در خدمت به اميد؛ حرکت يا برکت؟!

Shargh - - جامعه - مريم پيمان

يــا مــن يحــب المتطهريــن. شــير آب حمام را ميبنــدم. يــک قــدم عقــب ميآيــم. موهاي نيمهخيســم را از جلوي چشــمانم کنــار ميزنم. عميق نفس ميکشــم. به ياد چشــمهاي نجيب گوهــر در آينه خيره ميشــوم. انــگار همين امروز بود؛ صورتــش را در ميان چادر ســفيد با گلهاي آبيرنگش مخفي ميکند. «اصرار دخترم بود. لازم بود تا در خانه حمام داشــته باشيم. اين آبگرمکن و دوش را براي همين با پلاســتيکها و آجر به هم وصل کرديم». شــرم در کلامش مــوج ميزند. به حمام دستساز خانه زهرا نگاه ميکنم؛ آجرهايي که با ســيمان به کف موزاييکي آشــپزخانه الصاق شــدهاند و پلاســتيکهاي قديمــي که بــه عنوان پــرده، مانع ريختــن آب به روي فرش ميشــوند. به 46ســالي ميانديشــم که يک زن براي پاکيزگي کمترين امکانات و بيشــترين تقيد را داشــته است. روزهايي که براي من تصورش هم دشــوار اســت. خانه پدر نداشت؛ دو سال از مرگ پدري ميگذشت که ســالها با تومور مغزي جنگيده بود و درنهايت شکست خورد و حالا وحيد 15ساله مرد خانه شده است و از ميهمانها پذيرايي ميکند. سيني چاي را جلوي من پايينتر گرفت. تعلل کردم. چشــمانش زميــن را لمس کــرد. از نگاه خيــره و کنجکاوم در صورت آفتابســوخته و چشــمان قهوهايرنگش شــرم کردم. ميان واژههاي غريب و گنگ ميهمانان و ميزبانــان رهــا ميشــوم. دستوپاشکســته از حرفهــاي زهــرا ميفهمــم که قصــد دارند يک دســتگاه قندشــکن براي کار جمعي و درآمدزايي تهيه کنند و حتي قرار اســت ســامان 11ساله هم همراه برادر و خواهرهايــش به خرج خانه کمک کند. همــت را همگي باور دارنــد و معنا خواهند کرد. به کارشــان اميد دارند و چشــم دوختهاند به برکتي که امســال آسمان به چراگاههاي پشت کوه نزديک خانهشان بخشيده است. هر روز زهرا يا يکي از بچهها درختهاي کبود و ســپيدار اطراف خانه را پشت ســر ميگذارند و چند دام باقيمانده پس از فوت پدر را به چراگاه ميبرند. به ســقف بلند و چوبين خانه نگاه ميکنم، به تصوير آســمان پشت اين سقف رجوع و در ايمان تعلل. با خود از شک و يقين، از باور و ايمان و از ترس و امنيت ميپرســم. بخار روي آينه را پاک ميکنم. به چشــمهايم خيره ميشوم. هيچچيزي جز رشک به همت پنج فرزند زهــرا و اميد آنها به آينده نميبينــم. دعا ميکنم، براي کسب همت و ارادهاي چون آنها براي خودم. يادم اســت. معصومه پيراهني از مخمل يشمي را روي پاهايم گذاشــت. پيراهني زيبــا که نور آفتاب عصرگاهــي روي آن بازي ميکــرد. براي خودش اســتادي اســت. خياط خانــم با کمــک مادرش لباسهاي زيبايي ميدوزد. به رويش لبخند شعف ميزنم. دســتان کوچک او هم به کار ميانديشــند تا باري کوچک از دوش خانواده بردارند. شــير آب را باز ميکنم. ســرم را زيــر آب ميگيرم. صورتم را بلند ميکنم. به پروردگاري ميانديشم که به همت آنها برکت خواهد داد و روزيشان را در دستانشان نهاده اســت. نجــوا ميکنم؛ «هرچنــد غرق بحر گناهم ز صد جهت/ تا آشــناي عشــق شدم ز اهل رحمتم/ دريا و کوه در ره و من خسته و ضعيف/ اي خضر پيخجسته مدد کن به همتم».

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.