ريال معناسی«داستندي » «داانسمتهايكينازپنرطردفیدارتمريهن»سريالدهار ي اي ر د دنووزرهاايننياتسرتامپ

معرفی سریال: داستان خدمتکار ازجمله ســریالهایی است که میتوان در ژانر علمی- تخیلی دستهبندی کرد. داســتان این سریال در شهر کمبریج در ماساچوست ایالات متحده آمریکا رخ میدهد. پس از ترور رئیسجمهور آمریکا با گلوله و به رگباربستن همه اعضای کنگره ایالات متحده، انق

Shargh - - تلويزيون - مارگارت اتوود . ترجمه هادی آذری

در بهار ســال 1984، نوشتن رمانی را شروع کردم که در ابتدا نامش «داستان ندیمه» نبود. ذهنیاتم را روی کاغذهای کهنه و چرکنویس مینوشتم و بعد از آن با یک ماشین تحریر دستی که کرایه کرده بودم، آن دستخط خرچنگقورباغه را بازنویسی میکردم و نظم میبخشــیدم. ماشین تحریر آلمانی بود چون آن زمــان در برلین غربی زندگی میکردم که با دیوار برلین از برلین شــرقی جدا شده بود: اتحاد جماهیر شوروی هنوز با قدرت ســرجایش بود و تا پنج سال بعد از آن هم قرار نبود فروبپاشد. هر یکشنبه، نیروی هوایی آلمان شــرقی بمبهایی صوتــی را منفجر میکرد به ما یادآوری کند که آنها چقدر به ما نزدیک هستند. در ســفرهایم به برخی کشورها در آنسوی پرده آهنــی مثل چک اســلواکی و آلمان شــرقی، این احســاس که زیر نظر هســتم را بهخوبی تجربه کردم؛ ســکوتها، عوضکردن موضوع و شیوههای عجیبی که مــردم به آدم اطلاعات میدادند و همه اینها بر نحوه نوشــتن من تأثیرگــذار بود. همینطور ســاختمانهایی که تغییر کاربری داده بودند. مردم به من میگفتنــد: «اینجا خانه فلانیهــا بوده ولی یکهو غیبشــان زد». من چنین داستانهایی را بارها شنیدم.

من که در سال 1939 و پیش از جنگ جهانی دوم به دنیا آمده بودم، میدانســتم که نظمهای مستقر ممکن است یکشبه از بین بروند و تغییر میتواند به سرعت یک صاعقه باشد. نمیشد به این جمله «که اینجا از این خبرها نیست» اعتماد کرد. هر چیزی در هر جایی ممکن است اتفاق بیفتد.

تــا ســال 1984، یکــی، دوبــار از انتشــار رمانم خــودداری کردم. به نظــرم این کار ریســک زیادی داشــت که حاضر به پذیرش آن نبودم. داستانهای علمی-تخیلــی و داســتانهای جدی بســیاری را خوانده بودم. در این داســتانها با آرمانشــهرها و ویرانشــهرهای زیادی آشــنا شــده بودم، اما هرگز چنین کتابی نخوانده بودم. فرم داســتان اشکالاتی داشــت از جمله گرایــش کتاب بــه موعظهکردن، تمثیلهــای بیش از حد و فقدان معقولیت. اگر قرار بود یک باغ خیالی خلق کنم، حداقل میگذاشتم که قورباغههایش واقعی باشند. یکی از قوانین من این بود که اتفاقات غیرواقعی و فناوریهایی را که هنوز وجود ندارند در کتاب نگذارم.

الان که به ســال 1984 فکر میکنم، ایده اصلی حتــی برای خودم هم اندکی تــوی ذوق میزند. آیا میتوانســتم خوانندگان را متقاعد کنم که در ایالات متحده کودتایی به وقوع پیوسته که یک دموکراسی لیبرال را به یک دیکتاتوری بدل کرده اســت؟ قانون اساسی لغو شده، همه اعضاي کنگره به گلوله بسته شــدهاند و حکومت تمامیتخواه مســیحی به نام جمهوری گیلاد تشکیل شده است. در این حکومت جدیــد آزادیهای فــردی اکثر شــهروندان پایمال میشــود و همه ادیان بهجز دین رســمی کشور، در کنار ازدواج مجدد، طلاق و ســقط جنین، غیرقانونی اعــلام میشــوند. متخلفان مذهبی و سیاســی اگر بخت یارشان باشــد به مناطق سمی و خطرناک که کولونی نامیده میشوند فرستاده میشوند وگرنه در بیشــتر موارد با طناب دار اعدام شــده و به «دیوار» )ظاهرا دیوار دانشــگاه کمبریج( آویخته میشــوند تــا مایه عبرت بقیه باشــند. در رمــان، جمعیت به خاطر یک مســمومیت محیطزیستی ناشی از نشت نیروگاههای هستهای، در حال کاهش است. درواقع بچهدارشــدن یک امتیاز خاص محسوب میشود و هر کسی شانس آن را ندارد. در نظامهای اقتدارگرا، طبقه حاکم، مــوارد گرانبها را انحصــاری میکند.

در ایــن مــورد، نخبگان رژیــم زنــان دارای توانایی باردارشــدن را که از آنها بهعنوان ندیمه یاد میشد، در انحصار خود درمیآورند.

وقتــی برای اولین نوشــتن، «داســتان ندیمه» را شروع کردم، اســمش را «اُفرد» گذاشــته بودم که نام شخصیت اصلی داستان است. این اسم ترکیبی است از اسم مردانه «اُفرد» و پیشوندی که به معنای «متعلقبودن» است و ترکیب آنها میشود «متعلق به فرد» چیزی شــبیه «ابن» در عربی. این اســم یک معنای ضمنی دیگر نیز دارد. در زبان انگلیسی واژه Offer به معنای پیشکشکردن قربانی است، اما در هنگام نوشــتن، اسم رمان به «داستان ندیمه» تغییر پیدا کرد که تا حدی ادای دین به کتاب «داستانهای کانتربــری» بود و تا حدی هــم به قصههای پریان و داســتانهای فولک ارجاع داشت؛ داستانی که برای خوانندگانی در دوردســت یا در آینده گفته میشــود؛ داســتانی از رخدادهایــی باورنکردنــی و خیالین؛ درســت مثل قصههای پریان.

در ایــن ســالها «داســتان ندیمه» شــکلهای مختلفی به خود گرفته است. به بیش از 40 زبان ترجمه شده است. در سال 1990 فیلمی بر اساس آن ساخته شــد. یک اپرا از آن اجرا شــده و همچنین به رمانی تصویری بدل شده اســت و در آوریل 2017 نیز یک مجموعه تلویزیونی از آن ســاخته شــد. در این مجموعه، یــک صحنه کلیدی وجــود دارد. در این صحنه، ندیمههای تازه به خدمت گرفتهشــده را در یک مرکز آموزشــی به نام مرکز قرمز، شستوشوی مغزی میدهند. آنهــا باید هویتهای قبلي خود را به دســت فراموشی ســپرده و با وظایف جدید خود آشنا شــوند. آنها همچنین یاد میگیرند هیچ حقی ندارند جز حق محافظتشــدن، آنهم تا زمانی که از قواعــد پیروی کنند. آنها اینقدر تحقیر میشــوند که سرنوشت خود را پذیرفته و هیچگاه فکر شورش به سرشــان نزند. برای خود من نیز این صحنه بسیار تکاندهنده بود.

در آن مرکــز، آنها تحت نظــارت زنانی مافوق به نــام «خاله» قرار میگیرند. برخــی از این «خالهها» بــه کاری که میکننــد از صمیم قلب بــاور دارند؛ آنها مؤمنانی واقعیاند و فکــر میکنند که در حق این زنان تازهوارد، لطــف میکنند: حداقل ندیمهها در این جهــان جدید نه دیگر مجبــور به پاککردن بازماندههــای ســمیاند و نه در خطر تجــاوز قرار دارند حداقل از ســوي غریبهها. برخــی از خالهها، دیگرآزارنــد. این زنها آنقدر از انسانیتشــان خالی میشــوند که برای زندهماندن، یکدیگر را به مسلخ میفرســتند. برخیشــان فرصتطلب و برخیشان طرفدار عقاید فمینیســتی دهــه 80 مانند حمایت زنان در برابر تعرض و خشونت جنسی هستند. شاید به همین خاطر بود که همیشــه با این سؤال مواجه میشــدم که آیا این یک رمان فمینیستی است؟ اگر منظــور دیدگاهــی ایدئولوژیک باشــد کــه در آن همــه زنــان فرشتهاند یا آنقدر معصومند که مانند فرشتگان امکان معصیت ندارند، پاســخ منفی است، ولی اگــر منظور رمانی اســت که در آن زنان موجوداتی انسانیاند با تمام تنوع شــخصیتی و رفتاری یــک انســان و آنچه بــرای آنها اتفــاق میافتد، اهمیــت دارد، بله، میتوان گفت که این رمان، فمینیستی اســت. البته با چنین تعبیــری، کتابهــای بســیاری فمینیستی محسوب میشوند.

زنهــا در زندگی واقعــی هم مهــم و جذابند. آنها نقآفرینانی ثانویه و دســتدوم در سرنوشــت انســانی نیســتند. بدون زنانی که قابلیــت باروری داشته باشند، نشانی از جوامع انسانی باقی نخواهد ماند. به همین خاطر اســت که تجاوز گروهی و قتل زنان، دختران و کودکان یکی از ویژگیهای مشــترک تمامی نسلکشــیها در تاریخ بوده است. بچههای آنها را بکش و آنهــا را با بچههای خودت جایگزین کن؛ درســت همان کاری که گربهها میکنند. کاری کن که آنها صاحب فرزندانی شــوند که استطاعت بزرگکردنشان را ندارند و در ادامه از آن بچهها برای

در این سالها «داستان ندیمه» به بیش از 40 زبان ترجمه شده است. در سال 1990 فیلمی بر اساس آن ساخته شد. یک اپرا از آن اجرا شده و همچنین به رمانی تصویری بدل شده است و در آوریل 2017 نیز یك مجموعه تلویزیونی از آن ساخته شد. در این مجموعه ندیمههای تازه به خدمت گرفته شده را در یک مرکز آموزشی به نام مرکز قرمز، شستوشوی مغزی میدهند

اهداف خود بهره بگیر. کنتــرل زنان و کودکان یکی از ویژگیهای تمامی رژیمهای سرکوبگر در این کره خاکی بوده اســت. ناپلئون و ایده گوشت دمتوپش که شــکلی از بردهداری مدرن بود در همین مقوله جای میگیرد.

دومین ســؤالی که بعد از خوانــدن این کتاب به ذهن میرســد این اســت که آیا «داســتان ندیمه» یــک رمــان ضدمذهبــی اســت؟ پاســخ بــه این پرســش نیز یکبار دیگر به این بســتگی دارد که از ضدمذهبیبودن، چه برداشــتی داشــته باشید. اگر گروهــی از مردان ظالم کنترل را در دســت گرفته و بخواهند شــکلی افراطی از مردســالاری را مستقر کنند که در آن زنان حق خواندن و نوشــتن نداشــته باشند، جواب مثبت اســت؛ زنانی که نه از استقلال مالی برخوردارند و نــه جایی غیر از خانه میتوانند کار کنند، برخلاف برخی زنان در انجیل.

لباسهایــی کــه زنــان گیــلاد میپوشــند از نمادشناســی مذهبی غربی عاریت گرفته شــدهاند؛ همســران آبی میپوشند که نماد پاکی و مریم باکره اســت؛ کلفتها قرمز به تن میکنند که نماد خون زایمان اســت و همچنین نمــادی از مریم مجدلیه. عــلاوه برایــن رنگ قرمــز راحتتر دیده میشــود؛ مخصوصــا در هنگام فرار. همســران مردانی که از مرتبــه اجتماعی پایینتــری برخوردارند، لباسهای راهراه به تن میکنند.

و اما ســؤال ســومی که با خواندن ایــن کتاب یا دیــدن مجموعــه تلویزیونی ممکن اســت به ذهن خطور کند، این است که آیا این «داستان ندیمه» یک پیشگویی است؟ جواب منفی است زیرا پیشبینی آینــده عملا غیرممکن اســت. متغیرها و احتمالات ناپیدای بسیاری در کار است. بگذارید اینطور بگویم که این کتاب، ضدپیشبینی است: اگر آینده را بتوان با جزئیات تصریح کرد، ممکن اســت دیگر آیندهای در کار نباشد.

«داســتان ندیمــه» از سرچشــمههای مختلفی تغذیه میکند: اعدامهــای گروهی، قوانین ریاضتی، کتابسوزیها، برنامه فرزندآوری نازیها، بچهدزدی از ســوي ژنرالهــای آرژانتینی، تاریخ بــردهداری و تاریخ چندهمســری در آمریکا و بســیاری مســائل دیگر که میتوان به این ســیاهه اضافه کرد، اما یک فرم ادبی نیز در این داســتان حضــور دارد: ادبیات شــاهدبودن. شــخصیت اصلی رمان، داستانش را روایت میکند؛ پنهان میشــود و باور دارد که روزی فــردی آن را خواهد یافت؛ فــردی آزاده که قدرت درک و بازگوکردن آن را دارد. این خود امید اســت: هر داســتان ثبتشــدهای متضمن خواننــدهای در آینده اســت. رابینســون کروزوئه هم خاطرات خود را مینوشــت، بــه این امید که روزی فــردی آنها را بخواند. درست مانند آدمهای بسیاری که در دوران مرگ سیاه یا همان شیوع طاعون، در انگلستان چنین میکردند.

در پرتــو انتخابــات اخیــر آمریــکا، ترسهــا و اضطرابهای مردم افزایش یافته است. آزادیهای بنیادین شــهروندی به نظر در خطر قرار گرفتهاند در کنار بســیاری از حقوق زنان که در دهههای اخیر و بعد از تلاشهای بسیار به دست آمده بودند. در این فضای مشــوش که در آن، نفــرت از برخی گروهها در حال افزایش اســت و افراطیــون فرصت را برای توهین به نهادهــای دموکراتیک مغتنــم میبینند، شــاید فرد یا افــرادی در جایــی آنچــه را در حال رخدادن اســت مینویسند. شــاید دستنوشتههای آنها را قرنها بعد در یک خانه قدیمی و پشــت یک دیوار پیدا کنند. امیدوارم کار به اینجا نرسد.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.