گرینوف

Shargh - - ادبيات - احمد غلامی

سجاد گفت: «دیگر تنها شدم. تنهای تنها...» بعد زد زیر گریه. مهدی اربابی نامه را از دســتش گرفت و آن را خواند. به آخر نامه که رســید پاهایش شل شد، نشست روی زمین و گفت: «نگفته بودی پدرت مریض اســت.» سجاد سرش را گذاشت روی دســتهایش که دور زانوهایش گره خورده بود. قطرههای اشــک روی خــاک میچکید و مهدی اربابی شــانههای او را میفشرد و ســعی میکرد مانع لرزش آنها شود. حسن تازه از خواب بیدار شده بود. هیکلش را بهسختی از سوراخ سنگر بیرون کشید و خمیازه بلندی سر داد و بیاعتنا به آنها رفت بالای سر دبههای آب و آفتابــه را پر از آب کرد و لخلخکنان بهســمت توالت صحرایی که در فاصلــه دوری از خاکریــز بود، رفت. مهدی اربابی او را زیرچشــمی میپایید. با خودش گفت: «الاغ اصلا عین خیالش نیست!» حسن پشت گونیهای توالت صحرایی گم شد و بعد صدای بلندی آمد. داشت آواز میخواند. مهدی اربابی از همان فاصله فریاد زد: «خفهشــو!» حســن نیمخیز از جایش بلند شــد و گفت: «اینجا هم آزادی ندارم!» تا نشست سوت خمپارهای از بالای ســر مهدی اربابی و سجاد گذشت و نزدیکی او منفجر شــد. حســن آوازش را قطع کرد و باز نیمخیز شد و فریاد زد: «تف به این شــانس!» دوباره تا نشســت یک خمپاره دیگر زدند. اینبار بدون اینکه از جایش بلند شود فریاد زد: «به جان سجاد تا کارم را تمام نکنم از اینجا بیرون نمیآیم.» ســجاد تا اسم خودش را شنید، سرش را بلند کرد و به دود انفجار خمپاره که در آســمان کلاف و محو میشــد نگاه کرد و زیرلبی گفت: «خوش به حالش عین خیالش نیست.» انگار بیخیالی حســن به او هم سرایت کرد. اشــکهایش را پاک کرد و نامه را گذاشت توی جیبش. مهدی اربابی گفت: «کاش مرخصی میدادند، میرفتی خانه.» ســجاد جوابش را نداد. میدانســت مرخصیها لغو شــده و عملیات نزدیک است. دوباره صدای آوازخواندن حسن از پشت گونیها شنیده شــد. ســجاد خندید و گفت: «چه جانوری است این!» مهدی اربابی گفت: «بفهمد پدرت مرده، خیلی ناراحت میشــود. آخر خودش از بچگی کسی را ندارد.» سجاد گفت: «دلیل ندارد که بفهمد. چه فایدهای دارد که بداند. نه کاری از دســت من برمیآید نه از تو و نه او.» حســن از جایش بلند شد و سلانهسلانه به طرف خاکریز آمد. بدون اینکه به آنها اعتنایی کند دوباره آفتابه را آب کرد و دســتوصورتش را شست. ســجاد کارهایش را زیر نظر داشت. سنگینی نگاه مهدی اربابی و سجاد را احساس میکرد اما به روی خودش نمیآورد. مهدی اربابی گفت: «یابو آتش روشــن کن و چای درســت کن!» حسن جوابی نداد. رفت داخل ســنگر و کتری ســیاهی را آورد، چند بار توی آن آب گرداند و تمیــزش کرد. بعد آن را پر آب کرد و رفت کنــار خاکریز زانو زد زمین و با تکه کارتن خالی میوه آتشــی روشن کرد و تختههای باریک را روی آنها ضربدری گذاشــت تا خفه نشود. دود توی چشمهایش میدوید و همینطور که به تختههای نیمســوز فوت میکرد پلکهایش را بههم میفشــرد و اشک از چشــمهایش بیرون میریخت. آتش که گُر گرفت بلند شــد و کتری را روی ســنگ کنار آن گذاشــت و گفت: «امر دیگری نیســت قربان!» مهدی اربابی و ســجاد هاجوواج نگاهش میکردند. منتظر جواب آنها ننشست، رفت توی سنگر با لیوان پلاستیکی برگشت. اینبار نشســت روی جعبــه مهمات کنــار دبههــای آب و لیوانها را دانهبهدانه با وسواس، با اسکاچ و پودر ظرفشویی شست و آب کشید و گذاشــت توی سینی که روی جعبه مهمات بود. بعد یادش آمد قبل از آنکه سفره نان و پنیر را از جعبه بردارد سینی را روی آن گذاشته است. درِ جعبه را تا نیمه باز کرد و ســعی کرد، ســفره و پنیر را بیرون بکشد، نشــد. در جعبه را بیشتر باز کرد، لیوانها روی زمین افتادند. بیاعتنا به نگاههای مهدی اربابی و ســجاد سفره را توی ســایه سنگر پهن کرد و برگشــت و پنیر را انداخت توی بشقاب و گذاشــت توی سفره. لیوانها را برداشــت و دوباره آب کشــید و هر ســه را چید توی ســفره. بعد به آنها نگاه کرد و انگار که از ترتیب آنها راضی نباشــد، دوباره دســتکاری و شکل چیدنشــان را عوض کرد. آنقدر با لیوانها وَر رفت تا از شکل قرارگرفتــن آنها راضی شــد. کتری جوش آمده بود. رفت توی ســنگر پاکت چای را آورد، کتری را از روی آتش برداشت و گذاشت روی زمین. صبــر کرد تا قلزدن آب بخوابد. مشــتی چای ریخــت توی آب و کتری را بــا فاصله نزدیک آتش گذاشــت تا چای دَم بکشــد. مهدی اربابی و سجاد از جا تکان نمیخوردند. مهدی اربابی گفت: «خوابنما شدی!» حسن جوابش را نداد. آنها بلند شدند آمدند کنار سفره نشستند. سجاد گفت: «دســتت درد نکند.» حسن ســرش را بالا آورد و با کف دست زد پشت ســجاد و گفت: «فردا نوبت توست!» مهدی اربابی گفت: «دیدی این آدم نمیشــود.» ســجاد به هیکل گنده حسن و نَرمهریشی که روی گونهها و چانهاش ســبز شــده بود نگاه کرد و گفــت: «حرف نداری!» خمپارهای در دوردســت منفجر شد. ســجاد با خودش فکر کرد، نامه مال دو ماه پیش اســت، الان همه فراموش کردهاند، خاک سرد است. لیوان داغ را به دهان نزدیک کرد، حواســش نبود و لبهایش سوخت. دیگر کســی حرفی نمیزد و هر سه در ســکوت صبحانه میخوردند. حسن دلش میخواســت خوابی را که دیده بود برای آنها تعریف کند، اما نکرد. با خودش گفت: «حالا که همهچیز روبهراه اســت دلیل ندارد اوضاع را خراب کند.» صبحانه که تمام شــد دوباره حســن لیوانها را شســت. سفره را جمع کرد و گذاشــت توی جعبه مهمات تا مورچهها بــه نانها حملــه نکنند. باقی کتری چــای را روی آتش ریخت و آن را خاموش کرد. رفت توی ســنگر تیربار ســجاد را برداشت و گفت: «حال کردم امروز با گرینوف سر پست!» سجاد گفت: «هرجور حال میکنی.» حسن تیربار را سلانهسلانه با خودش میکشید. سجاد به مهدی اربابی گفت: «چشــه این؟!» مهدی اربابی گفــت: «نمیدانم یک حال غریبی دارد امروز!» ســجاد گفت: «قبلا نبوده؟» مهدی اربابی جوابش را نداد. نشــنید. حواسش پیش حسن بود که از آنها دور و دورتر میشد. سجاد دوباره نامه را از جیبش درآورد. یک بار دیگر آن را خواند. دستخط نامه را نمیشــناخت. آن را دوبــاره تو جیبش گذاشــت. خمپارهای از بالای سرشان گذشت و در مسیری که حسن رفته بود روی زمین خورد. کلاف دود بالا رفت و دقایقی بعد صدای فریادی بلند شد: «آمبولانس...»

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.