شهر هزاردروازه شوپنهاور

Shargh - - يشه -

کانت در سنجش نیروی شــناخت آدمی به این نتیجه رسیده بود که ذهن شناســنده هرگز اشــیا را آنگونه که واقعا در خود یا به طور فینفسه و مستقل از شرایط شــناخت ما وجود دارند درک نمیکند. شــوپنهاور در تلاش بود تا درونمایه شــیء فینفســه را معین کند. در نظــر او نیز مانند کانت جهان حســی چیزی جز پدیدار نیســت و مهمترین اثر فلســفی خود را با این جمله آغاز میکند: «جهان تصور من اســت». آنچه در این تصور پدیدار میشــود چیزی است که فرد نخســت بهعنوان هســتهای متافیزیکی در ذات خود کشف میکند: ارادهای کــور و فاقد خــرد. او در کتاب «دو مســاله بنیادین اخلاق» تــلاش ميکند بین این متافیزیك و نظریــه اخلاق خود وحدت برقرار کنــد. این کتاب درواقع حاوي دو رســاله «در باب آزادي اراده» و «در باب بنیان اخلاق» است که شوپنهاور آنها را بهترتیب براي مسابقات رسالهنویســي انجمن ســلطنتي علوم نروژ و دانمارک نوشت و بعدا در 1841 تصمیم گرفت آنها را در یك مجلد منتشــر کند، دو رســاله جدا از یکدیگر و درعینحال مکمل یکدیگر نوشته شدهاند و به همین علت ميتوان آنها را چکیده فلســفه اخلاق شوپنهاور دانست بدون اینکه خواننده مجبور باشــد به آثار قبلي او رجوع کند. شــوپنهاور در مقدمهاي بر ویراســت اول کتاب در ســال 1840 نوشــته: «دو رساله درواقع شــروح جداگانه دو آموزهاي هســتند که اصولشان در دفتر چهــارم «جهان همچــون اراده و تصــور» آمده، ولــي آنجا به طور ترکیبي و پیشیني از متافیزیك من استنتاج شدهاند، و اینجا، که قاعدتا پیشفرضگرفتن جایز نبوده، به طور تحلیلي و پســیني بنیان گذاشته ميشــوند: لذا آنچه در آنجــا ابتداي کار بوده اینجــا انتهاي کار قرار ميگیرد، بااینحال هر دو آموزه، به دلیل آغازکردن از نقطهنظري که میان همه مشــترك است، و نیز به دلیل شــرح جداگانهشان، اینجا از حیث دركپذیري و قدرت اقناع و آشکارکردن معنايشان خیلي پربار شــدهاند. لذا آنها را مکمل دفتر چهارم اثــر اصليام قلمداد کرد، به همان نحو که رساله در باب اراده در طبیعتام تکلمهاي فوقالعاده مهم و اساســي بر دفتر دوم اســت. اگر روزي برسد که مردم آثار مرا بخوانند، درخواهند یافت که فلســفهام شبیه شهر هزاردروازه است: از همه طرف آن ميتوان وارد شــد و مســتقیما به مرکز آن رســید». )صفحه 4 )

رســاله اول که برنده جایزه انجمن ســلطنتي علوم نروژ در سال 1839 بوده پاسخ به این پرسش انجمن سلطنتي است: »آیا ميتوان آزادي انســان را از روي خودآگاهي ثابت کرد؟» او در پاســخ ابتدا از توضیح انواع آزادي جسماني، فکري و اخلاقي آغاز ميکند و توضیح ميدهد که آزادي اساسا مفهومي سلبي است چراکه مراد ما از نبود آزادي صرفا هر چیزي اســت که مانع یــا محدودیتي ایجاد کند و این چیز بهنوبه خود، به مثابه نیرویي که نمود ميیابد، باید چیزي ایجابي باشد. آزادي اخلاقي برخلاف آزادي مادي با انگیزههایي مثل تهدید، وعده و خطر تحتتاثیر قرار ميگیرد. او با جداســازي مفاهیم ذهن، ضــرورت و ارادهورزي در رابطه با آزادي اخلاقي توضیح ميدهد که هر انساني بر اساس اینکه چگونه است عمل ميکند و عمل ضروري مقتضــي در هر موقعیتــي، در مورد فردي، تنها به وســیله انگیزهها ایجاب ميشــود. بنابراین آزادي که نميتوان آن را در عمل مشاهده کــرد باید در ذات حاضر باشــد. او در انتهاي رســاله بــه این نتیجه ميرسد که در همه اعصار نســبتدادن ضرورت به ذات و آزادي به عمل اشتباهي اساسي و سروتهکردن امور بوده است. برعکس آزادي تنهــا در ذات حضور دارد؛ اما عمل با ضــرورت از ذات و انگیزههاي آن ناشــي ميشــود؛ و «ما در آنچه انجام ميدهیــم ميفهمیم چه هستیم.»

رســاله دوم پاسخ به این پرسش انجمن سلطنتي است: «آیا منشاء و بنیــاد اخلاق را باید در تصوري از اخلاق که بيواســطه در آگاهي یا وجدان وجود دارد و در تحلیلي از مابقي مفاهیم اخلاقي بنیادیني که از آن سر برميآورند جســت یا در زمینه معرفتي دیگري؟» شوپنهاور براي پاسخ ابتدا رابطه «من» و «دیگري» را در فلسفه مورد تاکید قرار ميدهــد: «اگر کثرت و تفاوت فقط به نمــود صرف تعلق ميگیرند و اگر یك ذات واحد اســت که خود را در همه چیزهاي زنده به نمایش ميگذارد پس تفســیري که تمایز بین مــن و نامن را از میان برميدارد تفسیر اشتباهي نیست، درواقع تفســیر مخالف آن باید اشتباه باشد.» )صفحــه 297( او دلســوزي را تجلي واقعي این نمــود ميداند. این تفســیر بنیان متافیزیکي اخلاق اســت و عبارت اســت از اینکه فردي بيواســطه خــودش و ذات حقیقي خودش را در دیگري تشــخیص دهد. او فضیلت اخلاقي را خیلي برتر از حکمت نظري ميداند چون حکمت نظري همواره صرفا ســرهمبندي است و بهتدریج و از طریق اســتنباطهاي بطئي به همان هدفي ميرســد که فضیلت اخلاقي در طرفهالعیني به آن دســت ميیابد. «کســي که اخلاقا شــریف است هرچنــد فاقد فضائل عقلي باشــد با اعمالش عمیقترین شــناخت و والاترین حکمت را به نمایش ميگذارد و اگر نابغه یا دانشمند بزرگي با اعمالش نشــان دهد که بویي از آن حقیقت نبرده چنین شخصي او را شرمنده ميکند.» (صفحه 298)

او در ادامــه نظریات شــکاکانه را در مورد اخــلاق مطرح ميکند، نظریاتــي که برخلاف نگاه دوهزارســالهاي که به دنبــال یافتن بنیان اســتواري براي اخلاق بود معتقدند هیچ اخلاق طبیعياي مســتقل از نهادهاي انســاني وجود ندارد و اخــلاق کلا یك محصول تصنعي است که براي محدودکردن نژاد شــرور و خودخواه انسان ابداع شده و در نتیجــه چون دیگــر اعتبار درونــي و بنیان طبیعي نــدارد بدون حمایــت ادیان قراردادي فروميپاشــد. او قانون مدنــي را در بهترین حالــت این ميداند که عدالت را تقویت کند نه «مهرباني عاشــقانه» و «خیرخواهــي». این وضعیت این فــرض را پیش ميآورد که اخلاق تنها به مذهب اتکا دارد و هدف هر دوی آنها جبرانکردن نابســندگي ناگزیر نهادهاي دولتي و مقننه اســت. «در این حالت ممکن نیســت اخلاق طبیعي، یعني اخلاقي که تنها مبتنيبر طبیعت امور یا انسانها باشد، وجود داشته باشــد و این توضیح ميدهد که چرا فیلسوفان به عبث کوشیدهاند بنیاد آن را پیدا کنند.» (صفحه 214(. اگر گمان کنیم همه اعمال عادلانه ما و مشــروع انســانها خاســتگاه اخلاقي دارند مرتکب اشــتباه بزرگي شــدهایم، برعکس بین عدالتي که انسانها به آن عمل ميکنند و صداقت حقیقي باطني بیشتر رابطه عشق حقیقي به همســایه وجود دارد، عشقي که برخلاف ادب به خاطر ظاهرسازي نیست بلکه واقعا به خودخواهي چیره ميشود.

آرتور شوپنهاور ترجمه: رضا وليياري ناشر: مركز قيمت: 32500 تومان

دو مسئله بنیادين اخلاق

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.