پوپولیستها چطور از شکست، پل پیروزی میسازند

Shargh - - جهان - یان- ورنر مولر استاد علوم سیاسی دانشگاه پریسنتون

بهنظر امروز میتوان نتیجــه هر انتخاباتی در اروپا را در یک سؤال خلاصه کرد: «پوپولیسم برنده میشود یــا میبازد؟» تا قبل از برگــزاری انتخابات هلند در ماه مارس، موج پوپولیســتی یا به قــول نایجل فاراژ، رهبر حزب اســتقلال بریتانیا، ســونامی پوپولیســم به نظر غیرقابل مهــار میآمد. حال، این موج ناگهان فروکش کرده اســت: بعد از پیروزی بــزرگ امانوئل مکرون در انتخابات ریاســتجمهوری فرانسه و همچنین حزب «فرانســه به پیش» در انتخابات پارلمانی این کشــور، به نظر وارد دورانی پساپوپولیســتی شدهایم. متأسفانه این نگاه به فرازوفرود پوپولیسم، نگاهی سادهانگارانه اســت. در این نگاه رفراندوم خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا و بهقدرترسیدن دونالد ترامپ در ایالات متحده، بــه جای آنکه پیــروزی محافظهکاران قلمداد شــود، به حســاب موج توقفناپذیر پوپولیســم گذاشته شد. بدون شــک، دونالد ترامپ و نایجل فاراژ پوپولیستاند اما نه بــه خاطر اینکه از نخبگان انتقــاد میکنند زیرا بدبینی نســبت به نخبگان میتواند برخاســته از یک نگاه دموکراتیک نیز باشد. آنچه پوپولیستها را متمایز میکند، این ادعای آنهاســت که آنهــا تنها نمایندگان واقعی «مردم» یا همان «اقلیت خاموش» هستند.

پوپولیســتها یک فرض اساســی دیگر نیز دارند؛ شــهروندانی که به قرائت پوپولیستی از «مردم» قائل نیســتند و به لحاظ سیاســی از پوپولیستها حمایت نمیکننــد، درواقــع در زمــره «مــردم واقعــی» قرار نمیگیرند. فــاراژ، برگزیت را «پیــروزی مردم واقعی» میدانســت. بر این اســاس و بر مبنای معنای ضمنی حرف او، ۴۸درصدی که بــه ماندن بریتانیا در اتحادیه اروپــا رأی دادند، بخشــی از مردم «واقعــی» بریتانیا نیســتند. یا کافی اســت اظهارات ترامــپ را در حین کارزار انتخاباتیاش در سال گذشته به یاد آورید؛ وقتی که گفت: «تنها مســئله مهم متحدکردن مردم اســت زیــرا مابقی مردم هیــچ اهمیتی ندارنــد». به عبارت دیگــر، اینکه این مردم واقعی چه کســانی هســتند را پوپولیستها مشخص میکنند و بر این اساس، هرکسی که با اتحاد پوپولیســتی مــردم مخالفت کند در جمع مــردم واقعی جایی نــدارد حتی اگــر دارای گذرنامه بریتانیــا یا ایــالات متحده باشــد. بنابراین پوپولیســم شکلی از ضدکثرتگرایی است. اینکه بگوییم «مردم» علیــه «دولت» به پا خاســتهاند، یک توصیف خنثی و بیطرفانه نیست، بلکه در عمل، یک ادبیات پوپولیستی است زیرا بر این ادعای پوپولیستی صحه میگذارد که فقط پوپولیستها نمایندگان حقیقی مردماند.

درواقــع، چهرههایی مانند فاراژ یــا خیرت ویلدرز، پوپولیســت راســتگرای افراطــی آلمانــی، هیچگاه نمیتواننــد رأی اکثریــت رأیدهنــدگان را به دســت آورند. درواقع، وقتی سیاســتمداران و روزنامهنگاران میپذیرنــد که پوپولیســتها «دغدغههــای واقعی» مردم را بیان میکنند، این مســئله نشــان میدهد که آنها درک عمیقی از نحوه عملکرد و سازوکار روالهای دموکراتیــک ندارنــد. نمایندگی دموکراتیــک بازتولید مکانیکــی منافع و هویتهایی عینی نیســت. منافع و هویتها به شــکلی پویا در تعامل میان سیاســیون و شــهروندان شــکل میگیرند. برای مثال، ترامپ بدون تردید در متقاعدکردن برخــی آمریکاییها برای اینکه خود را بهعنوان بخشــی از یک جنبش هویتی ببینند، موفــق عمل کرد. اما این هویــت و نحوهای که پیروان این دیــدگاه، منافــع را تعریف میکننــد، میتواند بار دیگر تغییر کند. ایده یک موج توقفناپذیر پوپولیســتی همیشــه گمراهکننده بوده است. فاراژ خروج بریتانیا از اروپا را به تنهایی رقــم نزد. او برای موفقیت به کمک محافظهکاران کارکشــته و باســابقهای مانند بوریس جانســون و مایکل گــو )که هــر دو در کابینه ترزا می حضــور دارند( نیاز داشــت. به همیــن ترتیب ترامپ نیز بهعنــوان کاندیدای جنبــش اعتراضی طبق کارگر سفیدپوســت به پیروزی نرسید، بلکه او نماینده حزبی کهنهکار بود که از حمایت چهرههای شناختهشــدهای ماننــد رودی جولیانی و نیوت گرینگیچ بهرهمند شــد. درواقع انتخاب ترامپ مهر تأییدی بود بر دوقطبیشدن سیاست در ایالات متحده: ۹۰ درصد جمهوریخواهان خودخواندهای که به ترامپ رأی دادند، نمیخواستند که یک نامزد دموکرات رأی بیاورد؛ با وجودی که بسیاری از جمهوریخواهــان در نظرســنجیها درخصــوص ترامــپ تردیدهایی جدی داشــتند. تا بــه امروز، هیچ پوپولیســت دستراســتی در اروپای غربی یا آمریکای شــمالی بدون همکاری و کمک نخبگان محافظهکار به قدرت نرسیده اســت. این باور که انتخابات هلند و فرانسه نویدبخش دورانی پساپوپولیستی است، متوجه تمایز میان دو شکل متفاوت از پوپولیسم نیست؛ یعنی پوپولیســم بهعنوان داعیــهدار تنهــا نماینده حقیقی مردمبودن در مقابل پوپولیســم در مقام سیاستهایی که معمــولا پوپولیســتها برای ایجاد یک سیاســت هویــت متمایز پیــش میبرند، بهعنــوان مثال اعمال محدودیت بر مهاجرت؛ بــرای نمونه، عملکرد ویلدرز در مقام یک پوپولیست واقعی، در انتخابات ماه مارس هلند کمتــر از حد انتظار بود. اما رقیب اصلی او مارک روته، نخستوزیر میانهرو، با اتخاذ ادبیاتی ویلدرزگونه عنوان کرد که اگر مهاجران عادی رفتار نکنند، مجبور به ترک کشور خواهند شد. این به معنای پوپولیستشدن روته نیست؛ او ادعا نمیکند تنها نماینده حقیقی مردم هلند است ولی نشــانهای از چرخش فرهنگ سیاسی به راســت اســت. پوپولیستها شــاید در ظاهر رو به افول باشند اما ممکن است در نهایت دست بالا را پیدا کننــد زیرا محافظهکاران در حــال تقلید و گرتهبرداری از ایدههای آناناند. همانطور که دنیل زیبلات، اســتاد دانشــگاه هاروارد، اشــاره کرده اســت، تثبیت و بقاي دموکراســیهای اروپــا تا حــد زیادی به نحــوه رفتار نخبگان محافظهکار بستگی دارد. در سالهای بین دو جنگ جهانی، تصمیم محافظــهکاران برای همکاری با احزاب اقتدارگرا و فاشیســتی، مرگ دموکراســی را رقــم زد. بعد از جنگ جهانــی دوم، محافظهکاران در یــک چرخش ۱۸۰ درجه، تصمیــم گرفتند تا به قواعد بــازی دموکراتیک چنگ بزنند حتــی اگر منافع اصلی محافظهکارانه چندان هم تأمین نشود. البته دوران ما عینا با ســالهای دو جنگ جهانی قابل قیاس نبوده و پوپولیستهای امروزی نیز فاشیست نیستند اما نتیجه میتواند یکی باشد: تصمیمهایی که نخبگان سیاسی کهنهکار میگیرند در کنار چالشهای پوپولیستهاست که آینده و سرنوشت دموکراسی را رقم میزند. آنهایی که دست به دست پوپولیستها میدهند یا از ایدههای آنها نسخهبرداری میکنند، باید در آینده پاسخگو باشند.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.