جزئيات زار از مح زنگدشيگيلها قدي وه هاي جمتيمماسايعهيمتهق ممتبههتلمآتنباه قتل آتنا

Shargh - - حوادث -

شرق، سميرا حسيني:

دادســتان اردبیــل اعلام کرده اســت پرونده قتل آتنا، دختر پارسآبادی، به صورت ویژه بررسی میشود و جزئیات این قتل و دیگر قتلهایی که متهم انجام داده، به مردم اطلاعرسانی میشود.

گفتههای دادســتان در حالی است که روز شــنبه رئیس قوه قضائیه در دســتوری ویژه به دادگستری اردبیل، مسئولان قضائی اردبیل را موظف کرد که پرونده قتل آتنا را در اســرع وقت و به صورت ویژه رسیدگی کنند. این در حالی اســت که خانواده اســماعیل، متهم به قتل، نیز اعــلام کردند در کنار خانواده آتنا هســتند و با آنها همدردی کرده و خواســتار مجازات اسماعیل هستند. هرچند شــرایط برای این خانواده بسیار سخت است و اخبار رسیده حاکی از آن اســت که اعضای خانواده اســماعیل وضعیت روانی مناسبی ندارند و دختر و پسر بزرگ اسماعیل شوکه شده و واکنشهای روانی شدیدی دارند؛ اما برادر اسماعیل به خبرنگار ما گفته بود: مردم باید حساب آنها را از اسماعیل جدا کنند و اشتباه اسماعیل را به پای آنها ننویسند.

اهالی محله قدیمی خانه پدری اســماعیل میگویند اعضای خانواده او مردمانی آرام و محترم بودند و بعد از آشکارشــدن این قتلها مجبور شدند خانهشــان را رها کنند و بروند. یکی از همســایهها میگوید اولین روزی که مشخص شد اسماعیل قاتل اســت، خانوادهاش از ترس اینکه به خانهشان حمله شــود، درها را بسته و هیچکدامشان بیرون نیامدند و حتی چراغ خانه را هــم خاموش کردند. در نهایت یکی از همســایهها برایشــان نان و مواد غذایی خرید و به آنها داد. فردای آن روز هم مخفیانه شهر را ترک کردند.

وضعیت شــهر پارسآباد کمی آرام شــده و مردم با توجه به دستورات ویژهای که داده شــده، احســاس امنیت بیشــتری میکنند؛ اما همچنان به خاطر آتنا ماتمزده هستند. پدر و مادر آتنا میگویند اهالی شهر آنها را در این مصیبت تنها نگذاشتهاند و هر روز علاوه بر اقوام و نزدیکانشان اهالی شهر هم به دیدن آنها میآیند.

مادر آتنا به حدی در این چند روز مویه و گریه کرده است که حنجرهاش قدرت بیــروندادن صدایش را ندارد و با صدایــی گرفته و آرام هنگامی که میخواهد دختر کوچکــش را صدا بزند، ناخودآگاه نــام دختر بزرگش آتنا بر زبانش جاری میشــود. دیگر نای گریهکردن هم ندارد. به نقطهای خیره میشــود، مویه میکند و صورتش غرق اشک میشــود. ضجه میزند و به زبان ترکی دخترش آتنــا را صدا میزند: «آتنا برگرد مگر نگفته بودی برایت تولد بگیرم؛ دختر قشنگم برگرد». ناگهان با دست به سر و صورتش میکوبد، زنان ســیاهپوش دورش جمع میشــوند تا کمی او را آرام کنند. شهلا، یکی از زنان فامیل، میگوید: «پنجم تیر تولدش بود. دو ســال نتوانســتند برایش تولد بگیرند؛ چون هر ســال یکی از اقوامشــان فوت کرده بود. امســال آتنا به مادرش گفته بود دیگر عزادار کســی نیســتیم و از او خواسته بود برایش جشن تولد بگیرند». صدایش به لرزه میافتد و صورتش پر از اشک میشود. آسنا، خواهر چهارســاله آتنا، چند قدم آن طرفتر در حال بازیکردن است. وقتی بچهها صدای خندهشــان بلند میشود، رو به آنها میکند و میگوید: «نخندیــد، مگر نمیدانید آتنا مرده اســت». این را میگویــد و آرام به بازی خود ادامه میدهد.

مادر یکی از دوستان آتنا میگوید: «روزی که آتنا گم شد، همسرم همراه با پدر آتنا تا ساعت پنج صبح دنبالش گشتند. زمانی که او را پیدا نکردند، به اداره پلیــس رفتند و موضوع را به آنها گفتند. پریناز، مادر آتنا، تا لحظه آخر امیــدوار بود آتنا برگردد، برای پیداشــدنش النگوهای دختر کوچکش را نذر کرده بود». دخترش را نشــان میدهد: «همبازی آتنا بود. با هم بزرگ شدند، از آن روز که آتنا گم شده، یکسره از خاطراتی که با هم داشتند، حرف میزند. امروز به من میگفت مامان راست میگویند آتنا چند روز دیگر برمیگردد؟». کمی مکث میکند و اشکهایش را پاک میکند. تعدادی از زنان در مجلس ختم درباره مادر اســماعیل حرف میزنند: «اســماعیل با ایــن کار خانواده خودش را هم قربانی کرد. مادرش خیلی خانم خوبی اســت». «آن روز که همه برای پیداشــدن آتنا در مسجد دعا میکردند، مادر اسماعیل قرآن روی سرش گذاشــته بود و دعا میکرد هرکسی آتنا را دزدیده، زودتر رازش فاش شود؛ حتی اگر آن شخص از نزدیکان خودش باشد».

خاله بزرگ آتنا سعی میکند با دادن چند قرص آرامبخش به خواهرش کمــی او را آرام کنــد. بعد از آن به گوشــهای میرود و گریــه میکند: «آتنا را خیلی دوســت داشــتم. او همیشــه درباره آیندهاش با من حرف میزد و میگفــت خاله میخواهم درس بخوانم و خانم دکتر بشــوم. من از آمپول میترسم، برای همین به مریضهایم قرص میدهم، نه آمپول».

مربی مهدکودک آتنا کمی آنطرفتر اشــک میریزد و بیقراری میکند: «آتنا خیلی دختر باهوش و مؤدبی بود. آتنا خیلی بچه معصومی بود. بعد از اتمام دوره پیشدبســتانی در کلاس زبان ثبتنام کرد و میخواست تابستان زبان بخواند. چند روز بعد از آن عکس آتنا را درحالیکه زیر آن نوشــته شده بود «گمشــده» و خانوادهاش دنبالش میگشــتند، در فضای مجازی دیدم، با دیدن عکس آتنا شــوکه شدم. باورم نمیشــد. با مادرش تماس گرفتم و متوجه شدم خبر درســت است. بعد از آن روز خانواده بچهها با من تماس میگرفتند. سراغ آتنا را از من میگرفتند. اول فکر کردیم به خاطر طلاهایش او را دزدیدهاند و امیدوار بودیم پیدا بشــود؛ اما تقریبــا بعد از 20 روز گفتند به قتل رســیده. اصلا باورم نشــد، شــوک بزرگی بود. بعد از شنیدن این خبر حالم خیلی بد شــد. هرگز فکــر نمیکردم چنین آدمی در شــهر ما و میان مــا زندگی میکند. چطور آدم میتواند این بلا را ســر دختربچهاي معصوم بیاورد. هر بلایی هم سر قاتل بیاورند، کم است. حالا فقط از خدا میخواهم به خانوادهاش صبر بدهد ». از کیف مشکی که کنارش است، تلفن همراهش را بیرون میآورد و فیلم روز آخر دوره پیشدبســتانی آتنا را نشــان میدهد. «از آن روز فقط فیلمها و نقاشیهای آتنا را نگاه میکنم و گریه میکنم.»

مغازه دوست پدر آتنا

لباس مشکی به تن دارد در گوشهای از مغازه نشسته و به گوشهای خیره شده اســت. حتی صدای پای دختربچه کوچکی که با مادرش برای خریدن لباس وارد مغازه شدهاند هم او را از فکر و خیال بیرون نمیکشد. دختربچه بــدون اینکه بداند در چند قدمی این مغازه، آتنا مورد آزار و اذیت قرار گرفته اســت، لباس صورتیرنگی را به مادرش نشــان میدهــد. زمانی که قیمت لباس را از حسن، صاحب مغازه، میپرسند از جایش بلند میشود. حسن از دوستان قدیمی بهنام پدر آتنا است، او میگوید: «مرگ آتنا شوک بزرگی برای ما بود. از روزی که آتنا گم شــد، هر روز با بهنام دنبالش میگشــتیم تا اینکه اســماعیل دستگیر شد. مغازه اســماعیل چند متر با مغازه من فاصله دارد. تقریبا هر روز او را میدیدم. همه مغازهداران این راســته از او شاکی بودند، مرد خوبی نبود. همیشــه از میوهفروشی که در همســایگیاش بود، دزدی میکرد. بعد از گمشــدن آتنا چند بار با من حــرف زد و گفت آتنا مثل دختر خودم اســت اگر کمکی از من برمیآید، بگوید. آن روزها هرگز نمیدانستم با قاتل آتنا حرف میزنم.

بعــد از چنــد روز یک نفر خــودش را حلقآویز کرد. اســمش پیام بود. همه فکر کردند کار همان مرد اســت. مدتی پیش از همســرش جدا شــده و معتاد بود. فکر میکنم خودش از این زندگیاش خســته شــده بود. بعد از دستگیرشدن اســماعیل، دوســتانم به من میگفتند اسماعیل را همیشه در جمــع مردمی که برای پیداکردن آتنــا کمک میکردند، دیدهاند و همش آن اطراف پرســه مــیزد و از مردم اطلاعات میگرفــت. روزی هم که پیام مرد، معتادی که در پارسآباد خودکشــی کرد، جــزء اولین نفرهایی بود که خودش را به آنجا رســاند. حتی یکی از دوستانم به من گفت اسماعیل آنجا ســعی میکرد بگوید پیام بلایی ســر آتنا آورده است برای همین خودکشی کرده. بعد از اینکه پیام خودکشــی کرد، همه فکر میکردند او از سرنوشــت آتنا خبر داشته اســت و به همین خاطر خودش را کشته. زمان گمشدن آتنا شایعات زیادی در شهر پیچید، عدهای میگفتند یک فرد بانهای که پدرش به او بدهکار اســت، او را دزدیده است. یک عده میگفتند داعش بلایی سرش آورده. حتــی تعدادی از مردم شــایعه کرده بودند پدرش آتنــا را فروخته؛ درحالیکــه بهنام عاشــق آتنا بود». آهی میکشــد و کمــی مکث میکند: «بعد از اینکه مأموران پلیس دوربینهای اطراف را بررسی کردند، اسماعیل مظنون اصلی پرونده شــناخته شد. به نظر من اسماعیل انسان باهوشی بود و بــرای قتلهایــش برنامهریزی میکرد؛ به همین خاطــر بعد از قتل اول و دوم دســتگیر نشد. حتی زمانی هم که در بازداشتگاه بود، به همسرش خبر رســانده بود من مواد مخدر در پارکینگ دارم تا او جســد را پیدا کند و آن را مخفــی کند؛ اما همســرش همهچیز را به برادر اســماعیل گفت و آنها هم مأموران را در جریان گذاشتند.

همسایههای متهم به قتل از سالهای آشنایی میگویند

پــدر، مــادر و برادران اســماعیل خانه را تــرک کردهاند و کســی داخل ســاختمان نیســت. چند مرد داخل آژانس نشســتهاند و بــا یکدیگر درباره اتفاقاتــی کــه در پارسآباد افتاده اســت، حــرف میزنند. یکــی از آنها که لباس مشــکی به تن دارد، میگوید: «نزدیک 20 ســال اســت کــه خانواده آنها را میشناســم. خودش را خیلی کــم میدیدم؛ اما خانوادهاش را خوب میشناسم، انسانهای آبرومندی هستند. شــنیده بودم که قبلا میخواسته بــه یک دختر تجــاوز کند؛ اما یکی از همســایهها متوجه شــد و دختر را از دست اسماعیل نجات داد. برادر کوچکش خیلی مرد خوبی است. پدرشان سالهاســت در ترمینــال پارسآباد جارچی اســت ». درحالیکه به ما چای تعارف میکند، ادامه میدهد «یکی از عموهایش را چندین سال قبل اعدام کردند. یکی از همســایهها میگفت عموی اسماعیل یکی را به قتل رسانده است؛ برای همین هم اعدام شد؛ اما من راست و دروغش را نمیدانم. وقتی آتنا گم شد، اصلا فکرش را هم نمیکردیم اسماعیل او را دزدیده باشد. هنوز هم باورمان نمیشــود. آن روزها همه مردم شــهر متأســف بودند. برادران اســماعیل هم مثل همه ما ناراحت بودند؛ حتی برادران او هم عکس آتنا را روی پروفایل تلگرامشان گذاشته بودند. اصلا قیافه اسماعیل نشان نمیداد که قاتل باشد. یکی از برادرانش خیاط است. همیشه او را در محل میدیدم؛ اما از آن روز که گفته شــد اســماعیل آتنا را به قتل رســانده، دیگر هیچیک از افــراد خانــوادهاش را در محل ندیدیم. آنها همه به خاطر داشــتن چنین برادری ناراحت هستند .»

کمی آن طرفتر از آژانس مرد میانســالی با موهای کمپشــت در محل قدم میزند: «از ســال 69 اســماعیل و خانوادهاش را میشناسم. اسماعیل خیلی وقت اســت از این محل رفته. بچگی آرامی داشت زیاد با کسی حرف نمیزد، خیلی زود درســش را ول کرد و به کار رنگرزی مشغول شد. در کار خودش خیلی حرفهای بود. حدود 20 ســال پیش هم یک بچه را به زور به خانه آورده بود. همســایهها ریختند ســرش و نزدیک بود او را بکشند. بعد از آن ماجرا همســر اولــش از او طلاق گرفت. آن زمان خانواده شــاکی که یک دختربچه کوچک بود، به خاطر آبرویشان شکایتشان را ادامه ندادند.»

درست نزدیک خانه پدری اسماعیل دختربچه کوچکی وارد سوپرمارکت میشــود. هزار تومانی را که در دســتش مچاله کرده اســت، به دست مرد جوانی که در مغازه کار میکند، میدهد و از یخچال یک بســتنی برمیدارد. مرد جوان میگوید که او را میشناسد : «اسماعیل شخصیت مرموزی داشت. فقــط هنگامی که به خانه پــدریاش میآمد، او را میدیــدم. خانوادهاش همیشــه از این مغازه خرید میکردند. مــادرش خیلی خانم مؤمن و خوبی اســت. خیلی از همسایهها اگر بیماری داشــتند، به خانهها آنها میرفتند تا مادر اســماعیل برایشــان دعا بخواند و بهبود پیدا کننــد. همه برادرانش را میشناســم. یکی از برادرانش دوست صمیمی من اســت؛ اما از آن روز به بعد کســی از آنها خبر ندارد. هر کسی چیزی میگوید. یک عده میگویند به تبریز رفتهاند و یک عده میگویند رفتهاند به اردبیل. اســماعیل چند ســابقه کیفری داشت؛ اما زمانی که پلیس او را به خاطر قتل یک زن بازداشت کرده بود، آزادش کردند و دادگاهی نشد. شاید اسماعیل به تعداد بیشتری از زنان و بچهها تجاوز کرده باشــد؛ اما قربانیان به خاطر آبرویشان شکایت نکرده باشــند. زمانی که اسماعیل دستگیر شــد، ما فکر میکردیم چون مغازهاش نزدیک محل کار پدر آتنا بود، به او مشکوک شدند.»

خانــه و پارکینــگ خانــه اســماعیل، متهم بــه قتل دختر هفتســاله پارسآبادی، پلمب شده اســت. خانه در شهرک فجر پارسآباد است. چند مرد در گوشهای از خیابان ایستادهاند. مرد جوانی به آنها سلام میکند و وارد جمعشــان میشــود. یکی از آنها که خانواده اسماعیل را خوب میشناسد، میگوید: «15 ســال است که همسایه اسماعیل هستم. 10 سال پیش زمانی که من دبیرســتانی بودم، با یک خانم رابطه نامشــروع داشته. آن زمان یک ســال به زندان رفت. آن زمان هم زن و بچه داشت. شنیدم پدرش گفته بود اگر اســماعیل آزاد بود، ما خودمان اعدامش میکردیم. اســماعیل هر روز ساعت 9 صبح از خانه بیرون میرفت و شب دیروقت به خانه برمیگشت.»

اسماعیل قصد ازدواج مجدد داشت

شش ماه پیش خانمی جوانی که تقریبا 30ساله بود، به این محل آمد و درباره اسماعیل تحقیق میکرد. آن روز من در حال رفتن به محل کارم بودم که آن زن جوان را دیدم. درباره اســماعیل از من پرســید و گفت مدتی پیش اســماعیل به خواســتگاری یکی از زنان فامیلشــان که در روستایی اطراف پارسآباد زندگی میکند، رفته اســت. زمانی که به او گفتم اســماعیل زن و بچه دارد، جا خورد و گفت که اسماعیل به آنها گفته سالها پیش همسرش را طلاق داده اســت و تنها زندگی میکند. در کل آدم خوبی نبود. جدیدا یک فیلم در فضای مجازی پخش شده است که نشان میدهد اسماعیل در حال دزدی از مغازه همســایهاش است. متأسفانه زمانی که مأموران اسماعیل را بازداشــت کردند، از ما که همسایه او هستیم، تحقیق نکردند. من شنیدم به مأموران گفته بود که پارکینگ مال خودش نیســت و مأموران آنجا را نگشته بودند. شــاید اگر از ما تحقیق میشــد، میتوانســتیم به آنها کم کنیم تا راز گمشدن آتنا زودتر فاش شود».

ســری تکان میدهد و ادامه میدهد: «شــب قبل از پیداشدن جسد آتنا، برادر اســماعیل را دیدم، چهرهاش خیلی وحشــتزده بود. فکر کنم همان شب جســد آتنا را پیدا کرده بود، برای همین خیلی آشفته به نظر میرسید. فقط یک ســلاموعلیک کردیم و سریع از کنارم رد شد. فردای آن روز ساعت هفت صبح دیدم برادر اسماعیل که مســتأجرش بود، همراه زن و بچهاش و خانواده اســماعیل از خانه خارج شدند و خانه را ترک کردند. ساعت پنج عصر هم مأموران وارد خانه شــدند و جسد آتنا را کشف کردند. آن روز همه مردم شــهر به اینجا آمده بودند و فریاد میزدند اعدام، اعدام. من شنیدم از زمانی که مشــخص شده اسماعیل قاتل آتناســت، خانههای این محل افت قیمت پیدا کردهاند».

مزار آتنا زیر لایه قطوری از گلهای قرمز، زرد و سفید پنهان شده است. زن میانســالی همراه با دختر، داماد و نوهاش به مزار آتنا نزدیک میشوند. روی زمین زانو میزند، اشک از چشمهایش جاری میشود و زیرلب دعا میخواند: «ساکن پارسآباد هستم، خانواده آتنا را نمیشناسم، اما از آن روزی که شنیدم چه اتفاقی برای آتنا افتاده است، آرام و قرار ندارم، برای همین به اینجا آمدهام تا برایش دعا کنم». درحالیکه اشــک گوشه چشــمش را پاک میکند، ادامه میدهد: «وقتی این خبر را شــنیدم، بســیار ناراحت شــدم و قنــدم بالا رفت. نتوانســتم در خانه بمانم، چادرم را ســرم کردم و به خانه آتنا رفتم تا در کنار خانوادهاش باشم. زمانی که آتنا گم شده بود و همه دنبال او میگشتند، من به امامزاده «سیدعلیش» آمدم و نذر کردم که آتنا پیدا شود. هرگز فکر نمیکردم یکی از مردم پارسآباد بلایی ســر آتنا آورده باشد. اسماعیل آبروی شهرمان را برد. سزای او فقط مرگ است. من بهعنوان یکی از شهروندان این شهر حاضر هســتم برای اعدامش کمک کنم، حتی اگر تفاضــل دیه بخواهند، من کمک میکنم تا قاتل آتنا اعدام شود. اعدام برای این آدم کم است.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.