حتما حكايتي دارد اين تعويق!

Shargh - - ادبيات - شيما بهرهمند

«ادبیات چیزي نیســت جز بهخاطر ســپردن.» این باورِ کورش اســدي بود. «این حرف من نیست، ولي در درستي آن ســر مویي تردید ندارم.» او در مقالهاي با عنوان «صخرههاي باســتاني» در «کتابتِ روایت» بهقول خودش «شرحي در ســتایش داستان قدیم» مينویسد و نخســت بر سر یکي از قدیمترین نثرهاي فارســي درنگ ميکند: «یادگار زریران» و بعد نقلِ شــاهنامه فردوسي، و ميرســد به تاریخ بیهقي و ویس و رامین. «ادبیات حافظه مکتوب هر قوم و اجتماعي اســت. کلام محل جاودانگي اســت و عرصه یادها و بهیادآوردنها. ادبیات مانع از فراموشــي است.» این بهیادآوردن اما در آثار کورش اســدي خاصه در رمان اخیرش، «کوچه ابرهاي گمشــده» پدیده متفاوتي است با قرائت سردستي از یادآوري یا همان روایت حافظه. «ميرفت به قدیم و در زمانهاي دور ميگشت. خیال ميبافت. نشست روي نیمکت. در هواي پاییز چیزي هســت شــبیه قدیمِ آدم. برگي که جدا ميشود از چنار و چرخ ميخورَد، آدم را ميچرخاند سمت چیزهاي خوابمانده در کنج ضمیر و زمان.» خودِ کورش اســدي در همین چند سطر از رمانش، فرمولي براي خواندنِ رمان بهدســت ميدهد. «کوچه ابرهاي گمشده» روایت چیزهاي خوابمانده در کنج ضمیر و زمان است، یا آنچه او در مقالهاش آن را بدلشــدنِ «بهبیاندرنیامدهها» به زبان ميخواند. اســدي در میان صخرههاي باستاني چرخ ميخورد تــا بهتعبیــر خودش برگهاي بيبدیــل این تاریخ را بیابد که در آشــوبهاي زمانه گم شــدهاند. او معتقد بود از خلال همینتکهپارههایي که بازمانده اســت ميتوان ســایهاي از روایت بزرگ را بازســاخت. «کافي است همین امروز از پسِ هزاروپانصد یا دوهزار ســال، در غاري یا سردابهاي، لوحي یا سنگنبشتهاي یافت شود؛ چنین رویدادي بهمثابه رستاخیز آگاهي اســت. کلام مکتوب خاطره هزارهها را زنده ميکند! وحشــتِ یكعده از ادبیات شاید بهدلیل همین یادآوريها و بهیادآوردنهاست و مکتوبساختن واقعیت زمانه.» کورش اسدي در رمان «کوچه ابرهاي گمشده» با روایتي دیگرگون از تکههایي از تاریخ معاصر ما، گذشــته را احضار میکند. شــخصیتهای او در مقامِ بیان وقایعي هستند که آنان را به قربانی یا آدمهاي مطرود بدل کرده است - واقعیتی پر از فریب و تهاجم. حافظه آنها حول محور گذشتهاي دور ميزند و در این دورها، از میان تصاویر شخصي جامانده در کنجِ ضمیر شخصیتها، مهمتر از همه «کارون» - شخصیت اصلي رمان- شــمایي از یك دوران ساخته ميشود. ازاینروست که جز چند شخصیت محوريِ رمان، کارون و ممشاد و پریا و شــیده، «فضا» و «مکان» هم در رمان تشخص ميیابند. اسدي در گفتوگویش با «شرق» بهمناسبتِ انتشار این رمان از پسِ قریببه دَه ســال انتظار، شخصیتهاي خود را «وارث یک فضای جنونزده پر از مصیبت و گمگشتگی» ميخواند. رویا و هذیانها و پرشهاي ذهنيِ راوي و حتا زبان پُرتنش و گاه منقطع رمان، همهوهمه در خدمتِ ساخت جهانِ رمان هستند. کورش اسدي در آخرین اثر چاپشدهاش در زمان حیات، ميخواست داستاني خلق کند که مدرن باشد و امروزي اما بناشده بر میراث بهجامانده از قدیم. او در مقالهاش نیز کوشید تبار قصههاي قدیم را جستوجو کند، متوني که در نظر او «حاوي شکلِ تفکر و فرم تخیل ما» هستند. او در مسیر جستوجوي این تبار به داستاني ميرسد که بهگواه تاریخ ادبیات، نخستین داستان مدرن ماست: «بوف کورِ» صادق هدایت. اسدي از مواجهه هدایت با داستان قدیمي «ویس و رامین» آغاز ميکند. اینکه نیت نویســنده - جز گردآوري باورهاي قدیم ایرانیان، که پس از مشروطه دغدغه دیگر اهالي ادب همچــون دهخــدا و جمالزاده نیز بوده- ثبت باورها بود بهقصد نقد یك فرهنگ وامانده و عقب نگهداشتهشــده. بهاینترتیب «جامعه عقبمانده آن روز ایران داشت از دورهاي کهنه پا به زمانه نو ميگذاشت.» از پرسه در متون قدیم اســت که کورش اســدي نیاي پیرمرد خنزرپنزريِ هدایت را پیدا ميکند: «پیرمرد خنزرپنزري و بســیاري از عناصر دیگر داستان بيبروبرگرد خود و ما را به ویس و رامین گره ميزند و بوف کور به این شکل تبدیل ميشود به نخستین داستان فارسي که بهشیوهاي مدرن با متون پیش از خود ارتباط برقرار ميکند.» در نشست نقدوبررسي «کوچه ابرهاي گمشده» هم -که در ادامه ميخوانید- شــاپور بهیان، نسبتهایي بین شخصیتها و عناصر داستانيِ اسدي با اسلافش ميیابد. او رمان کورش اسدي را جزو جریان داستاننویسي جدي، روشنفکري یا «هنرِ مستقل» ميداند که دنبال جریان ادبیاتي است که از هدایت آغاز ميشود و یکي از شخصیتهاي رمان، «ممشاد» را خویشاوندِ «حاجيآقا» ميخواند.

و اما روایتِ نشست نقد و بررسي رمان «کوچه ابرهاي گمشده». همان روزهایي که رمان کورش اسدي درآمد، همراه با بازنشر مجموعهداستانهاي «پوکهباز» و «باغ ملي» از او، بیشتر اهالي ادبیات تصور کردند این رمانِ تازهاي است که کورش اسدي پس از سالیاني شهرت در داستان کوتاه و فترتي ناخواسته و خودخواسته، رو کرده تا به جماعتِ رماننویس بپیوندد. آخر برخي از جریانهاي مسلط ادبي چندسالي است بر طبلِ ازرونقافتادن داستان کوتاه ميکوبند و صرفه را با چاپ رمان ميدانند. صرفِ هزینه و وقت براي تدریس طرح و پلات و چه و چه در کارگاههاي داستان و مدرس-کارشناس نشر بودن، همه موجب ميشد قرعه به نام رمان بیفتد، چنانکه افتد و داني! اما پاي حرف کورش اسدي که نشستیم، دیدیم «کوچه ابرهاي گمشــده»، همان «پایان محل رویت اســت» و چند نام دیگر است که مدام عنوان عوض کرده و یك دههاي در راه ارشــاد و صف طویل مجوز بوده است و ســرانجام بدون افتادن در دامِ قرعهها، چاپ شده و ازقضاي روزگار در میان خیل رمانهاي قطور این روزها و در کنار آنها پشت ویترینها نشسته است. اما، حکایت آن روز سرد زمستاني که بنا داشتیم دوباره سلسلهنشســتهایي در نقد و بررسي ادبیات اخیر برپا کنیم، براي آثاري که تفاوتي و اهمیتي داشتند در ادبیات معاصر ما و «کوچه ابرهاي گمشده» چنین بود. با احمد غلامي و شاپور بهیان -که از اصفهان آمد براي این نشست- و خود کورش اسدي نشستیم به گفتن و نقد رمان و بعد به گپوگفتهایي درباره مسایل نشر و تیراژ و واقعیتهایي که نزدِ مولفان مبهم اســت، یکيشان قصه چاپ دوم «کوچه ابرهاي گمشده» که گویا گفته بودند چند ماه نگذشته از چاپِ اول بناست دوباره چاپ بشــود و اســدي با تردید ميگفت اگر اینطور باشد که خیلي خوب اســت! او از رمان دیگري هم گفت که در دست نوشتن دارد «دارم یك کار بلند مينویسم، وقت ميبرد تا از آب دربیاید، آنهم با این حساسیتهایي که ما داریم.» و گفت «در پاییز و زمســتان راحتترم براي نوشتن، اما در تابستان نميتوانم بنویسم، اصلا توي حس داستان نميروم...» از آداب نوشتناش هم گفت که اگر هنوز بود، بهکارِ این نوشته نميآمد و ميماند در صدایي که ضبط شده و شاید در یاد ما. رفتنِ کورش اســدي اما هر چیزِ برجامانده از او را معنادار ميکند انگار. حتا آداب نوشــتن او را، که چندان تمایلي به نوشــتن با کامپیوتر نداشت و بهنظرش نوشتن با مداد و کاغذ، مزه دیگري داشت، و اینکه نوشتن برایش سخت شده بود بهخاطر گِزگِز نوكِ انگشتهایش که هر طبیبي نسخهاي برایش داشت اما گزگز تمام نشده بود و او هنوز در فکر چارهاش بود تا رمانش را بيدردسرتر تمام کند... پیش از گپوگفتها، احمد غلامي از رمان گفت، اینکه بعد از مدتها رماني خوانده است قابل درنگ و تأمل، بهخاطر نگاهِ تاریخي رمان، شخصیتها و نوعِ مواجههشان با وضعیتي که یکسر در حال دگرگوني است. او قرائتي سیاسي از متن داشت و برخلاف برخي منتقدان معتقد بود رمانِ اسدي، رمان جستوجو یا کارآگاهي نیست و اگر هم جستوجویي هست، جستوجوي زماني است که دارد از دست ميرود، جستوجوي وقایع یا تکههایي از گذشته که دارند از بین ميروند. «کارون در بستر تاریخ و تحولات اخیر زندگي ميکند اما تاریخِ خودش را در ذهن ميسازد و تکههایي از گذشــته را ميآورد که خودِ او را ســاخته، جهاني که او ميتواند خود را در آن پیدا کند. جهانِ آدمهایي که خیلي زود به تحولات پیرامونشــان تن نميدهند. آريگو نیســتند و نَه هم نميگویند و نميخواهند روي امکانهاي تازه حسابي باز کنند. در بستر تنشهاي جامعهاند اما ميخواهند همچنان بدیع بمانند درست مانند ماهیت هنر.» شاپور بهیان نیز از زاویه دیگري به رمان نگاه کرد. او بر ارزشهاي جامعهشناختي رمان دست گذاشت و انتقاداتي به آخر رمان وارد دانست که در این بخش با احمد غلامي همنظر بود. اما شخصیتِ کارون و بيکنشي او، نظرات متفاوتي را برانگیخت. بهیان معتقد بود کارون از پسِ گشودن گرهها و رازهاي رمان برنميآید و بهتر بود شخصیت دیگري با توان این کار انتخاب ميشد و احمد غلامي برعکس، بيکنشيِ کارون را در خدمت فضاي رمان دانست و تصویر دوران پرتنشي که رمان در بستر آن ميگذرد. جز اینها، بحث به نسبت ادبیات با سیاست و سیاستِ ادبي نیز کشید. کورش اسدي در این بخش حرفهایي خواندني داشت. «اگر داستاني جنبه سیاسي دارد باید جزو لایههاي پنهان آن باشد و اصل قضیه، ماجرا و شخصیت و مسائل دیگر است و ازقضا ممکن اســت شخصیتِ داستان سیاسي باشد، اینکه چهجوري به آن بپردازیم مهم است. بهنظرم داستان ميتواند سیاســي باشد اما هیچ نشانه آشکاري از سیاست نداشته باشد، یعني سیاســت را ببرد در لایههاي دیگري و در این لایهها ميتوان وجهِ سیاســي داستان را کشف کرد.» درســت همان رویهاي که خودش در «کوچه ابرهاي گمشده»، در لایههاي زیرین داســتان بهکار گرفت تا بهتعبیر خودش «ســایهاي از روایت بزرگ » بســازد از طریقِ «بهیادآوردن مدام ». اینك چاپ این نشســت نیز خود نوعي بهیادآوردن اســت براي ما و مخاطبان. بهیادآوردنِ رماني که سرنوشتي همچون نویسندهاش داشــت، ســالیاني در انزوا مانده بود و بعد که درآمده، باز به گفته خودش، در انزوا بود و کمتر کسي بود که به او رسیده و گفته باشد رمانش را خوانده یا نقد و نظري به گوشش رسانده باشد. گرچه بعد از مرگِ او بهرسم این فرهنگ، خودِ کورش اســدي و آثارش منشــأ ذکر خاطراتي شده است و مبناي خویشاوندي یا نقدهایي رادیکال، که در زمان حیاتش گویا گوش شــنوایي نبود، یا دهاني براي گفتن! این نشســت از روزهاي سرد زمستاني مانده بود، چون کورش اسدي نميخواست حتا بعد از چاپ رمانش از انزواي کامل دربیاید. او بعد از گفتوگویي در مورد «کوچه ابرهاي گمشــده» (با عنوان «هزار ادبار و تطاول »، بهتاریخِ بیســتم اردیبهشــت 95( و یك داستان در ویژهنامه دفاع مقدس )با عنوان «باغچهي شهریور » بهتاریخِ سوم مهر 95( و چاپ یك نقد بر «سایه تاریك کاجها» از غلامرضا رضایي )با عنوان «اقلیم اوهام» بهتاریخِ چهارم بهمن 95(، همه چاپشــده در روزنامه «شرق»، و چندین گفتوگو با نشــریات دیگر خواست چاپِ این نشست به تعویق بیفتد اندکي و این اندکي شد امروز. آخرینبار چندروز پیش از مرگش گفت، حتما حکایتي دارد این تعویق و حکایتش گویا مرگ نویسندهاش بود!

گفتوگوي منتشر نشده با كورش اسدي درباره آخرین رمانش، كوچه ابرهاي گمشده با حضور منتقدان

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.