مردن به رهايی

Shargh - - ادبيات - نادر شهریوری )صدقی(

اگرچــه دغدغه مرگ بیشتر فلســفی اســت اما شاعراناند که درباره مرگ شــعر میسرایند. شاملو از جمله آنان اســت که به همان اندازه که درباره زندگی گفته درباره مرگ نیز ســروده اســت. شاملو نه مرگ را ســتایش میکند و نه آن را مذموم میانگارد، چنانکه زندگــی را. اما شــاعر میان این دو رابطــهای تنگاتنگ میبیند و در شعرهایش همواره ترددی پرنوسان میان مرگ و زندگی وجود دارد. شــاملو از مردگان و زندگان به تناوب سخن میگوید، چنانکه از مرگها و زندگیها میگوید اما هیچ قائل به مرزی متصلب و سخت میان زندگی و مرگ نیســت. آنچه برای شاملو اهمیت دارد، زندگیکــردن و چگونه مردن اســت. اهمیت شــاملو در مقام شــاعر آن اســت که وی مقوله مرگ و زندگی را از تملــک خصوصی فیلســوفان خارج میســازد و همچنین از حیطه تفسیرشان دور میسازد شاملو با این کار مرگ و زندگــی را از مقولهایی منتزع به مقولهایی ملموس بدل میکند - در اینجا شــاعران مقامی بس بالاتر از فیلســوفان دارند- شــاملو با انضمامیکردن مــرگ، ابعاد متنــوع آن را به داخل اجتمــاع، خیابان، کوچه و... میآورد تا درباره مرگ و زندگی انســان شعر بســراید. نمونهای از انضمامیکــردن مرگ و زندگی و کشــاندن این دو مقوله حیاتی به اجتماع ترانه شبانه «کوچهها باریکن، دکونا بســتهس» است که شاعر در آن بــه رابطه مرگ و زندگی در کوچه، خیابان و شــهر میپردازد. در این ترانه گلایه شاعر تماما از ناهماهنگی میــان گونهایی مردن با گونهایی از زندگیکردن اســت که اگــر این ارتبــاط دگرگون شــود، فضایــی تیرهوتار شهر را فرامیگیرد که شــاعر نشانههای آن را در شهر نمایان میســازد: «کوچهها باریکن/ دکونا بســتهس/ خونهها تاریکن/ طاقا شکســتهس/ از صــدا افتاده تار و کمونچه/ مرده میبرن کوچهبهکوچه.» شــاملو در این شــعر، شــهری غرق در تاریکی را نشــان میدهد، شــهری که شادی از آن رخت بربســته و مرگ جولان میدهد. بااینحال شــاعر میگوید کــه این خود مرگ نیســت که اینهمه یاس به وجود آورده اســت، چون اصلا مرگی رخ نداده اســت. دلیلش نیز آن اســت که مردهها شــباهتی به مــرده ندارنــد. «مردهها به مرده نمیرن.» بااینحــال و بهرغم انکار مرگ، در حقیقت مرگی رخ داده اســت، مرگی متفاوت از مرگ مرســوم که اگرچه بیولوژیک نیســت اما از آن بهمراتب وخیمتر است. «شــاعر از مردههایی سخن میگوید که به مرده نمیمانند، زیرا انرژی جسمانی در آنها به اتمام نرسیده اســت ولی گوئی که مردهاند.» نیچه از مرگها سخن میگوید. او از انسانهایی میگوید که تنها پس از مرگ به دنیا میآیند. نیچه میگوید: «آدمی بایستی در همان حال که زنده اســت چندینبار بمیرد.» در اینجا مرگ تحتالشعاع زندگی قرار میگیرد، یعنی بسته به آنکه آدمی چگونه زندگی کند، مرگهایش نیز رخ میدهد. در جایی دیگر نیچه از «مرگی خودخواسته» میگوید. او ایــن مــرگ را کمالبخش نــام میدهد کــه همانا فاتحانه به مرگ خویش مردن در حلقهای از امیدواران و نویدبخشان اســت. این نوع مردن در برابر آن مرگی قرار میگیرد که سســتی اراده باعث میشود که آدمی از تب وهــن دق کند. «آن کو به یکی آری میمیرد/ نه به زخم صد خنجر/ و مرگش درنمیرسد/ مگر آنکه از تب وهن دق کند.» شاملو نیز از مرگها سخن میگوید و گاه آرزو میکنــد تمامــی آن مــردگان باشــد: «من تمامی مردگان بودم/ مرده پرندگانی که میخوانند/ و خاموشــند/ مرده زیباترین جانــوران/ بر خاک و بر آب/ مرده آدمیان/ از بد و خوب.» اما مرگهایی که شاملو از آن سخن میگوید یقینا با هم تفاوت دارند. یکی مرگ خاموش و بیتفاوت زنــدگان که اگرچه زندهاند اما به مرده شــباهت بیشــتری دارند: «من مرگ را زیستهام/ بــا آوازی غمناک/ غمناک/ و به عمری ســخت دراز و فرســاینده/ آه بگذاریــدم/ بگذاریــدم» و دیگر آنگونه مرگهایی که زندگیشان تنها پس از مرگ فرامیرسد. مرگهایی چنان زاینده که چون چشــمهها میجوشند و جاری میشــوند: «چشمهها/ از تابوت میجوشند/ و سوگواران ژولیده آبروی جهانند.»

به نظر شــاعر تنهــا چنین مرگهایــی پرحاصل و پایانناپذیرنــد زیــرا که تکثیر میشــوند. «و انبانهای تاریک یکیک آســمان/ از ســتارههای بزرگ قربانی/ پر شــد/ یک ســتاره جنبید/ صدســتاره/ ســتارههای صدهزار خورشــید/ از افق مرگ پرحاصل در آســمان درخشید/ مرگ متکبر.» مقصود شاعر از مرگ متکبر، «خودخواهی خجستهای» است که بر تفاوت خویش با دیگران تأکید میکند. «مرگ متکبر» به انتظار تقدیر و سرنوشــتی فرادست خویش برجا نمیماند، انسانی کــه شــاملو در شــعرهایش از آن ســخن میگوید، انسان شــکوهمندی اســت که میتواند جهان را به اندازه خواســت خود بیافریند. «جهــان را / به الگوی خویش بریــدم» ، تا بدان حد کــه میتواند مرگش را برگزینــد چنانکه به انتظار سرنوشــت نماند که خود به سرنوشــت بدل گردد. «...نه/ سنجیدهتر آنکه خود برگزینی و/ شــماطه را خود به قرار آری/ مرگ مقدر/ آن لحظه منجمد نیســت/ که بدان باور داری/ خائف و لرزان/ بارها از این پیش/ این ســخن را/ با تو در میان نهادم.» در اینجا البته خطاب شــاعر نه با مردم و یا به تعبیری با انسان عام که با قهرمان و یا همان انسان خاص اســت زیرا که تنها قهرمان میتواند سرنوشت خود را بهواسطه مرگ خویش رقم زند.

مرگ خودخواســته- به تعبیر نیچه- نه آن لحظه انجماد که لحظه انبســاطیافتگی است. شاملو اساسا شاعر انبســاط است. او مرگ خویش را بسط میدهد: «مــن مرگ خویشــتن را/ با برفها در میــان نهادم و/ با برفی که مینشســت/ با پرندههــا و/ با هر پرنده که در برف/ در جســتوجوی چینهای بــود/ با کاریز/ و با ماهیــان خاموش / من مرگ خویــش را با دیواری در میــان نهادم/ کــه صدای مرا/ به جانــب من/ بازپس نمیفرســتاد.» فوران شعر بدینگونه به سرود شبیه میشود، ســرودی که در فصول چهارگانه و معابر به انتشــار درمیآید تا فضا را تسخیر کند. اما سرود آنگاه انتشــار مییابد که همچون انســان دگرگونه )خاص(، ســرودی دگرگونه باشــد: «در گذرگاه نســیم سرودی دیگرگونه آغاز کردم/ در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کردم/ در گذرگاه ســایه ســرودی دیگر گونه آغاز کردم.» مسئله «انتشــار» که در تبدیل شعر به سرود تبلور مییابــد، بهتدریج اصلیتریــن مضامین زندگی یعنــی عشــق و مرگ را نیــز دربر میگیرد. در اشــعار شــاملو «عشــق» و «مرگ» بهکرات تکرار میشوند و ایــن دو در کنــار هم قرار میگیرند. اما به نظر شــاملو این دو مضمون مهم: عشــق و مرگ نیز آنگاه اهمیت مییابند که به سرود تبدیل شوند: «من عشق را سرودی کردم/ پر طبلتر ز مرگ... پر طبلتر از حیات / من مرگ را ســرودی کردم.» به «شــبانه» بازگردیم. شاملو در پایان ترانه «شــبانه» گلهمند است، او این گله را در دو بیت آخر شــعر میآورد: «جماعت من دیگه حوصله ندارم/ به خوب امید و از بد گله ندارم.» گلهمندبودن شــاعر در این شعر بدان علت است که زنده «در خود» باقی ماندهاند. بدیل شــاملو در مقابل «درخودبودن» از خــود به درآمدن اســت. تنها در این صورت اســت که انســان در پویایی خویش تداوم مییابد: «میورزم، میبارم، میتابم/ آســمانم/ ســتارگان و زمین/ و گندم عطرآگینــی که دانــه میبندد/ رقصان/ در جان ســبز خویش.» بااینحال امــا مرگ رخ میدهد و به تعبیر شاملو سرانجام نیستی فرامیرسد. شاملو از نیستی به «فروچکیدن قطره قطرانی در نامتناهی ظلمات» تعبیر میکند اما این نیز باعث نمیشــود که شاملو انسان را جا بگذارد و از انســان عبور کند. تصور شاملو از انسان نامتناهی است: انسان تجسد وظیفه و توانایی بیانتهای عشق: «دوستداشــتن و سپس دوستداشتهشدن» اســت. شاعر اگرچه از مرگها ســخن میگوید و حتی آرزو میکند که تمامی مردگان آن ســالها باشــد اما مرگ را دشــمن میداند زیراکه جهان در غیبت انسان از نظرش بیمعناست. بااینحال و بهرغم تصور شاملو از انســان و زندگی پاسخ شاملو به هستیشناسی مرگ پاســخی نه از جنس نیستی بلکه پاســخی از جنس زندگی و درعینحال نه فیلسوفانه که اجتماعی است: «خوشا اگر نه رهازیستن/ مردن به رهایی».

پینوشتها:

* خطاب شاملو در بسیاری از اشعارش خطاب به انسان خاص- قهرمان- است و مخاطب وی کمتر تودههایند. ** تعریف نیچهای شاملو از عشق: بیش از آن دوست بدار که دوست داشته میشوی و هرگز در این راه دومین نباش. ‪13 ،2 ،1‬ . ترانه شبانه / احمد شاملو 3. امیرزادهکاشیها، پروین سلاجقه 4. میلاد آنکه عاشقانه مرد/ احمد شاملو 5 و 6. ترانههای کوچک غربت / احمد شاملو 7 . مجموعه آثار شاملو 8 و 9. مدایح بیصله / احمد شاملو 10. آیدا، درخت و خنجر و خاطره / احمد شاملو 11 و 12. شعر لحظهها و همیشه/ احمد شاملو 14. انگشت و ماه/ احمد شاملو

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.