وهم مدرن

Shargh - - ادبيات -

«تا جایی که یادم میآید، همیشــه صدای دریا را شنیدهام. این صدا، همراه وزش مداوم باد میان برگهای سوزنی درختهای فیلائــوس، که هرگز قطع نمیشود، حتا موقعی که از ساحل دور بودم و میان کشتزارهای نیشکر حرکت میکــردم، در تمــام دوران کودکیام برایم لالایی خوانده است. حالا هم آن را در ژرفترین نقطه وجودم میشنوم و هر جا میروم بــا خودم میبرمش. این صدای کند و خستگیناپذیر، از آن موجهایی است که در دوردستها در برخورد بــا صخرههای مرجانی درهم میشکنند و میآیند تا روی ماسههای رود سیاه از نفس بیفتند. روزی نیست که کنار دریا نروم و شــبی نیست که با پشتی خیس از عرق بیدار نشوم. روی تختخواب سفریام ننشینم، پشهبند را کنار نزنم و نگران، دستخوش هوسی که از آن سر درنمیآورم، منتظر شنیدن صدای بــالای آمدن آب دریا نمانم. به ایــن صدا فکر میکنم، انــگار یک آدم است. در تاریکی همه حواسم را جمع میکنــم تا آخــرش را بشــنوم و بهتر درکش کنم. موجهای غولآسا از فراز صخرهها میجهند.»

رمــان «جوینده طــلا» ژان ماری گوســتاو لوکلزیــو با این ســطور آغاز میشــود؛ کتابی که بهتازگی با ترجمه پرویز شهدی توسط نشر چشمه منتشر شــده اســت. لوکلزیو از نویســندگان مشهور و معاصر فرانسوی است که در سال 2008 نوبل ادبیات را دریافت کرد. او که در ســال 1940 متولد شده، اولین اثرش را در بیستوسهســالگی منتشر کرد و مورد اســتقبال هم قرار گرفت. «صورتجلسه» عنوان این اثر است و برخی آن را متاثر از کامو و نویسندگان رماننــو دانســتند. او در اواخــر دهه هفتاد، آثاری درباره دوران کودکیاش، اقلیتها و سفرها منتشر میکند که با اقبال زیاد خوانندگان روبهرو میشوند. در سال 1980، لوکلزیو به اولین فردی تبدیل میشود که جایزه ادبی پلموران را از فرهنگســتان فرانســه بــه خاطر رمان «صحــرا» دریافــت میکند. اما شــهرت اصلی لوکلزیو در سال 2008 و همزمان با انتشار «داستان همیشگی گرســنگی» به دســت میآیــد. او در این ســال جایزه ادبی نوبل را دریافت میکنــد. رمانهای دهــه 60 لوکلزیو، آثاری مثــل «صورتجلســه» و «تب و باران سیلآســا»، را میتــوان آثاری در ســبک رماننو دانست. این رمانها شــباهتهایی به آثار ناتالی ســاروت، ژرژ پرک و میشل بوتور دارند و در آنها میتــوان تصویــری از درد، اضطراب و زجرکشــیدن انســانهای شهرنشین را دید. شــهدی در بخشــی از مقدمه «جوینده طلا» درباره این رمان نوشته: «جوینده طلا بیشــتر به یک رویا شبیه است تا واقعیت. سرگذشت مصیبتبار آدمهــای زمان ما کــه زندگی را دنبال گنجی موهــوم، بیحاصل و بیهدف هــدر میدهنــد. اگرچه جوینــده این گنج یک نفر بیشــتر نیست، اما نمادی اســت از کل بشــریت، از انســانهای بهاصطــلاح متمــدن و مترقی که هر روز از گهوارهشان یعنی طبیعت بیشتر فاصله میگیرنــد و در نابودی خود و زادگاهشان، یعنی کره زمین میکوشند. در عالم خیال به دنبال خوشــبختی و آسایش هستند، اما در عالم حقیقت رو به فنا میروند. لوکلزیو عاشق طبیعت اســت، طبیعت بکر و دســتنخورده کــه در عیــن خشــونت بســیار زیبا و فریبنده است. شخصیت اصلی کتاب پــس از تلاشهای بیشــمار و رنجها و مرارتهــای فــراوان به ایــن نتیجه میرسد که خوشبختی در بینیازبودن و دوری از زیادهخواهی است و انسان موقعی به آسایش واقعی میرسد که آزمندی را در خود بکشــد و به آنچه لازمه زندهبودن و زندگیکردن اســت بسنده کند».

جوینده طلا

ژان ماری گوستاو لوكلزیو ترجمه پرویز شهدی نشر چشمه

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.