خبر این بود؛ شاه مرد

Shargh - - سیاست - هوشنگ ماهرویان

یکی از همین روزها بود که خبر مرگ شاه را شنیدم. در دفتر کارم بودم. وقتی که به ســمت منزل راه افتادم، ناخودآگاه چراغ ماشــین را روشن گذاشــتم. نور روز به ماشــین میتابید و یــک لحظه تعجب کــردم که چرا چراغهای ماشین روشن هستند. خوشحالی بیدلیلی را که شــنیدن این خبر در من ایجاد کــرده بود از بین بردم. چراغ را خاموش کردم و تا خانه هرچه میراندم، گذشته بود که بیشــتر جلوي چشــمهایم میآمد. اینکه شاه با این کشور چه کرد و حالا که او مرده، چه اتفاقی خواهد افتاد. محمدرضاشــاه پهلوی، از شهریور 20 به این سو، بهطور سلسلهوار اشتباهات تاریخی و غمانگیز و تلخی را رقــم زد که فراموشــی آنها محال اســت؛ زندگی زیر سایه حضور مستمر ساواک، کیفرهای جسمی و روحی، سانســور کتابها و کشــتار آن 9 نفر در بــالای کوههای اویــن. جوی که او بــه وجــود آورد، دوران جوانی ما را تبــاه کرد؛ تعصبها جای همهچیــز را گرفت و کتاب و فرهنگ قربانی شدند. سانسور از کتاب اسطوره میسازد، جزوههای آثار مائو را شاه برای جوانهای آن زمان ایران به کتاب مقدس بدل کرد. وقتی که پیداکردن هر کتابی از مارکس و انگلس و لنین و... به بازداشــت تمامی اهالی خانه منجر میشــد، اینها اسطوره شــدند و ریشههای تعصبات مختلف شــکل گرفتند. شاه اینگونه جوانی ما را از بین برد و این تازه تمام قصه نیست.

به خانه که رسیدم، دیگر از مرگِ او خوشحال نبودم، بلکه به واکنشهای تلخی فکر میکردم که در مواجهه با رفتار غیرعقلانی شــاه در جامعه به وجود آمد و ریشه کرد. سانســور، اختناق، بالاندن اندیشــههای عامیانه و تکحزبی و تکصدایی در جامعه، ماحصل ســالهای آخر عمر او بود تا جایی که همه حزبها تعطیل شدند و شــاه گفت که اگر کســی مایل بــه عضویت در حزب رستاخیز نیســت میتواند از این کشور برود. مگر کشور، مگر این مملکت مال توست که بخواهی تعیین کنی چه افرادی حق بودن در آن را دارند و چه افرادی ندارند؟

طبعا آنهایی که امروز به طنز یا کنایه یا حتی زهرخند قیمت روغن نباتی را با آن زمان مقایسه میکنند و آه سر میدهند، اسیر این ضمیر ناخودآگاه جمعی شدهاند که از امیال سرکوبشده ما اسطوره شدهاند. تجلیل از وضع اقتصادی دوران شــاه، یادآور ضمیــر ناخودآگاه جمعی ترکهایی است که در آرزوی امپراتوری عثمانی، حامیان اردوغان شــدهاند؛ یادآور آرزوی روسها برای بازسازی روسیه تزاری در قالب مارکسیست است که اسطوره لنین را ســاخت. آن کســانی که آرزوی تمدن آریایی میکنند نیز همچــون این افراد، نمیتوانند اســتبدادی را که زیر پوســت آن دوره حضور داشته ببینند یا اگر دیدند نسبت به آن واکنش درخوری داشــته باشند. مگر همین تمدن آریایــی، نیمی از بدن مــزدک را در خاک فرو نکرد؟ مگر همین تمدن، در پوست مانویها کاه نریخت و در آستانه شهرها آویزانشان نکرد؟

نه. از مرگ شــاه خوشحال نشــده بودم، همانطور که از مرگ هیچکس خوشــحال نشدهام، اما آخر چطور میشــود 9 نفر زندانی را که روزهــای آخر محکومیت خود را ســپری میکنند، برد بالای تپههای اوین و اعدام کرد؟ به خاطر دارم که از من خواســته شد تا بروم و در دادگاه تهرانی- شکنجهگر ســاواک- شهادت بدهم. در چشــمهایش ترس مردن بود؛ این مربوط به او نیســت؛ همــه از مرگ میترســیم و مرگ هیچکســی نمیتواند درون انســان را شاد کند. اما شنیدن آن خبر، بیش از هر حس دیگری، نگرانــم کرد؛ نگران جامعهای که معنای آزادی اندیشــه را در آن زمــان درک نکــرده بود. نگران جامعهای که اپوزیسیون آن در زندانهای شاه، به اندیشه مخالف خود انگ مــیزد. نگران تفکرهای متضادی که نه میتوانستند کنار هم بنشــینند و نه سانسور دستگاه اجازه میداد، کنار هم پشت ویترین کتابفروشیها قرار بگیرند. چهار هزار نفر بهخاطر کتاب «انقلاب در انقلاب» به شــیوههای مختلف جان خود را از دست داده بودند، چون دستگاه آن را با سانســور مقدسسازی کرده بود، درحالیکه در کشورهای دیگر، پشت ویترین مغازهها قرار داشــت و خط روی کسی نینداخت. خبر مرگ شاه، خبر آغاز دورانی بود که کار فرهنگی را بهعنوان یک مطالبه جدی میطلبید؛ دورهای که روشنفکران به میدان بیایند و آزادی اندیشــه، تضارب آرا و گفتوگو را به همدیگر و به مردم بیاموزند؛ آنگونه که ولتر کتاب روسو را خواند و با وجود اختلاف شدید آرا برایش نوشت که من مخالف اندیشههای تو هستم، اما برای تبلیغ اندیشهات حاضرم جانم را بدهم.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.