برم تو یه پوست دیگه!

Shargh - - ادبيا - 1. ناخاجاش: ناشتایی- صبحانه/ 2. مانوشاک: بنفشه 3. اینچاباداهل: چه خبر شده

آن شب عادله وقتی رفت به اتاق شــش دلشــاد بود. فهمیده بود شــبها وقتی ســقف باز میشد و بــه آســمان میرفت کســی او را نمیبیند. تنهای تنهاســت. روزهای ســنگینی را پشت سر گذاشته بود. ماجــرای بابا جَمدی تمامنشــده، ملــوک دُواچی آمده بود. تــا ملوک را سروســامانی بده خسته شــده بود اما ته دل غم داشت. یکبار به مهدی که پشت پیشــخوان ایستاده بود و دفتر اســم مهمانها را مرتب میکرد گفته بود: «میدونی غمشــاد چیه؟ مهدی گفته بود لابد یه چیزیه شــبیه بستنیفالوده یا هویجبستنی.» عادله گفته بود: «یکیا به سامون میرسونی و وقتــی میره جا خالیش دلــدا جمع میکند.» و پریــده بود روی تخت سقف باز شــد و پر کشیده بود بالاتر. از هشتبهشــت گذشته بود و رفته بود بیمارســتان خورشــید. از پنجره بابا جمدی را دیده بود. پر کشیده بود شیخبهایی، ملوک دواچی را پشت دستگاه تریکوبافی دیده بود که زیرانداز انداخته بود و خوابیده بود. آمد پشــت شیشــه. «خواب هفت پادشــا را میبینِد!» نگاه کرد به پایین. به چلوکبابی پایین پاساژ که دوتا شاگرد مغازه داشــتند ظرفهایی را که شسته بودند از تشت میگذاشتند روی تختی که با دستمال پوشــانده بودند تا بشقابها خشک شود. با صدای بلند گفت: «منم بعضی وقتا گِل شاخه درخت آویزون میکردم!» شاگردها بالا را نگاه کردند. کســی نبود. اولی گفت: «تو چیزی گفتی دومی گفت نه! تو چیزی شنیدی؟» تمام شب عادله در آسمان چرخ زد. رفت کوچه کازرونی دید که پشت مغازه سپاهانی بساط چای رو شده، حتما از راه دور آمده بودند برای پمپ چاه. عادله آنجا هم دواچیشور بود. صبح بود که عادله پایین آمد. اما یک آن فهمید که خودش نیســت. به صورتش دست زد. داد زد: «آینه کوجاس؟» که صدایی گفت: «آخجیک جان از ناشــتایی خبری نیست؟» داد زد: «آینه کوجاس؟» که صدای خودش را شنید: «آری ناخاجاش وای چیچــی گفتم!» عادله گفت و به اتاق نگاه کرد. اتاق خودش نبود. اتاقی بود با پنجرههایی که پردههای گلدار داشــتند. پــرده را کنار زد وای بارون هایگاس! دستپاچه شــد. وای تخت فنری کوجاس. اتاق شیش کوجاس. اینجا کوجاس! صدای بارون میآمــد که میگفت: «اِمیک کوجایی؟ دیر شد. این ناشتایی تنها نمیچســبه. بیا.»عادله گفت: «نیمیخورم.» عادله به خودش گفت دیوونه شــدم که شنید میگوید: «عادله گیژ! عادله گیژ!» از اتاق رفت بیرون. بارون گفت: «بریم مانوشــاک!» عادله گفت: «بریم.» نیمساعت بعد اِمیک و بارون در مغازهشان را باز کردند. آن دست چهارباغ بالاتر از هتل جهان. دوقدمی هشــت بهشت، نرســیده به فتحیه و دروازه دولت. تا مشتریها بیایند امیک کیک اسفنجی و کیک سیبش را نگاه کرد که ببیند برای امروز میرسد یا نه. بعد کامفتها را که کنار لیوان چای برای مشتریها میگذاشت. بارون لیوانها و فنجانها را میشمرد که دید امیک با کهنه نمدار زمین را تمیز میکند. خودش دستمال برداشت و رفت بیرون مغازه شیشه ویترین را پاک کرد. اِمیک زیر کتری را روشن کرد. قهوهجوشها را یکییکی نگاه کرد تا لکی از قهوهترکها داخل قهوهجوش نمانده باشد. روی میزها شــکردان را وارســی کرد. قنددانها را. جای دستمال. صندلی چوبی را که علامت گذاشته بود و پایهاش لق بود آورد پشت پیشخوان که بیکار شــد میخکوبی کند. چای دارجلینگ دم کرد. مشتری اول صبح آقای دکتــر بیضاوی حتما چای دارجلینگ پررنگ لیوانی با برش کیک پوســت لیمو یا پرتغال میخورد. عادله میگویــد: «من این کار را چرا میکونم؟» که اِمیک جواب میدهد: «خُب زن، تو منی حالا دیگه. از این حرفام نزن.» اِمیک تا دید دکتر بیضاوی آمده روی کیک توی بشــقاب خاکهقند پاشــید. چای ریخت. همه را گذاشــت روی ســینی و برد روی میز دکتر گذاشــت. دکتر گفت: «امروز عجله دارم. بارون کجاست؟» بارون گفت: «من همین جام، دکتر باید بیام پهلوی شــما چربیم بالا رفته!» که مشتری بعدی آمد و ســلام کرد و رفت کنار میزی که دورتــر از ویترین بود. زیپ کیفش را باز کرد و کتاب خارجیاش را روی میز گذاشــت. کاغذ ســفید را کنار دستش گذاشت. مداد و پاکن. یکآن نگاه مرد به اِمیک افتاد و امیک پرسید: «چی بیارم موسیو نجفی. حالتون که خوبه؟» موسیو نجفی نیمخیز شد و سلام دوباره کرد و گفت: «شیرقهوه با کیک.» مشتری بعدی، مشتری بعدی، یک دسته مشتری، باید کیک میداد باید شیرقهوه، قهوهترک، شیر و چای، چای کمرنــگ، چای پررنگ، چای با کامفت، میداد. ســاعت یک وارفته بود اما از همه جالبتر برای اِمیک تماشــای هتل بود که آن طرف خیابان بود که از صبح تا آن موقع دری باز شــده ندیده بود. در هتل بسته بود و برای یک لحظه که اِمیک دویده بود آن طرف خیابان دیده بود چوب هنوز از پشت در هتل برداشته نشده.ساعت چهارونیم بود که آن آقای خوشتیپ وارد شد و بهدنبالش یکدسته پسر جوان ریختند داخل مغازه که بارون گفت: «آکتورا اومدند با سردستهشون!» اِمیک رفت جلو گفت: «چی میخورید؟» یکی از جوونا گفت: «هوا مادام!» اِمیک گفت: «مگه بادکنکی آقا!» همه خندیدند و ســفارش دادند. آقای خوشتیپ گفت: «چای با لیمو.» امیک میرفت پشت پیشخوان ســفارشها را آماده کند که شنید جوانها میگفتند: «ما بخونیم!» صدای دیگر گفت: «فعلا که آمدیم بخوانیم و بشنویم و بنقدیم و بحرفیم.» که اولی شروع کرد به شعرخواندن. امیک به ساعت نگاه کرد و به بیرون. هتل خاموش بود و بارون روی صندلی چرت میزد. تا آخر شب و شــلوغی مغازه خیلی مانده بود. اِمیک به بارون گفت: «یکشنبهها آقای حقوقی شاگرداشــا میارد اینجا.» بارون چشمهاش را باز کرد و با تعجب گفت: «اِمیک! لهجهت چه اصفهانی شده!»

Negative

تا شب و بعد تا آخر شب، اِمیک دهبار رفت پشت ویترین و هتل را تماشا کرد. خاموش بود هتل. انگار خاکستر پاشیده بودند آن سمت چهارباغ. ولی وقتی دید آقاتونی وارد مغازه شد گل از گلش شکفت. پیشبندش را باز کرد از پشت پیشخوان آمد بیرون و رفت به استقبال آقاتونی. بارون با چشمهای گردشده اِمیک را نگاه میکرد. از اینکه کم مانده بود اِمیک از روی پیشخوان بپرد آنطرف! گفت: «آتیشپارا امیک! اینچاباداهل آتیشپارا!» اِمیک گفت: «آقاتونی اومــدس. از صب تا حالا نیگام به هتله آیا بیاد آیا نیاد پرســون بشم چرا بســتهس !» بارون گفت : «خب به تو چه! مثل دختربچهها ذوق میکنی ؟» اِمیک گفت : «صاب کارمس !» ســکوت شد. اِمیک خودش هم تعجب کرد از حرفی که زده بود. چقدر اصفهانی شــده بود و برگشت به بارون نگاه کرد و گفت: «نیمیدونم!» آقاتونی نشست کنار یکی از میزهای خلوت بارون آمد کنارش و گرم صحبت شدند. اِمیک نمیدانست چرا رفت دوباره پشــت در. آقاتونی قهوه خورد هرچند کــه با صدای بلند به اِمیک گفته بود، قهوه برای شــبها خب نیس. و بارون گفته بود خواب ممنوع! بیداری آزاد! که احمد ســیبی با گاریاش ایستاد. چشمهای اِمیک برق زد. انگار چراغهای هتل جهان روشن شــده بود. انگار صدای رادیوی مهدی رفته بود بالا. اِمیک گفت : «من اون دختر همســایهمونم .» عادله بود که از چشمهای اِمیک نگاه میکرد. خوشحال بود.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.