قصه ملوک دُواچی

Shargh - - يات -

ملوک خبرهای دســتهاولی برای عادله داشت و حالا که عادله چراغ رســتوران را خاموش کرده بود. پشــت در ورودی را تخته گذاشته بود و زنجيرِ «اتاق خالی داریم» را گذاشته بود، با خيال راحت حرفها و خبرها را دوره میکرد. یادش افتاد که ملوک به او گفته بود: «هرچی از بالکونی نيگا میکونم نيمیفهمم شوما چيطو منا دیدی؟ جایی پيدا نيس! راسشا نمیگوی عادلهچــی؟» و عادله گفته بود: «اینجا تختاش فنر دارد، ميرم روش میجم بالا. ســقف باز میشِــد میرم بالا پاین، ستارهها و شوما و شهرا تماشا میکونم. وخيز ببرمد بيبينی.» رفته بودند اتاق شش. عادله روی تخت پریده بود و رفته بود بالا. از درختهای کاج بالا رفت. از همان بــالا به ملوک گفته بود : «میبينی درختارا .» بعد ملوک گفته بود : «دیدی ميوهاشــا. کندم و انداختم به ســرت.» ملوک گفت: «هی پریدی پریدی رفتی تا دم چراغ. آ پا کوفتی دوباره رفتی بالا، کوجا سقف باز میشد؟!»

عادله که تنها کنار پنجره رستوران رو به چهارباغ نشسته بود یکدفعه گفت: «باز میشد. شوما نيمیبينی. سقف باز میشد.» و بلند شد و رفت سمت اتاق شماره شش.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.