گزارش « » تشئراقتازراجراريونماييش بتراري ک ر یودلکانيوستايي

Shargh - - جامعه -

صبا صراف: این فقط کودکان نیســتند که فریاد ميزنند، پیرمرد شــنیده است در روســتا خبري است، دعانویس اســت و خبرها tو دغدغههایي از جنس دیگري است، امــا اینبار خبرهــاي دیگري در روستاســت. شــادي برخاســته از صــداي موزیــک مربوط بــه آهنگهاي عروسي و ساز محليشان نیســت، براي همین عصا را برميدارد و خمیده به ســمت ورودي روســتا ميرود. ميبیند تمام کــودکان مقابل تریلــي بزرگي که بارش انســان و صحنه تئاتر اســت، جمع شــدهاند. پسرها با دوچرخههایشــان خود را بــه ردیف اول کنــاره جاده رســانده بودند. تعدادشان شــاید 20 نفر هم نبود. زنان روســتا چادرهاي سیاه را به ســر کرده و درحاليکه با دســت النگودارشان چادر را ســفت گرفتهاند با دست دیگر دخترها را یکيیکي در ردیف جلو مينشــاندند تا به این ماشین بزرگ، رنگي و پر از سروصدا که تابهحال اینطرفها ندیده بودند خیره شوند و هرچند لحظهاي گوشــه چادر را کمي جلوتر ميبردند تا خندههایشــان وقتــي بازیگر تئاتر ســعي ميکرد بخنداندشــان دیده نشــود. پیرمرد که رســید، پســرهاي جوان روستا هم رســیده و با موتورهایشــان یکي از وروديهــا را کاملا بســته بودند. پیرمرد روســتاي حیدریه، از توابع استان چهارمحالوبختیــاري سلانهســلانه از میانشــان عبور کرد و وقتي مســلط به صحنه تئاتر شــد، ایستاد و تمام ســنگیني بدنش را به عصایش تکیه داد، دیگر حرکت نکــرد، همه چنان غــرق بودند که حواسشــان نبود تا جایي به او بدهند تا یکي از کارمندان رســمي روستا که بیشــتر حواسش به برگزاري مراســم و روستاییان بود، صندلياي بــراي پیرمرد آورد و دقیقــا در نقطهاي که پیرمرد ایستاده بود زیر پایش گذاشت. او هم بدون آنکه لحظهاي چشــم از تئاتر بردارد، روي صندلي نشســت و یک پایــش را کمي دراز کرد تا راحتتر باشــد، اما با ایــن تئاتر تا یکســاعتي لبخنــد از روي صورتش محو نميشود و آرزو ميکند شاید بار دیگر کودک شود.

«تئاتر روي تریلي» مربوط بــه گروه تئاتري کودکان بــا تولیدکنندگــي کانــون پــرورش فکري کــودکان و نوجوانان اســت که به روســتاهاي ایران مــيرود و با اجراي تئاتر بــراي کودکان و نوجوانان روســتا، آنها را براي چندســاعتي از دنیاي تلویزیونهــا بیرون آورده و به دنیاي خیال و ســحر کتابهاي داســتان فروميبرد. همهچیز مانند خود داســتانها عجیب و جذاب است. تریلي پر از نقشونگار که وقتي ميایســتد، درهایش با صــداي جیرجیر طناب و رولي که آن را به ســمت بالا یا پایین ميکشــد باز ميشود و ناگهان جعبهاي زنده از آدمهایي با لباسها و صورتهاي رنگي بیرون ميزنند و با شــادي و قصههایشــان خنده را به صورت بچهها ميآورنــد و گاهــي با هدیــه کتاب و عکــس یادگاري برایشــان بهجــا ميگذارند چون ممکن اســت حتي تا سالهاي دیگر هم به آن روستا برنگردند. هفته گذشته تریلي 45 ســاله کانون به روســتاها و توابع شهرهاي کوچک اطراف شهرکرد رفت و دو تئاتر «جک و لوبیاي ســحرآمیز» و «رینالد روباهه» را بــه کارگرداني احمد تیموري روي ســکوي ایوانمانند تریلي برد. این تریلي که تابهحال به ارومیه، کردســتان و کرمانشــاه سر زده، 25 روز را در ســفر اســت، پنج روز براي اســتراحت به تهران بازميگردد و باز براي 25 روز دیگر بههمراه تیم به سفرهایش در اســتانهاي سمنان، خراسانشمالي، گرگان، مازندران و... تا پایان سال ادامه ميدهد.

نقشونگار و تئاتر براي همه

تریلــي پر از نقشونگار کانون در ســال 50 با هدف اجراهاي سیار روستایي در آلمان ساخته شد و یکسال بعد به ایران آمد و از آن ســال تاکنون اجراهاي زیادي را در شــهرها و روســتاهاي ایــران انجــام داده، البته در این میــان مدتهاي زیادي را با توجه به شــرایط و مدیریتهاي مختلف در پارکینگ کانون گذرانده است، اما از سال 94 با وجود رسیدن به میانسالي، فعالیتش را بیشــتر کرده و در ســال 95 موفق به نمایش بیش از 400 اجرا در اســتانهاي مختلف با تعداد روســتاهاي بیشتر و حتي برخي جزایر شده است.

حمیــد مردمــي، کارشــناس فرهنگــي کانــون، هماهنگکننده تئاترها و اجراي آنها، مســافر این ســفر است. گروههاي تئاتري هر چند وقت یکبار جاي خود را بــه گروههاي دیگري که دوســت دارند این تجربه را داشــته باشــند ميدهند، اما او معمولا با تریلي همراه اســت و ميگوید: «همــه آنچیزي که بــراي ما مهم است، جذبکردن کودکان روســتایي و همراهکردنشان با امکاناتي اســت که ممکن اســت آنــان از آن بهدور باشــند. تفاوتي نميکند جمعیت چقدر باشــد یا چند نفر کودک ممکن اســت ما را تماشا کنند. در روستایي، بوده اســت کــه ما براي تنهــا چهار کودک ایســتاده و اجرا کردهایم، اما حس ارزشــمندي کــه آن اجرا براي ما دارد قابلمقایســه بــا هیچ چیزي نیســت». اگرچه تریلي میانسال و همراهانش به زیاد یا کمبودن تعداد کودکان توجهي ندارند، اما این اقدام آنها نشان داده در ســفرهایي که در پیش داشتهاند، خود تعداد کودکان و خانوادههاي روســتایي و کوچک شهري بسیار زیادي را در جاده و میدانهاي اصلــي جمع کرده و پاي جعبه جادویي تریلي نشانده اســت. روز سهشنبه، چهارشنبه و پنجشــنبه هفته گذشــته تریلي در هر روز دو تا ســه اجرا داشــت که در بعضي اجراها بســته به جمعیت محــل بیش از دو هزار کودک دور آن جمع شــدند، اما محبوبیــت تریلي و لحظات شــادي که براي کودکان و تمامي مردم شــهر ایجاد ميکنــد، گاهي به دلهاي تا پنجهــزار نفر نیز نفوذ کرده و به محض ایســتادن و در کمتر از یک ساعت کودکان زیادي را که در این روزهاي تابســتان مشغولیتي جز بودن در کوچهها ندارند را دور هم نشانده است. مســئول بهداري روستاي حیدریه در نزدیکــي شــهرکرد اطلاعاتي در مورد روســتا و تعداد خانوادههایي که طبق آمار رســمي 450 خانوار هستند، ميدهــد و توضیــح ميدهــد: «این برنامههــا اگرچه کم اســت، اما خوب اســت، هیچیــک از خانوادههاي این روســتا تکفرزند نیســتند و دو یا ســه فرزند دارند که در ایام تابســتان، ســرگرمکردن این کودکان یکي از مشــکلات ماســت. اگر بخواهیم مربي یا معلمي را از شهر به روســتا بیاوریم، باید مبلغي پرداخت کنیم، اما وضعیت روســتاییان، بهخصوص امســال که سرما به همه محصولات خســارت زده است، طوري نیست که بتوانند حتي 10 یا 20 هــزار تومان پرداخت کنند وگرنه سال گذشــته در مسجد روســتا کلاسهاي گلدوزي و مانند آن را گذاشــتیم که خیلي با استقبال مواجه شد و مردم خوشحال بودند .»

اگرچــه همه کودکان یــا دانشآموزان این روســتا کــه طبق گفته مســئول بهداشــت روســتا باید حدود 200 تــا 300 نفر باشــند، نتوانند برنامه تئاتــر را ببینند؛ اما تا ســاعتي پس از اجرا، هنوز فضاي شــاد داستان و کتابهایي را که در مســابقه زنده جایزه گرفته بودند، با هم ردوبدل ميکردند.

سپیده زینعلي، تنها بازیگر زن تئاتر این اجراست که بیش از هرچیز براي تجربــه و آموختن به کودکان این کار را انتخاب کرده اســت. بار مســئولیت او شاید کمي از دیگران هم بیشتر باشد؛ البته نه به خاطر آنچه روي صحنه بر او ميگذرد که همه آن اتفاقها برایش چیزي جز شــادي و خنده کودکان نیســت. «بعد از بعضي از اجراهــا، در میان بچهها جمع ميشــویم. یک بار یکي از آنها ميگفت ميشــود به من امضا بدهید، ميگفتم آخــر من...! من 20 تا امضا به تــو ميدهم ولي من که آدم معروفي نیستم». درباره اینکه عکسالعمل مردم و خانمهاي روســتایي نســبت به آنچه انجام ميدهد، چیســت نیز با خوشحالي گفت: «نظرات متفاوت است ولــي همین که روي صحنه ميآیم، احســاس ميکنم در همان نگاه اول، کمي نگاهشــان به صحنه متفاوت ميشــود؛ درهرحال پیش خود فکــر ميکنند خب این هــم وجود دارد، زنــي روي صحنه اســت و تئاتر اجرا ميکنــد ». در ادامه هم ميخنــدد و ميگوید : «در یکي از بازيهایم، نقش یک منشي را بازي ميکنم که وقتي روي صحنه ظاهر ميشــوم، این گارد چندبرابر ميشود و کامــلا آن را در چهرهشــان احســاس ميکنم؛ اما در نقشهــاي دیگر مثــل نقش دختر در جــک و لوبیاي سحرآمیز، عکسالعملشان متفاوتتر است .»

کتابهاي مسافر براي دستهاي کوچک روستايي

بچههاي روســتا و حتي برخي شهرهاي کوچک، این روزها بیشــتر وقتها را منتظرنــد، نه فقط براي تریلي 45ســاله رنگــي و بازیگرهاي شــاد آن، بلکه برای ماشــینهاي ســیار کتــاب که هــر 15 روز یک بار بــه روستاهایشــان ســر ميزند؛ حتــي پیش از بهشهرترســیدن عکس مربي کتابخانه سیار به این انتظــار عادت دارنــد؛ او که با قاطري به روســتایي در نزدیکــي ارومیه ســر زده و چند کودک را نشــان ميدهد که براي رســیدنش روي تپهاي جمع شده و به محض ورودش، دســتها را بالا بردهاند تا براي استقبالش دست تکان دهند. این عکس بیش از 150 هزار بار دیده شده است.

عمر بســیاري از این کتابها و فیلمهایي که سالها دست به دست شده، بیش از سن تمام عضوهاي کانون در سراســر کشــور اســت؛ اما لپتاپها و موبایلهاي مدل جدیدي که در تمام روســتاها مشغول عکاسي و فیلمبرداري اســت و بیشتر بچههاي روستا بهخصوص آنها که پدرهایشان سمتي در روستا دارند و وضع لباس و تبلتهاي دستشــان مدرنتر اســت و دائم مشغول گرفتن عکس و فیلم هســتند، بیش از همه باعث شده تا کار این مربيها مشــخصتر باشــد. هدف همه آنها یکي است؛ در دفترهایشــان جدولي دارند که خطي بر آن ميکشــند و روســتاهایي را که در ماه باید بروند، در آن نوشتهاند. کتابهاي خواندهشده را پس ميگیرند و کتابهاي جدید به بچهها ميدهند.

آنها هیــچ چیز برایشــان زیباتر از کودکاني نیســت کــه صبح در ورودي روســتا ميایســتند تا آنها برســند و بــا ســروصدا و شــادي احاطهشــان کننــد : «بعضي وقتهــا واقعا دیگر کتاب کــم ميآوریم. هي ميگویند آقا اینهــا را که من همــه خواندهام، کتــاب جدید چي داري ؟». حتي روســتاییان روســتاي مورچگان در استان چهارمحالوبختیاري وقتي متوجه ميشــوند قرار است کتابدار ســیار در روز دیگري بهجز روز همیشــگي بیاید، بــا کمک دهیارها، همه از اطراف و روســتاهاي دیگر در مســجد ده جمع ميشــوند. بیش از 50 کودک هستند و اینبار مربي برایشــان چیز جدیدي دارد؛ گروه آســمان شــب ســیار کانون پرورش فکري کــودکان و نوجوانان اســتان، غافلگیري جدید مربي براي بچههاست. چادر ســرمهايرنگ در کمتر از چند دقیقه با پنکه مسجد باد ميشــود و پروژکتورهاي نو و تصویــر در تاریکي چادر، آســمان و ســتارههاي را براي آموزش نجوم به کودکان به تصویر ميکشند. البته تعداد بچهها بیشتر از آن است که همه در چادر جمع شــوند و با ســروصدا ابتدا چادر را کج و راســت ميکنند؛ اما همه وقتــي زیپ چادر باز ميشود، شــگفتزده از آن خارج ميشوند. به آنها قول ميدهند هر چند وقت یک بار، آســمان سیار را برایشان بیاورند. خانم پژوهش، مربــي یکي از کانونها، توضیح ميدهد نهتنها بچهها بلکه خانوادهها هم خواهان این ارتباط هستند و دائما ميخواهند کمک کنند؛ بهویژه زنان که بسیار مشتاق فعالیت هستند. «یکي از مادرها اصرار ميکرد که من خودم ماشین ميآورم و رانندگي ميکنم و کمک ميکنم این آسمان سیار را به روستاها ببریم؛ اما به او گفتیم چون خانم هستید فعلا کانون قبول نميکند.»

ایــن کتابخانههاي ســیار در حقیقت ماشــینهایي هســتند که به وسیله خیران روســتا یا استانداريها در اختیار مربیــان کانون قرار ميگیرد تــا کتابهایي را به دست کودکان روستایي برسانند.

ســعید یکي از جوانهاي روســتا که بــا موتورش مقابل تریلي ایستاده بود، ميگفت آنها زمان خودشان تریلي را ندیده بودند؛ اما کتابخانههاي ســیار برایشــان کتاب ميآورده اســت: «من زیاد اهل کتاب نبودم ولي فیلمهاش خوب بود». مربي کانون که بیش از 15 سال اســت به روســتاهاي اطراف با ماشین ســیارش کتاب ميآورده اســت هم به او اشــاره ميکنــد و ميگوید: «آره او هم عضو ما بود که حالا بزرگ شــده ولي بیشتر طرفــدار انیمیشــنها بود. برایشــان از کانــون فیلم و انیمیشن ميآوردم .»

بیشتر مربيهاي ماشینهاي سیار کانون، مرد هستند؛ اگرچــه مدیــر روابطعمومي کانون نیز خــود ميگوید: «کمبود مربي مــرد داریم»؛ اما همچنان از فرســتادن مربــي خانم با وجود قبــول مســئولیت همهجانبه از طرف خودشــان، به این سفرها امتناع ميکنند. البته در دو اســتان ایران یکي در شــمال و دیگري مربي مربوط به منطقه عشــایري که در منطقه کوهرنگ هســتند، با همسرانشان به روستاها ميروند و تجربهای جدید را به زندگيشان ميبخشند.

مربي منطقــه کوهرنگ به چند روســتاي ثابت نیز ســر ميزند؛ اما از همه بیشتر رســاندن کتاب به دست بچههاي عشایر را دوست دارد.

ادامه در صفحه 17

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.