بازگشت وحشت

Shargh - - يات -

«گاوهــاي برنــزي» تازهترین کتاب محمدآصف ســلطانزاده اســت که مدتي پیش توسط نشر چشمه منتشر شد. ســلطانزاده در اواخر دهه هفتاد و بــا مجموعهداســتاني قابلتوجه با عنوان «در گریز گم ميشــویم» مطرح شد. مجموعهاي که برنده اولین دوره جایزه هوشــنگ گلشــیري هم شــد. ســلطانزاده نویســندهاي متولد کابل است که به دلیل وضعیت افغانستان به ایــران مهاجرت ميکند و البته حالا چندســالي اســت که در اروپا ســاکن اســت. «گاوهاي برنزي» رماني است که رد جنگ و اســتبداد و بحران در آن دیده ميشــود اما روایت سلطانزاده بــراي تصویرکــردن ایــن وضعیت نه روایتي رئالیستي بلکه روایتي است که ميتوان رگههایي از رئالیســم جادویي را در آن دیــد. «گاوهــاي برنــزي» در همان صحنــه ابتدایــياش تصویري از بحران به دســت ميدهد. سروکله گاوي بهیکبــاره جلــوي دروازه کاخ ریاستجمهوري پیدا شــده و معلوم نیست که این گاو از کجا به این خیابان آمده اســت. «واقعیت این بود که گاو بهیكباره پیدایش شده بود. هیچکسي پیشتر آن را ندیده بود؛ نه رانندههاي موترهایي که ميگذشتند و نه رهگذران اندکي که در آن ســاعت از پیادهروها عبور ميکردند.» گاوي که انگار عادي نیســت و آگاهانه در اینجا ظاهر شده تا نظم روزمره را بههم بزند. حضور گاو جلوي کاخ ریاستجمهوري نشانهاي از بحراني است که خیلي زود به تمام جامعه سرایت خواهد کرد. جامعهاي که استبدادزده اســت و دولتي برآمده از کودتا مدتي اســت که در آن حاکم شــده. دولت قبلي هم دولــت کودتا بوده و درواقع کودتایي جدید کودتاي قدیــم را ســرنگون کرده اســت. حالا چنــد ماهي اســت که از عمــر دولت جدید گذشــته و نیروهایي بیگانه هم در اینجا مستقر هستند و قرار است که اوضاع جدید تثبیت شود. ترس باز هم به جامعه بازگشــته و مردم یکيیکي غیبشــان ميزند و معلوم نیســت چه بر سرشــان ميآید. پلیس و نیروهاي امنیتــي در همهجا حاضر هســتند و حزب حاکم جاسوسهایش را در تمام جامعه پخش کــرده و هرکس اندك مخالفتي با حزب حاکم بکند بازداشت ميشــود بيآنکه معلوم باشد به کجا منتقل ميشود. شروع این بازداشتها با حضور گاوها همزمان شده و بحران موجود را مضاعف کرده است. روایت سلطانزاده نشــان ميدهد که چطور مردمان عادي جامعه یاد ميگیرند که در دل بحــران به زندگي روزمرهشــان ادامه دهنــد و درعینحــال هرجا که ميتوانند به مخالفت با وضع موجود بپردازنــد. رد افغانســتان جنگزده و بحراني در داستان ســلطانزاده دیده ميشــود و البته او بهخوبي توانســته از عنصر تخیل در روایت داســتانياش استفاده کند.

در بخشــي از رمــان ميخوانیم: «پســر کوچك گوش ســپرد به صداي ناقوســي که از مناره معبد مومنان را به عبــادت فراميخواند. رهگذران نیز بعضيهــا مکــث کردنــد. از مدتها پیش، دو ســال بــه اینســو، معبدها فعالیتي نداشــتند، اگرچه دروازهشان باز بود. مردان روحانــي را برده بودند زنــدان و دیگــر برنگرداندنــد. مردم فهمیده بودنــد این رژیــم جدید ضد دین اســت. تنها خادمان معابد اجازه فعالیــت داشــتند و آن هــم در حــد جمــع و جــاروب کردن. کمتر کســي در روز جرئــت ميکرد بــراي عبادت برود، چــون هنوز ممکن بود کارمندان اداره امنیــت دولــت به او مشــکوك شــوند و براي بازجویــي ببرندش. اگر طرف نیمچهســوادي هم ميداشت، کارش زار بــود، چــون بــه او اتهــام برپایــي گروههاي ارتجاعــي ميزدند که مردم را به ســوي افــکار ارتجاعي تشویق ميکنند.»

گاوهاي برنزي محمدآصف سلطانزاده نشر چشمه

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.