بیخوابی و «اماس»؛ ناگهان خوابی مرا خواهد ربود؟!

Shargh - - جامعه - مریم پیمان

بــاور نمیکنــم. نمیخواهــم باور کنــم. روی تخــت دراز میکشــم. خــواب از چشــمانم فرار کرده و بيداری مزمن باز ميهمان تابســتانی تقویم زندهماندن من شده اســت؛ خواب و بيداری، مرگ و زندگی، حقيقت و رؤیا. ســردرگم شدهام و راهی برای پاسخ به این پرسشهای مجهول به درازنای تاریخ بشــریت ندارم. گرمــا، دارو یا هر چيز دیگری که باعث این بیخوابیها که نه، بدخوابیهاســت، شــرایط تمرکز را دشوارتر کرده است. هيچ پاسخی جز گرما برای بدخوابیهایــم ندارم. غلت میزنم و به موهای پخششــده روی متــکا نگاه میکنم. پتو را به خودش پيچيده اســت و من بیتاب گرما. «مرگ مــن روزی فــرا خواهد رســيد/ روز پوچی همچو روزان دگر» غلت میزنم. به ســقف سفيد اتاق خيره میشــوم. چيزی شبيه درد در استخوان پایم آرام میخزد، به بالا میآید و در دل میپيچد. چشــمهایم را میبندم. در صــدای نفسها غرق میشوم تا شاید آرامش را ببلعم. هوای خنک کولر را به ریههایم دعوت میکنم. بیفایده است. کلافه روی رختخواب مینشــينم. در صفحه ســياهرنگ تلویزیون به خودم خيره میشــوم. «20 سال است که روی ویلچر مینشــينم و اندازه تو به مرگ فکر نکردم. همهچيز دست خداست. شاید تا چندسال دیگر داروی درمان «اماس» کشــف شد». لبخند و انرژی زن 53 ساله در هر حرکت، حرف و اشارهای حســادت من را برانگيخت. ســه فرزند او خانه را مرتب میکردند. دســت راســتم بیاراده روی پای چپــم میلغزد. هر حرکتی درد را تشــدید میکند. ســعی میکنم که ذهنم را خالی کنم؛ از همهچيز، حتــی از درد. رهــا از دیروز و امــروز و فردا. چيزی در انتهای وجــودم رهایم نمیکنــد. ذهنم خالی نمیشــود. نه دود سيگار و نه حتی استکانی چای و قهــوه، از همهچيز اجتناب کردهام. خســتگی در تکتک نسوج بدنم رســوخ کرده است، اما خبری از خواب در چشمانم نيست. فکر میکردم حمامی ولرم من را به خــواب خواهد برد، اما هنوز بيدارم. «شــام ســبک میخورم. در روز خــواب را تعطيل کــردم و متکا و رختخوابم را مثــل ملکهها مرتب و اختصاصی گذاشــتم. بالاخره خوابم میبرد. اگر هم نشد، سر خودم را با غلتزدن گرم نمیکنم. از جایم بلند میشوم و کاری انجام میدهم». لباس روشن و نخیاش من را بيشتر از حرفهایش جلب میکند. او هم از گرما بيزار اســت. به ساعت روی طاقچه شومينه خيره میشوم. بیتوجه به زمان بر حرکت ثانيهشــمار تمرکز میکنم. با هر حرکت من را به مرگ نزدیکتر میکند و بیخوابی این فاصله رنــجآور طولانی را دشــوار. تن کوفته نياســودهام را رهــا میکنــم روی خنکی ملحفه ســفيدرنگ. فایدهای ندارد. شــمردن ثانيهها، دیدن فيلم یا فکر تنها ذهن را خســتهتر خواهد کــرد و تن، خواب را ميزبان نخواهد شد. دســتم را دراز میکنم. کتابی ازنزدیک رختخواب برمیدارم. راهحل من، امشــب مطالعه اســت. در لابهلای صفحات غرق میشوم و تصویرها را یکبهیک تجســم میکنم. خســتگی چندروز بدخوابی و بیخوابی تمرکز بر واژگان را هر لحظه کمتروکمتر میکند. چشمانم گرم میشوند. کتاب را روی زميــن میگذارم. « ناگهان خوابی مرا خواهد ربود/ من تهی خواهم شد از فریاد درد.»

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.