــود. تجربه مدرنیته، یگانه اســت و این یگانگی در تجربه امروز غرب چهره نموده اســت. دیگران وظیفــهای جز پیمودن راه یگانه توســعه برای نیل به غایتی که از پیش تعریف و تجربه شده است ندارند، وظیفه تاریخی آنها جهانیکردن تجربــه یگانه غــرب نولیبرال اســت. در ایــن زمینه، نقد پسااستعمارگرایی شــریعتی )م. آ. 4، بازگشت، صص 11- 25( به غربمحوری و ازخودبیگانگی همچنان مفید است: «ملتها، دارای هر نژاد و هر تاریخ و هر تمدنی که هستند باید به صورت کوزههای خالی شــبیه به هم در بیایند، که هیچ چیز نداشــته باشــند جز یک حلقوم تشنه باز و حفره خالی برای اینکه فقط و فقط به دم این ماشین تولید فکری و اقتصادی غرب وصل شود و آن را بمکند و عامل مصرف شــوند، نه عامل تولید». وی به «دیالکتیک سوردل» برای تبیین این ازخودبیگانگی اشاره میکند که در آن به تحقیر یا مسخ فرهنگ و تاریخ و شخصیت شرقی مبادرت میشود تا وی در یک رابطه دیالکتیکی و برای فرار از عقبماندگی «خودش را متشــبه به غربی میکند، که بعد بگوید من از آن نژاد متهم نیستم، از نوع توام، تظاهر میکند به شباهت به او... . بنابراین تقلید پدیدهای اســت که زاییده دیالکتیک سوردل در رابطه شــرقی و غربی است». (همانجا( از نظر شــریعتی «امروز حتی بسیاری از دانشمندان بزرگ اروپایی - که انساندوســتان بزرگی نیز هســتند و سوسیالیست و عدالتخواه هم - گرفتار غربپرســتی و اصالت غرباند.» بدین معنا که «در دنیای امروز فقط یک تمدن وجود دارد، که تمدن غربی است و دیگران یا باید تمدن غربی را انتخاب کنند و متمدن شــوند یا در وحشیگری و انحطاط بمانند». )م. آ. 14، تاریخ و شناخت ادیان 1، صص 144-1۷9( از سوی دیگر، گفتمانهای ذاتگرا و اورینتالیســتی همچون «نبرد تمدنها»، سروری و ســیادت غرب هژمونیک را بهگونهای دیگــر تبیین میکنند. در این دیــدگاه، الگوی غرب، جهانی نیست، خاص اســت زیرا عقلانیت، مدرنیته و سکولاریسم ارزشها و نهادهای غربی هســتند و فرهنگهای غیرغربی فاقد زمینههای لازم برای پذیرش این الگو هستند، زیرا کمتر و فروتر از این ارزشها هستند.

واقعیــت این اســت کــه هر دو گفتمــان فوق بهگونــه حیرتآوری سادهانگارانهاند. زیرا مدرنیته مسلط غــرب مجموعــهای از گرایشهای آزادی، حقوق بشــر، دموکراســی و جنبشهای عدالتخواهانه معاصر ضدنولیبــرال )جنبش تســخیر( از یکسو و خشــونت سیســتماتیک، فاشیســم، اســتعمار، نژادپرســتی، ترامپیسم و پوپولیســم راستگرا از ســوی دیگر اســت. مدرنیته غربی دو چهــره دارد و گفتمانهای فوق تصویری یگانه از آن ارائه میدهند. دیگر آنکه، هویتهای تمدنــی خوانشها و نمایندگان متضادی دارند. هر تمدنی نمایندگان رســمی، غیررسمی، مشــروع و نامشروع دارد. همچنانکه ادوارد ســعید میگوید، هیچ تمدنی یک واحد ایســتا و منجمد نیســت، بلکه، متکثر، پویا و در حال شدن است. تمدنها یک وجه ندارند.

همچنین اورینتالیسم وارونه یا بومیگرایی نوستالژیک و ذاتگرا در جهان جنوب با غربســتیزی خویش به تقویت گفتمانهای غربمحور فوق منجر میشوند. متأسفانه، این مخالفت مشروع با اورینتالیســم وارونه بعضا به تطهیر و تقلیل نقش نظام سلطه در میان برخی جریانات مذهبی و سکولار - لیبرال و چپ - منتهی شده است. میراث شریعتی در نقد همزمان تجدد هژمونیک و بومیگرایی نوستالژیک مفید اســت: «علت اصلی پریشــانیها، نه استبداد است، نه اســتعمار و نه اســتثمار، اینها همه معلولاند. علت دوتاســت: اول استحمار! دوم هم اســتحمار! و استحمار بر دو گونه اســت: اســتحمار کهنه و استحمار نو!» (م.آ.4، بازگشــت، ص ۳09(. اورینتالیســم وارونه، یــا بومیگرایی نوســتالژیک مثال روشن «استحمار کهنه» است و مدرنیته هژمونیک آمرانه و نولیبرالیســم نماینده «استحمار نو» در زمان ما. مطالبات مشــترک جامعه مدنی در شرق )جهان جنوب( و غرب چیزی جز کرامت انســانی، عدالت، انصاف و ســعادت نیست. این آرمانها نه در انحصار غرب هستند و نه بیگانه با ارزشهای شــرق. امــا تحقق این آرمانهای جهانشــمول در هر جامعــهای محتاج مدلــی درونزا و مســیری مردمی است، مســتلزم ایجاد راه سومی مستقل از سیادت و ســروری دو گفتمان پیشگفته است. راه سوم ما، مدرنیته دموکراتیک، متکی بر اصل عدالت اجتماعی و زیست اخلاقی )معنویت مدنی( است که به طور همزمان درونزا و جهانشمول است. گفتوگوی انتقادی با الگوهای جهانی و بومی اســت تا از بســتر این گفتوگو ارزشهای جهانی کرامت انسانی، آزادی و عدالت اجتماعی در قالب ســنتها، فرهنگ و نهادهای ملی متولد شــوند. به تعبیر شریعتی )م. آ. 20، چه باید کرد)؟ «استخراج و تصفیه منابع فرهنگی» یک ملت است تا از این مسیر، توسعهای درونزا و دمکراتیک جوانه زند. دعوت شــریعتی به «بازگشت به خویشــتن تاریخی» در همین راســتا قابل بازخوانی است، زیرا از نظر وی این بازگشت به «سنتپرستی و کهنهپرستی و ارتجاع جدید» نیست، «بازگشــت به خویشتن بالفعل و موجود در نفس و وجدان جامعه است». (م. آ. 4، بازگشت، ص 25-11.) «بدین معنی است که دعوت به «بازگشت به خویش» بازگشت از اصالت انسان یا اومانیسم به بومیگری قومی و خودپرستی تنگنظرانه و متعصبانه نژادی نیست، بلکه صعــود از «از خود بیگانگی فرهنگی» و «بیمعنایی وجــودی» و «بیشــخصیتی تاریخی» اســت بــه مرحله متعالــی «خودزایــی و خودآگاهی انســانی» و در نهایت، تحقق راســتین «اصالت انسان»، سرمنزلی که نه با اسارت ملتها که کار امپریالیســم و اســتعمار است و نه با محو ملیتها که دســتاورد انترناسیونالیسم مذهبی و طبقاتی است، بلکه با شرکت فعال ملتهای آزاد و خــودآگاه و اصیــل براســاس «تســاوی» و «تعارف» میتوان بدان رســید.» (م. آ 2۷، بازشناسی هویت ایرانی- اســلامی، ص ۸1-1۳۸(. به عبارت دیگر، راه سوم به معنی انزوای در خود و بیگانگی با جهان نیســت. تبلیــغ خاصگرایــی، بومیگرایــی نوســتالژیک و ذاتگرا نیســت. هرگز بــه معنی بازســازی دوگانــه کاذب شــرقبرتر - غرببدتــر نیســت. به معنی وقار و منزلــت متفاوت بودن در چارچوب میراث مشــترک بشری و کرامــت انســانی اســت. دیالکتیک تفاوت و تشــابه به مــا میآموزد که غرب و شــرق هیچکدام برترین نیســتند. هویتهــای مجرد و ایســتا ندارند، ذاتا بــا دیگری در نبرد نیستند. اما یکســان و یکرنگ نیز نیستند. هریک در تعامل با دیگــری در حال متحولشــدن اســت و هرکــدام باید برترینهای میراث دیگری را برای خود برگزیند.

یکی از بنیادیترین پرسشهای150 ساله ما این است که چگونه رؤیای مدرنیته دموکراتیک و درونزا را به واقعیت تبدیل کنیم. آرمان مدرنیته درونزا به قربانگاه سیاست رفت و ذبح شد، به نام بومیگرایی آن را مسخ کردند. جهان جنوب، هم تجربه شکست الگوهای توسعه وارداتی از غرب سرمایهداری و شرق کمونیستی و هم بحران عمیق الگوهای «بومی» را از سر گذرانده است مدرنیته درونزا و دموکراتیک

آرمان مدرنیتــه درونزا و دموکراتیــک همچون دیگر آرمانهــا بــه قربانگاه سیاســت رفت و ذبح شــد. به نام بومیگرایی آن را مسخ کردند. در واقع، از بستر بومیگرایی دو رؤیــا زاده میشــود: رؤیایی که با کابوس ســنتگرایی تمامیتخــواه همــراه اســت و نمونههایــی از تبدیل این کابوس بــه واقعیت را در جهان امــروز میبینیم. دیگری مدرنیته درونزا، مردمی و برخاسته از متن تاریخ و اجتماع است که ما همچنان در رؤیای آن به سر میبریم. در تلقی اول، ذاتگرایی فرهنگی، اورینتالیسم وارونه، خودشیفتگی و خودبســندگی ســنتی بــه تقلیــل و تخریــب مفاهیم مدرن میانجامــد. بومیگرایی در این مفهــوم، رویکردی نوســتالژیک، غیرانتقادی و تمامیتخواه به گذشــته دارد زیرا میراث گذشــته، بینیاز از گفتمان مدرنیته، پاسخگوی چالشهــای حال و آینده تلقی میشــود. اگرچه پدیدهای مدرن اســت اما «بدیل مدرنیته» است زیرا پیچیدگیهای مفاهیــم و نهادهای مــدرن را به مفاهیم ســاده موجود در میراث ســنتی تقلیل میدهــد و در برابر همه مفاهیم مدرن بدیلهای بومی ســنتی ارائه میکند. دشواری بزرگ ایــن رویکــرد ، «اینهمانی »کردن مفاهیم مــدرن و میراث سنتی- بومی است.

«اینهمانی»ســازی رویکــردی غیرتاریخی اســت که

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.