فتو باسمی ااس درف هرگز اگصرگاوریر دکنر کرار نبود

Shargh - - هنر -

رسول رخشا : سمیرا اســکندرفر این روزها در گالری طراحان آزاد نمایشگاهی از 150 اثر طراحیاش با عنوان چی تو ســرته بر پاکرده اســت. با او درباره ایده و چگونگی شکلگیری این نمایشگاه گفتوگو کردیم.

اگر اشتباه نکنم این بیستمین نمایشگاه انفرادی شماست.

در واقع بیستویکمین نمایشگاه میشود. شاید کمی مسخره به نظر برسد، ولی قضیه این است که من اعداد را خیلی دوست دارم، برایم چشمانداز درست میکند. کلا عــادت دارم برنامهریزیهایــم را با عدد جلو ببــرم. مثلا وقتی قرار اســت 2٠ کار تولیــد کنم، از یک تــا 2٠ را روی کاغذ مینویســم و هرکاری را که انجــام میدهم جلویش تیک میزنم. این کار به من انرژی روانی و حســی برای ادامهدادن میدهد و راستش از بچگی همینطور بودم.

پس گفتوگو را با اعداد شروع کنیم و از اینجا که چرا با این تعداد زیاد کار روبهرو هستیم؟ 150 کار واقعا تعداد زیادی است.

از سال گذشــته بعد از آنکه نمایشگاه «وات فیلم» را برگزار کردم، ناخودآگاه به ســمت طراحی متمایل شدم. کمکم به جایی رســیدم که متوجه شدم دارم مجموعــه تولید میکنم. از طرفی بنا بود یک نمایشــگاه جمعی در همین زمان در گالری طراحان آزاد داشته باشــیم. اما دیدم تعداد کارها آنقدر زیاد است که میتوانم بهطور انفرادی آنها را به نمایش بگذارم. تعداد کارها زیاد است و کاملا با این موضوع موافقم. همیشــه به من گفتهاند زیادی پرکاری، ولی فکر کنم این بار دیگر شورش را درآوردهام. راستش اصولا میل زیادی به جراحیکردن خودم دارم. متوجهشــدن آنچه در اعماق وجود، پنهان شــده و قصد ندارد خودش را بهآسانی نشــان دهد. یکجور جراحیکردن در عمق مثل شیرجهزدن در عمق. فکر کنم همین میل که این چند وقت شدیدتر هم شده بود، در من تولید این میزان از انرژی را کرده که این میزان کار را در این فاصله زمانی تولید کنم.

از اول به شــکل یک پروژه در ذهنت به وجود آمدنــد یا اتفاقی به اینجا رسیدی؟

توضیحش این اســت که قصد انجام کاری را داشــتم، نه خیلی غولآســا و بزرگ، ولــی بههرحال انجام یک کار! پرکردن زمانهــای خالی با آنچه به نظرم ارزشــمند است، در واقع کاری که همیشه ســعی کردم انجام بدهم، ولی اینبار میل و انرژی برای کار در من خیلی زیاد و بزرگ بود برخلاف ابعاد کارها. شــروع کردم به طراحی روی مقوای گلاســه با ماژیک. ابزار سهلالوصولی که از بچگی علاقهاي فراوان به آن داشتم.

بنابراین میشود به شکل دورانگذار تعریفش کرد. یک برهه خاص بین استراحت و بلاتکلیفی.

دقیقا. قرار بود دورهگذار باشد، ولی از نظر خودم تبدیل به یک پروژه کامل شد.

اوایل در حد اتود و اسکیس بودند؟

اتود که نه. من همیشــه این عادت را داشــتهام که بیــن پروژههایم کارهای کوچکتر انجام دهم. چند سال پیش نمایشــگاهی برپا کردم با عنوان «کمپوت لحظهها» که شــباهت زیادی به نمایشــگاه فعلی داشــت. به ایــن صورت که طراحیهای پنج، ششســاله لابهلای نمایشگاههای انفرادیام را گردآوری کردم و آنها را یکجا در نمایشــگاهی عرضه کردم. اینبار درست نمیدانم به چه دلیل فوران انرژی را درونم احســاس میکردم که ســبب بالارفتن تعداد کارهایم شد. موضوعی که خودم را هم متعجب کرد. کلا این اواخر همه من را ماژیک بهدست و در حال طراحی روی مقوا میدیدند.

سرعت خلق کارها بالا بود؟

بله، اساسا سرعت کارکردنم بالاست.

همــه طراحیهای این مجموعهات با ماژیکهــای رنگی روی کاغذهای گلاسه A3 و A4 است، درست میگویم؟

بله، همینطور اســت. ولی هر کدام برایم داســتانی دارند. به این معنی که با تماشــای کارها میدانم در هفت، هشــت ماه گذشته در هر مورد چه اتفاقاتی در زندگی و ناخودآگاهم افتاده که کارهایی با این شــکل و شــمایل متولد شدند. سرچشــمهاش از آنجا بود که تلاش کــردم بدون فکر دربــاره مفهوم کاری که مشغول آن هستم، فقط تولید کنم، ولی حالا که به طرحها نگاه میکنم بهخوبی میبینم کــه حسوحال و تجربههای آن دوره راه خود را بــه کارها باز کردهاند. کارها برای من به نوعی خاطرهنگاری هشت ماه گذشته هستند.

پس سعی کرده بودی مشغولیات ذهنیات را به تصویر درآوری.

کاملا همینطور است. خیلی هم ناخودآگاه این اتفاق افتاده. من ابدا به اینکه به چه فکر میکنم، فکر نکردم! صرفا به دســتم اجازه دادم آنچه حس میکنم را بر مقوا ترســیم کند. فکر میکنم بد نباشــد اینجا چیزی را اضافه کنم، چندین مــاه قبل کتاب فوقالعادهای را خواندم به نام فلســفه ملال. این کتاب برای من مثل یک کشــف بزرگ بود. نویســنده این کتاب را نوشته بود چون چند وقت قبل دوســتش به خاطر ملال بیش از حد مرده بود. ملال را از زوایای زیادی بررســی کــرده. برایم ترســناک بود فهمیدن اینکه خیلی از کارهایــی که در زندگی انجام دادهام، برای فرار از ملال بوده است. همه آدمها در برخورد با ملال عکسالعمل نشان میدهند، بعضیها خیلی بیشتر میتوانند ملال و روزمرگی را تاب بیاورند و چیزی که درباره خودم متوجه شدم این بود که میزان کمی از ملال هم میتواند من را به عکسالعمل وادارد. اینکه هیچوقت هیچجا مدت زیادی نماندم، حتی در کارم هم همینطور است. تنوع و حجم کارهایی که در این سالها انجام دادهام ناشی از همین ویژگی من ست.

در کارهای ســابقت باز هم رد پای خودت بهعنوان ســمیرا اسکندرفر و نه آرتیست دیده میشــد. در این نمایشگاه میشــود گفت شکل دیگری از خودبیانگری را دنبال کردهای اما خیلی انتزاعیتر.

دقیقا.

کارهای قبلیات خیلــی ابژکتیو و عینیتر بودند و آثــار حاضر درونیتر و روانیتر بهنظر میرســند. یعنی به تجســم تخیل و ناخــودآگاه ربط پیدا میکنند. طوریکه مخاطب خواهینخواهی بهسوی تحلیلها و برداشتهای روانکاوانه سوق پیدا میکند.

کامــلا موافقــم. البتــه ذات طراحی هم در ایــن ماجرا دخیل اســت. اینکه سریع اتفاق میافتد. نســبت به سایر مدیومها، شما آنچه را که حس میکنید با دســتکاری و تسلط کمتری خلق میکنید که این تسلط حالتی نسبی دارد. برای طراحی باید روی لحظه مســلط باشــی و درعینحال بهشدت رها باشی. نقاشی اینطور نیست. آنجا تسلط هنرمند بر ناخودآگاهش بیشتر است. ولی در طراحی ناخودآگاه غلبه افزونتری پیدا میکند. خیلی بیشــتر به زندگی نزدیک میشود، طرز زندگیکردنی که مورد علاقه من است، خیلی غریزی، خیلی رها بدون زیادی فکر کردن و در لحظه حال زیستن.

کارهایت گاهی آنچنان شــخصی میشوند که انگار فقط مختص سمیرا اسکندرفر هستند. حتی در سلفپرترههایت و همچنین استفاده از اعضای بدن در تابلوها نظیر صورت و دستها و چشمها. فکر نمیکنی این موضوع باعث بسته و خصوصیترشدن روند توجه به کارهایت میشود؟ به بیان خودت در ذهنت با مشغولیاتی طرف بودهای که آنها را روی کاغذ انتقال دادی تا بفهمی اصلا چه هســتند. اهمیتی نمیدهی که مخاطب چقدر بــا اینها ارتباط برقرار میکند؟ صرفا در پی جداکردن خویشتن از بند فکرهایت هستی یا به مخاطب هم توجه داری؟

البتــه که مخاطب برایم اهمیت دارد وگرنه من الان اینجا نبودم و آثارم را در کشــو میگذاشتم. جواب سؤال شــما دو لایه جدا از هم دارد. هنگام خلق شاید خیلی کم به مخاطب فکر کنم، چون دغدغهداشتن در باب نظر مخاطب وظیفه آرتیست نیســت. اما در نهایت بهطور حتم میل شــدیدی به ارتباط برقرارکردن با مخاطب در وجودم هســت. به نظرم فلســفه کار هنریکردن همین اســت. درعینحال فکر میکنم هرچقدر کار شــخصیتر میشود، احتمال بیشتری برای ارتباط برقرارکردن با مخاطب پیدا میکند. شــاید دامنه مخاطب کوچکتر شود ولی کیفیت ارتباط با همان جمع کوچکتر قویتر میشود.

با توجه به چند نمایشــگاه گذشتهات، آن نگاه و ماسکی را که برابر آدمها قرار داشــت، در کارهای فعلی هم میبینیم. یعنی ماســک را اینجا بهصورت دفرمهشــدن اعضای بدن مشــاهده میکنیم. انگار آنها یا کارها از چیزی فرار میکنند که خیلی مغشوش و پرمخاطره هست؟

اتفاقا در این آثار دقیقا به آن چیزی که پشت نقاب قرار دارد، پرداختهام. ادعا نمیکنم این نمایشگاه اســتیتمنتی درباره من است ولی درباره چیزی که گفتی، تماشاکردن، تماشاشدن، در اختیارگذاشتن، گرفتن، همگی مفاهیمی نسبی هستند. چند روز پیش بهشــوخی به دوســتی گفتم «صمیمی نشو» کمی ناراحت شد و همین باعث شد که به مفهوم این جمله فکر کنم. به نظرم رسید که همه ما بدون بهکاربردن واضح این جمله، با رفتارمان در حال اعلام این جمله هســتیم و جای این «صمیمی نشو» بستگی به ماهیت، شــکل و فاصله رابطه ما با آدمها دارد. ما همیشه خودمان را در مرکز قرار میدهیم، دایرههایی را اطرافمان میکشیم و آدمها را لابهلای ایــن مرزها جا میدهیم. بعضیها نزدیکتر، بعضیها دورتر و بعضی خیلی دورتر. با این چیدمان به تناســب اجازه رفتارهای مختلفی را صادر میکنیم ولی وقتی احســاس میکنیم بــه مرزهایمــان، ورودی بیاجازه انجام شــده، انگار زنگ خطری توی سرمان به صدا درمیآید «صمیمی نشو». راستش از آنجایــی که هنر مهمترین چیزی اســت که با آن ســروکار دارم و جای دیگری هــم گفتهام «همه چیز در زندگی میتواند رنگوبــوی ابتذال به خود بگیرد، جز هنر» تنها جایی است که با تمام وجودم حاضرم خودم را در اختیار چیزی خارج از خودم قرار دهم. جایی که هیچوقت جمله «صمیمی نشــو» به ذهنم خطور نمیکند، جایی که تنها خواستهام از خودم صمیمیترشدن بیشتر و بیشتر است.

علاقه زیادی به تجربهکردن داری و ســعی میکنی هم قواعد را بشکنی و هم میخواهی حرفهای باقی بمانی.

بیشــتر وقتها قصدم به چالشکشیدن است، اول خودم و بعد دیگر چیزها. میخواهم بگویم حرفهایبودن وابسته به خیلی از چیزها نیست؛ بهویژه مسائلی که از بیرون دیکته میشود. حرفم این است که خود کار اهمیت بیشتری دارد. هم میخواهم بزنم زیر میز و هم اینکه قصد دارم اثری حرفهای بهوجود بیاورم. البته این روند درباره تمام دوران فعالیتم صدق میکند. دوست ندارم در قاعده و قانون و چارچوب خاصی بگنجم. دلم میخواهد ساختارها را بشکنم و ساختار جدیدی بهوجود بیاورم. یکطورهایی هم به همان حسی برمیگردد که نسبت به ملال و ملالانگیزبودن بعضی مناسبات دارم.

شــاید بههمین جهت ته کارهایت یک ریشــخند دیده میشــود. حتی مخاطب با دیدن آن آثار تیره و اندوهناک، باز حس دستانداختن و خندیدن به شرایط را احساس میکند.

تو میگویی ریشــخند، من میگویم طنز سیاه. این برخورد را احتمالا در خیلی از دورههای کاری من میشــود دنبال کرد، اینکه هیچ چیز آنقدرها جدی نیست. بــه نظرم خیلی چیزها که قرار اســت یا میخواهند جدیبودن خودشــان را به رخ بکشــند، به طرز مضحکی در این تلاش نافرجــام میمانند. اینکه هیچ چیز همیشگی و ماندنی نیست و زمان بیرحمتر از این حرفهاست و این وسط فقط باید خودم را حفظ کنم و ادامه دهم. حتی میتوانم این نکته را نسبت به جزئیات زندگی شــخصی خودم هم بگویم. یکجاهایی به نظرم رســیده درگیر ماجرای خیلی مهمی هســتم، ولی کمی بعد جز خندیدن به آن موقعیت برایم چارهای نمانده. سعی خودم را میکنم که اینقدر آگاه به موقعیتم باشم که بیشتر وقتها در لحظه این نکته را بفهمم و همان حوالی شــروع کنم به خندیدن که البته این آگاهی احتیاج به زندگیکردن زیاد دارد، تجربهکردن، یادگرفتن و رودستنخوردن از زندگی و ماجراهایش.

در بیشــتر این کارها بار تخیلی و تجریدی اثر خیلی قوی اســت؛ اما این رگههای انتزاعی مذاق مخاطب را به حس مطبوع یک نقاشی دلنشین رهنمون نمیکند. برای شــخص من با وجود طنزی که از آن برداشت میکنم، جاهایی هراسناک و حتی خشن میشــود. همه آن صورتهای دفرمه و بههمریخته و ترکیببندی تصویر با وجود رنگهای شــاد شرایط وهمناکی میسازد. این هراس و اضطراب از کجا میآید که از دل آب و رنگها بیرون میزند؟ حالا که یاد آنها میافتی یا به آنها فکر میکنی، وقت کارکردن اغلبشان دنیا را تیره و سیاه میدیدید؟

موقع انجام هر کــدام از کارها در حال گذراندن تجربهای بودم که در رنگها و فرمها حرکت کرده اســت. برداشتی که از آن صحبت میکنی الان برای خودم جالب است. احتیاج به زمان دارم تا اینها را ارزیابی کنم ولی اصولا خیلی تجربه دلنشــین در برخورد با اثر هنری را نمیفهمم. هنر در ذات خودش خشن است، بیشتر وقتها.

یکسری از کارها با وجود رنگ و خصیصههای کارتونی و آیرونیکیای که دارند، باز هم میتوانند اضطراب را به رخ مخاطب بکشانند.

تنها نکتهای که به ذهنم میرسد این است که من تابهحال هیچوقت انتزاعی کار نکرده بودم. ولی بسیاری از طرحهای فعلی با یک پایه و اساس تجریدی آغاز شدند. به این شکل که یک لکه را بر کاغذ میگذاشتم و تکهتکه مشغول پرکردن حجمها میشدم. بدون اینکه واقعا آگاه باشم چه اتفاقی در حال رخدادن است. رنگها را هم کاملا ناخودآگاه انتخاب میکردم. طوری که متعجب میشــدم از خودم. آن هم منی که پیش از این فیگوراتیو محض کار کرده بودم. بعضی از این کارها را اگر قبلا میدیدم باور نمیکردم کار من اســت! میگویند هرگز نگو هرگز، راست هم میگویند. روزی در مصاحبهای گفته بودم انتزاعی نمیتوانم کار کنم و به کشیدن طبیعت و برگ و گل هم علاقهای ندارم. منتها همه این اتفاقات در این طراحیها افتاد! ولی خیلی ناخودآگاه.

این گسستهشدن در اعضای پیکره انسانی و ترکیب و پیوند آنها با گیاهان و حیوانات و بدلشــدن به موجودی جدید که به اصرار عجیبالخلقه هم به تصویر کشیده میشود ترسناک است. من این اصرار را بهخوبی در اثر تشخیص میدهم. شما میگویید ناخودآگاه است؟

هرگز اصراری در کار نبوده اســت. از اصرار متظاهرانه اصلا خوشم نمیآید؛ بهویژه تــوی کار. تنها جایی که اصرار را میفهمم در روند کارکردن اســت. همه کارها در حین روندی از پیش تعییننشــده بهوجود آمدهاند. اتفاقی که افتاده این است که تکهای از زندگی دارد از فیلتر من میگذرد و به اثر هنریای که میبینید ترجمه میشود.

این حلول جســم انسانی شقهشقه شــده و رفتن بهسوی گیاه و درختان عجیب و غریب چگونه اســت؟ چون هیچ وقت گیــاه و درخت و طبیعت در کارهایت دیده نشده است؟

بله، درخت و گیاه نداشــتهام. ولــی در همین مدت چند ســفر رفتهام. مثلا تعدادی از کارها را در یک روستا کشیدهام. دهکدهای در اطراف بم که هنگام زلزله آسیب زیادی دیده بود و دیوارهای تخریبشده کاهگلیاش سوراخهایی داشتند. من چند اثر را با الهام از آن ســوراخها خلق کردم. بعد چشــمی را داخلشان جا دادم. انگار چشمی از درون حفرهها به بیرون خیره شده است. به گذشته، آینده، یا شاید هم ناخودآگاه. خودم هم دقیقا نمیدانم چه اتفاقی در خیلی از کارها افتاده و توضیح دادنش هم بیهوده به نظر میرسد.

کارهایت خیلی جاها در ترکیببندی کلی شبیه به خواب هستند و خیلی راحت میشــود از یک منظر روانکاوانه به این طرحها نگاه کرد. در واقع فرم این کارها خیلی غیرفیزیکی و ذهنی شده است؛ طوری که خوانش روانکاوانه یکی از بهترین تفسیرها برای این کارها به حساب میآید.

دقیقــا همانطور که گفتم ذات این کارها و خلقشــان مبنی بر جراحی روان خودم بوده اســت. پــس چراکه نه؟ به نظرم ماده خام مناســبی برای تفاســیر روانکاوانه است. به نظرم من با این کارها خودم را روانکاوی کردهام. پیشنهادی که برای مخاطب دارم هم همین است. فرارنکردن از خود، روبهروشدن با خودی که قرار است تا روز آخر زندگی همراهیمان کند. داشتن شجاعت روبهروشدن با خود، هر چقدر هم که ترسناک و سخت به نظر برسد، لازمه عمیق زندگیکردن و شناخت عمیقتر پیداکردن از خود است.

در کنار اینها به نظرم تأکید زیادی هم روی مســئله زنبودن و زنانگی در کارهایت داری؟

مــن با ایــن ماجــرا خیلی ناخــودآگاه برخــورد میکنــم. نقــش غریزه در کارهــای مــن خیلی قوی اســت. یعنی آن چیزی کــه در لحظه مــن را با خود درگیــر کرده و این درگیــری ادامه پیدا میکنــد، تا وارد کارم میشــود. پس هر چیــزی در کارم آمده یــک جذابیتی ایجاد کرده که توانســته وارد شــود. منتها توضیــح علتش واقعا دشــوار اســت. اجباری بوده که ایجاد شــده و توانســته وارد کار شود، همین!

اصولا میل زیادی به جراحیکردن خودم دارم. متوجهشدن آنچه در اعماق وجود، پنهان شده و قصد ندارد خودش را بهآسانی نشان دهد. یکجور جراحیکردن در عمق مثل شیرجهزدن در عمق. فکر کنم همین میل که این چند وقت شدیدتر هم شده بود، در من تولید این میزان از انرژی را کرده که این میزان کار را در این فاصله زمانی تولید کنم

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.