درزهای زندگی روزمره را روی بوم آوردم

Shargh - - هنر -

عسل عباسیان: فرح سلطانی، نقاشــی که تحصیلات آکادمیک هنر را در دانشــگاه آمریکایی دوبی پشتسر گذاشــته و با مختصات جهانی هنر بهخوبی آشناســت، در تابلوهای نقاشــیاش نگاهی بومی به گذشته و اشیای قدیمی دارد. اخیرا مجموعه تابلوهای نقاشیاش از اشیای روزمره قدیمی؛ مثل متــر خیاطی، کراوات، کاغذهای مچالهشــده و... با عنوان پس از یک شــب طولانی در گالری ثالث به نمایش درآمده که به بهانه اختتامیه نمایشگاه، با او درباره جهان آثارش گفتوگو کردیم.

وجه تســمیه «پــس از یک شــب طولانــی» برای نمایشــگاه نقاشیهایتان چه بود؟

«پس از یک شــب طولانی» تداعیگر مقطع زمان و مکانی است که تمام شده و حالا بعد از آن، دوره جدیدی آغاز میشود یا یک نوع مقطع ذهنی که حالا گذشــته، ولــی اثراتش بر حالحاضر قابل انکار اســت و کمک به شکلگیرى نگاهی ژرفتر و وسیعتر به محیط اطراف در زندگی و آینده میکند.

ایده «پس از یک شب طولانی» چطور برای شما شکل گرفت؟

در مجموعــه قبلتــر هم که همزمــان بــا «آدامسخوانی» محمد رحمانیان به نمایش گذاشــته شد، پوست آدامسهای قدیمی را نقاشی کرده بودم. پوســت آدامس چیزی است که معمولا آن را توی جیبمان میگذاریــم یا بعد از اینکــه آدامس را خوردیــم، آن را دور میاندازیم. یعنی برایمان چیز بیاهمیتی اســت. معمولا آدامسخوردن یا مواجهه با آدامسهای قدیمی؛ مثل آدامس خرســی، آدامــس موزی، آدامس خروس و... ما را به حالوهوای گذشــته میبرد و نوســتالژیک میکند یا خاطرهای را برایمان زنده میکند و تداعی این حس است که «اوه، یادش بهخیر یک زمانی ازین آدامســا میخوردیــم» و خلاصه رفتن به زمان و مکانی در گذشــته و یکجور دعوت بــه بازنگری دوران کودکیای که از سر گذراندم را بههمراه داشت.

آن دوره و آن مجموعه، من را متوجه اجســام کوچک و بیاهمیتی کرد که معمولا در کشوها یا توی جیبمان یا لای طبقات کمد یا کتابخانه گم میشود یا توی جعبههای قدیمی بیسکویت که قبلترها مادربزرگها وســایل خیاطی در آن میچپاندند. درواقع اشــیایی کــه لابهلای دیگر وسایل گم میشوند ناگهان مورد توجهم قرار گرفتند.

عــادت دارم هر چندوقت یکبار این وســایل را که از گذشــته جمع کــردهام بیرون میآورم و مرتب میکنــم و دور میریزم. این شامل اشــیایی قدیمی اســت که مصرف نمیشوند و گاهی بهجای دورریختن، آنها را به کســی که میتواند بهتر از آنها استفاده کند میدهم.

در یکــی از ایــن خانهتکانیها بــه دفترچــه خاطراتی برخوردم که متعلق به ۱6، ۱٧سالگیام بود و تنها چیزی بود که هیچگاه نتوانســته بودم آن را دور بریزم یا به کسی بدهم. آن دفتر برایــم پر از خاطراتی بود که تأثیرشــان با من بود و نمادى از یک دوره زیستیام.

در مجموعه نقاشــیهای «پس از یک شب طولانی» هم بخشی از این اشیا را مدنظر قرار دادم.

مثلا یکی از تابلوها را که کاغذنوشــتهای مچالهشده بود، از این دفترچه کنده بودم که لابهلای وســایل دیگرم گم شده بود و با کشــیدنش در ابعاد بزرگ انگار داشتم درزهای زندگی روزمره را پررنگ میکردم، تا به یادمان بیاید که چطور بخشهایی از گذشــته را در هیاهوی اتفاقات دیگر فراموش کردهایم.

اهمیت این خردهریزهای فراموششــده در انبــان خاطرات، در تجربه زیست شما چه بود که تصمیم به تصویرکردنشان گرفتید؟

آن دفتر خاطرات و باقی یادگارها، ســمبل اتفاقات و دورانی اســت که دیدنشان احساســاتی را برای من بههمراه دارد که یادآور جهانبینی آن دوره از زندگــیام اســت. دورانداختن آنها انگار میتوانســت برایم سمبل دورانداختن آن دوره از زندگیام باشد؛ دورانداختن چارچوبهای ذهنی من در دورانی که با آن شیء یا دفترچه مأنوس بودم، بهاینخاطر کــه حال من با آن گذشــته خیلی تفــاوت دارد. قدیمترها بــه این باور رســیده بودم برای اینکــه چیزهای جدید را وارد زندگــی و ذهنم، بکنم باید فضایی برایشــان خالی کنم. حتی وقتی ایــن فکر را با اطرافیانم در میان میگذاشــتم، آنها به من میگفتند ایــن کار لزومی ندارد و آدم چرا بایــد حتی خاطرات خوبش را از ذهنش دور بریزد؟ یا وســایل قشــنگ گذشــتهاش را دور بریزد؟ ولی مــن فکر میکردم فرقی نمیکند اشــیا بــا افکار! ما بــرای واردکردن چیزهای جدید به ذهــن و زندگیمان باید جایی برایشــان خالی کنیم. مگر چقدر ذهن و زندگی ما ظرفیت انباشت دارد؟ دورریختن چیزهــا در دورهای برایم به معنی خالیکردن ظرفیت حســی و فکریای بود که آن چیز در ذهن و جانم اشغال میکرد. برای همین کاغذها را مچاله کرده و گوشــهای انداخته بودم، شــبیه یکجور پاکســازی. از همان دفترچه قدیمی، اولین کاغذی که میخواستم دور بریــزم، تنهــا صفحه دفتر بود کــه چیزی روی آن ننوشــته بودم. وقتی مچالهاش کردم و روی زمین انداختمش، تصویر یک پرنده را دیدم. تنها کاغذ ســفید دفترچه حالا که میخواســتم دورش بریزم مثل یک پرنده شــده بود؛ پتانســیلی برای پرواز و کشــف. فکر کردم باید این تصویر را نقاشــی کنم بهعنوان یک لحظهای که تفکراتم منقلب شــد و ذهنیتم نســبت به اشیای قدیمی عوض شــد، پی بردم آنها نهتنها دورریختنی و اضافه نیستند، بلکه پتانسیلهایی برای تغییرند و بعد نقاشیهای دیگر مجموعه هم برایم هرکدام ســمبل نگاه دوبــاره به یک دوران زندگیام بودند؛ مثلا کاغذی مچاله، در این مجموعه بود که فهرســت خرید روی آن نوشــته شــده و وقتی در واقعیت آن تکهکاغذ را به قصد دورریختن مچاله کردم، دیدم شــکل مچالهشدهاش باز شــبیه پرنده بود؛ فهرست خریدی که انگار یادآور انتخابهای یک دوره زندگی من بود و فهرســتی که قابلیت پرشدن از خریدهاى جدید را دارد. کلا این مجموعه نقاشیها استعاره بصری از موقعیتی است که بخشی از امروز ما را ساخته است.

چطور به سبک هایپررئال رسیدید؟

موافق نیســتم که سبک نقاشــیهایم هایپررئال است. اگر بنا داشتم هایپررئال نقاشــی کنم، حتما خیلی دقیقتر جزئیات را نقاشی میکردم و رنگبندی و ســایهپردازىها متفاوت میشد. ولی شاید بتوان گفت من قائل به ترکیبی از پاپآرت و رئال بودم، شــاید یکجور پست-پاپآرت را مدنظر داشتم. در مجموعه آدامسها، از نظر بصرى، پاپآرت به معنای اندیوارهولیاش را مدنظر داشتم، اما اینجا برایم متفاوتتر بود.

در ادامه مسیر چه مجموعههایی روی بوم خواهید آورد؟

الان پاســخ به این سؤال برایم دشوار است. نقاشی برای من همیشه یک روند اســت. هر مجموعه در امتداد مجموعــه قبل بوده و انگار در حال طیکردن یک مســیر واحد هســتم. افکار و ذهنیاتــم انگار پله پله دارند پیش میروند. در نخستین مجموعهام نوستالژی برایم پررنگ بود و در این مجموعه آخر، پشتسرگذاشــتن آن نوســتالژی، مرحلهای بعد از مرحلــه قبل که فکرم را کامل کرد. نســبت به آینده هم فضای ذهنی بــازی دارم. این مجموعــه برایم یکجور مــرور و بازخوانی خودم بود، یک بازنگــری در همه ابعاد. حتما مجموعههــای بعدی هم در همین راستاست.

کشــف و شــهودی که حیــن تکمیــل مجموعه «پس از یک شــب طولانــی» برایم رخ داد، این بود که همهچیــز در یکجور عدم قطعیت اســت، حتی افکارمان. چون ما انسانها موجوداتی ناتوانیم و کهکشان خیلی بزرگتر از آن اســت که بتوانیم به گستره وسعتش با قطعیت پی ببریــم و واقعیتریــن معناها، حس و حالهای در لحظه اســت. نهایتا فهمیدم مهم نیســت من چه تصویری روی بوم میکشــم، مهم حسی اســت که به ذهن بیننده متبادر میشــود. حتما مجموعه بعدی من در راستای کشف ناتوانی انسان در ادراک بیکران این هستی است.

در ادامه مســیر فقط به نقاشی قائل خواهید بود یا مدیاهای دیگر نیز موردتوجهتان خواهد بود؟

بله حتما. به فیلمسازی فکر میکنم و حتی به مجسمهسازی. منتها اول باید در نقاشــی به جایی که میخواهم برســم، بعد احتمالا سراغ فیلم کوتاه و ویدئوآرت، خواهم رفت.

آنجایــی که در نقاشــی دلتان میخواهد به آن برســید، کجاست؟

جای دلخواهم جایی اســت که بتوانم هرآنچه فکر میکنم باید نقاشی کنم را نقاشی کرده باشم. هنوز خیلی ایدهها دارم که روی بوم پیاده نشده و میخواهم این کار را حتما بکنم. تا زمانی که بتوانم نگاهم را به بیننده با قلممو روی بوم انتقال دهم نقاشــی برایم کار میکند و نقاشــی در اولویت است تا مدیوم هاى دیگر. ممکن اســت جایــی دیگر برای حرفی که میخواهم بزنم، مدیوم مناســب ویدئوآرت باشد. مثل اینکه گاهی لازم اســت نقاشــیات را روی بوم 50 در 50 بکشــی، گاهــی هم باید نقاشــیات را روی یک دیوار بلند بکشــی تا حرفت را درســت زده باشی. باید بنا بر ایدههایی که به ذهنم میآیند ببینم تا چه وقت نقاشی پاسخگوست.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.