گرینوف 9

Shargh - - ادبيات - احمد غلامی

سرگروهبان باروتسازان سجاد را نشــان داد و گفــت: «این یارو چه مرگش است. خواب ندارد؟ از شــب تا صبــح توی ســنگر نگهبانی بیدار است و زل میزند به تاریکی!» مهدی اربابی گفت: «برای شما که بد نیست، بالای سنگرتان نشسته با خیال راحت میخوابید.» سرگروهبان گفت: «خیال راحت؟ این یارو که بالای سرم است از ترس خواب ندارم. با خود میگویم، الان است که بیاید بالای ســرم. طوری به آدم نگاه میکند کــه انگار ارث باباش را میخواهد!» مهدی اربابی گفت: «حالوروز خوشی ندارد.» سرگروهبان گفــت: «این را که خودم میبینم. چهکار باید کرد. کار دســتمان ندهد. بعضیها اینطورند، یکدفعه میزند به سرشــان. سر تیربار را برگردانَد، همــه را بــه رگبار ببندد تکلیف چیســت؟» مهدی اربابــی گفت: «برود مرخصی و برگردد حالش خوب میشــود.» ســرگروهبان باروتســازان گفت: «نهبابا. یک روز گفتم، پسر بیا چند روز برو مرخصی روبهراه شوی! گفت، روبهراه هســتم. تو برو خودت را روبهراه کن. گوشــتتلخ اســت. هرچــی میگویی یکچیز بارت میکند. میخواســتم بروم توی ســنگر حالش را جا بیاورم.» ســرگروهبان دســت کرد جیبش و پاکت سیگاری درآورد و نخ سیگاری گذاشت گوشه لبش و چند بار فندک زد. روشن نشد. عصبانی فندک را زد زمین و ســیگار را برگرداند توی پاکت. مهدی اربابی گفت: «خیلی شاکی هستی انگار؟» سرگروهبان گفت: «این پسرِ بدجوری روی مخم اســت. نکند یک شــب بیاید بالای ســرم. کاش اســلحهاش را میگرفتــم.» مهــدی اربابی گفت: «یعنــی گرینــوف را میگرفتی؟» ســرگروهبان گفت: «آره. چراکه نه. حالت طبیعی ندارد.» مهدی اربابی گفت: «یعنی بدون اسلحه توی خط باشد؟» سرگروهبان گفت: «آره چه اشــکالی دارد!» مهدی اربابی گفت: «سخت نگیر سرگروهبان. شما که حالت بدتر از اوســت.» ســرگروهبان گفت: «یعنی چی؟! یعنی من هم دیوانه شــدم!» مهدی اربابی گفت: «نهبابا. گفتم، خودتان را کنترل کنید. بیخودی اینقدر میترســید. این بچه آزارش به مورچه هم نمیرسد. از شــب تا صبح بیدار است. صبح میآید توی سنگر صبحانه که میخورد تا عصــر میخوابد. خوب معلوم اســت شــبها خوابــش نمیبرد.» ســرگروهبان گفت: «خوب بپرس چه مرگش اســت؟» مهــدی اربابی گفت: «پرسیدم، جواب سرراســت نمیدهد. گفت، اگر ناراحتت میکنم بروم یک دســته دیگر.» سرگروهبان گفت: «خوب میگفتی برود. از اینجا دورتر میشــد.» مهدی اربابی گفت: «رفیقایم!» سرگروهبان گفت: «من دســتهاش را عوض کنم؟» مهدی اربابی گفت: «بعد آنوقت دلیل دارد که شب بیاید بالای سرتان!» سرگروهبان گفت: «شوخی کردم. اینقدرها هم بیمعرفت نیستم.» مهدی اربابی جوابش را نداد. سرگروهبان گفت: «چهجور آدمی است؟» مهدی اربابی گفت: «اول که آمده بود، خیلی قُد بود. نمیشد بگویی بالای چشمت ابروست. فوری با آدم سرشاخ میشد. رفتهرفته آرام شد.» سرگروهبان گفت: «کاش مثل همان روزهای اول بود. اینجوری خیلی ترسناک است. آدم نمیداند توی مخش چه میگذرد.» مهدی اربابی گفت: «ســرگروهبان انگار توهم زدید. جنس خوب گیرتان نیامده!» سرگروهبان گفت: «ما را باش، به کی دلمان را خوش کردیم. تو که بدتر از او هستی!» مهدی اربابی گفت: «آخر بیخودی گیر دادی به این بیچاره!» سرگروهبان گفت: «بیخودی گیر ندادم. رفتارش عجیبوغریب شده. روزهای اول قطار قطار فشنگ خالی میکرد سر دشمن. حالا چی. نشســته زل میزند، ببیند کی یک گلوله میخورد توی کلهاش!» مهدی اربابی گفت: «یادت اســت آنوقتها هم میگفتید برای چی این پســره یکبند شــلیک میکند.» ســرگروهبان گفت: «آره، دیوانهست. یکوقت آراموقرار ندارد. یکوقت مثل مجســمه میشــود.» مهدی اربابی گفت: «حــالا چهکارش کنم ســرگروهبان، میخواهی اعدامــش کنم به جرم نگهبانیِ داوطلبانه شب تا صبح بالاسر سنگر!» سرگروهبان دوباره پاکت ســیگارش را درآورد و نخ سیگاری گذاشت گوشه لبش و گفت: «کبریت بده لاکردار! با تو هم نمیشود درددل کرد. خوب میترسم بابا، زن و بچه دارم. اگر این بزند به ســرش، بیاید با گرینوف رگبار ببندد روی من، آبکشم کند، دیگر بــه درد کی میخورم!» مهدی اربابی گفت: «مگر حالا به درد کسی میخورید؟» سرگروهبان گفت: «نه! ولی پول که میبرم برایشان.» هر دو ســاکت شدند. دود سیگار توی فضای ســنگر پیچید. سرگروهبان گفت: «راســت میگویی زندهبودن من به درد کسی نمیخورد!» مهدی اربابی گفت: «شوخی کردم سرگروهبان گیر نده!» سرگروهبان گفت: «نه خداوکیلی، پای حرفت وایسا!» مهدی اربابی گفت: «سرگروهبان شوخی کــردم. بالاخره بچه، پدر و زن، شــوهر میخواهد.» ســرگروهبان گفت: «اینطور فکر میکنی؟» مهدی اربابی گفت: «معلومست!». سرگروهبان گفــت: «ای بابا. زن و بچه فقــط از آدم پول میخواهند. پول را که دادی خلاص. میتوانی مرخص شوی. دو روز دوروبرت میگردند. روز سوم باید جُلوپلاســت را جمع کنی و برگردی. به نبودنت بیشتر عادت کردهاند تا بودنت.» مهدی اربابی گفت: «برای همین دیر به دیر میروید مرخصی!» ســرگروهبان گفت: «آره. اینجا راحتترم.» مهدی اربابی گفت: «من هم اینجــا راحتترم. آدم اینجا از هفت دولت آزاد اســت. هیچکس به آدم گیر نمیدهد.» سرگروهبان گفت: «خداوکیلی راست گفتی، آدم از هفت دولت آزاد اســت. تنها گیرش این است که جان آدم کف دستش است!» مهدی اربابی گفت: «خوب برای همین آزادی. خداوکیلی الان ما پادگان بودیم، شما جواب ســلام ما را هم نمیدادید!» سرگروهبان سیگارش را توی چای نصفه لیوان انداخت و گفت: «توی پادگان از این خبرها نیست. از صد فرسخی باید پا جفت کنی.» مهدی اربابی گفت: «راست میگویید سرگروهبان؟» ســرگروهبان گفت: «به جان دوتا بچهام!» مهدی اربابی گفت: «ســرگروهبان اگر کسی برای شما پا جفت کند، من از خنده رودهبر میشــوم.» ســرگروهبان گفت: «الاغ، جنبه ندارید دیگر!» مهدی اربابی گفت: «ســرگروهبان ســجاد کجا رفت؟» ســرگروهبان گفت: «سجاد!» مهدی اربابی سراسیمه از در سنگر زد بیرون و رفت بالای خاکریز. سجاد رفته بود آنطرف خاکریز، بیهدف به چپ و راست میرفت. سرگروهبان به آنها رسید. دست سجاد را کشید و به سمت خاکریز فریاد زد: «بچهها به ما شــلیک نکنید...» هر دو کشانکشــان ســجاد را آوردند توی سنگر. سجاد گوشه سنگر دراز کشــید و خوابش برد. سرگروهبان برای خودش چای ریخت و شیشــه فانوس را بالا داد و سیگاری گیراند. مهدی اربابی گفت: «بالاخره از پا درآمد!» سرگروهبان گفت: «از هفت دولت آزاد است. بگذار تا هر وقت خواست بخوابد.»

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.