ارثیه پدری؛ ترس و تنهایی

Shargh - - جامعه - مریم پیمان

یــا مونســی عنــد وحشــتی. بــه چشــمهای وحشتزدهام در آینه شکســته نشسته بر دیوار اتاق خیره میشوم. مشــتی آب بر صورتم میزنند. لیوان آب را از دســت بیبیجان میگیرم. ســر میکشم. هنوز تکتک سلولهای بدنم از ترس آرام نگرفتهاند. «هر شب از ترس مارها بچهها نمیخوابند». نگاهم در چهره مهربان و پر از چروکِ برخاســته از سختی او محــو میشــود. تصویر وحشــتناک مــار رنگینی که جلو پاهای من از ســقف خانه نیمــهکاره افتاد، لحظهای از ذهنم دور نمیشــود. «روزها به مزرعه برنج پشــت خانه میروند و شبها برای استراحت به ســقف خانه پناه میآورند». کنار فاطمه 17ساله، بزرگترین فرزند خانواده، مینشــینم. به رویم لبخند میزند. خجالت میکشــم. وقتی برای خداحافظی بلند شــدم، هنــوز باور نکــرده بودم کــه خانه آنها محل مناســبی برای ســکونت شــش یتیم نیست و داســتان مارها برای من تنها یک داســتان بود. انگار تردیــد من، آنها را فراخواند. ناگهان از ســقف، ماری افتــاد و فریاد من بلندتر از بقیــه، خانه را پر کرد. به تصویر پدرشان در قاب اعلامیه ترحیم نگاه میکنم. چهار ســال است که نیســت. بعد از نیمهشب، مادر بههمــراه یکی از فرزنــدان بزرگتر بــه جنگلهای اطراف روســتا مــیرود. جنگلهای روســتای کرف لــردگان در اســتان چهارمحالوبختیاری هر شــب شــاهد اضطراب و اضطــرار آنهاســت. بیبیجان همراه فرزندش با یک اره و یک الاغ، از شــاخههای بلوط چندین شاخه جمع میکند. «اگر جنگلبانان ما را ببیننــد، اول الاغمان را میکشــند و بعد ما را هم به دادگاه میکشــند». تــرس را در تکتک هجاهای واژگانشــان لمــس میکنم. هیچ راهی جز دســتان پرســخاوت جنگل بــرای او نمانده اســت. از چوب درختــان بلوط منطقــه ذغال درســت میکند. آنها را بــه ارزش کیلویی 500 تومان میفروشــد و خرج خانه و هزینههای زندگــی را میدهد. به موکت زیر زانویم نگاه میکنم. طاقت نشستن ندارم. نمیتوانم تصور کنم که برای خرج خانه چند درخت را بیجان میکند. از خودم میپرســم؛ «جنگل یــا خانواده او؛ کــدام را باید حفــظ کرد ؟» بیبیجــان از طلبکاران همســرش گله دارد و شــرمنده همســایگان است. طلبکاران مزاحم او میشــوند و همسایگان از بوی چوب سوخته و ذغالی که تهیه میکند، آزار میبینند و اعتــراض میکنند. بــه دیوار خشــتی خانه تکیه میزنم تا گرمای تابســتان داغ زندگی سخت آنها را کمی کمتر کنم. به سقف چوبی منزل خیره میشوم. از خــودم میپرســم؛ «آیا فقر تا این حــد نزدیک به من و در ســرزمین من ریشــه دارد؟» همه فرزندان بیبیجان در درس موفق بودهاند. ســکینه 15 ساله و مصطفی 16 ساله به مدرسه نمونهدولتی میروند و فاطمــه، حیدر، اســماعیل و مریم معدل بالایی به دست آوردهاند. به لوازمالتحریر ساده روی میز نگاه میکنم و به کلماتی که نوشــتهاند و خواهند نوشت فکر میکنم؛ شــعری، نامهای یا حرفدلی. نه پدری، نــه ثروتی و نه یــک حامیاي. پدرشــان در تصادف کشــته شده اســت و آنها به امید دیه او میگذرانند. ارثیهای بهجز بدهکاریهــای پدر ندارند و تنهایی را در چروکهای صورت مادري 37ساله باور کردهاند؛ مادری که دستهای کبرهبستهاش بیش از جملات او برایم قابل فهم است. به صدای زیبای مریم خیره میشوم ؛ «باز هم به ما سر میزنی؟»

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.