همدلی از همزبانی خوشتر است

Shargh - - زاويه - ابراهیم اردشیری

ما مردم سه دهســتان* گاهی فراموش میکنیم که وطن سرزمینی نیســت که بر آن گام برمیداریم بلکه وطــن مجموعهای از مردمانی اســت که به یك زبان ســخن میگویند، مانند هم لباس میپوشــند و تاریخی دارند که نیاکانشــان در آن سهیم بودهاند، تباری مشترک دارند و منافعی همسو. وطن بیجان نیست؛ جان وطن انسانهایی است که نســل به نســل از پی هم میآیند و در این میان سرزمین تنها بهانهای اســت برای ثبت هیجانات، غمها و شــادیهای گروهــی آنها و وقتی احســاس میکنیم به سه دهســتان تعلق داریم درست به این مفهوم است که ما به یکدیگر متعلقیم. این تعلق خاطر پی و زیرساخت همه الگوهای اجتماعی ما نیز هســت. همانطور که آدام اسمیت میگوید: ریشــه تمام نظامهای اجتماعی چیزی نیســت جــز همدلی.گاه پیش میآید که از اســب بیفتیم ولی هرگز مبادا که از اصل بلغزیم. زاگرس مــأوای نیاکانمان بوده و در این کوهســتان یاد گرفته بودیم که چگونه با هم باشــیم نه در مقابل هم. امروز گاه تلخ اســت که این پرســش برایمان بهوجود بیاید که چرا پرخاشگر شدهایم؟ چرا تا این حد زودرنج شــدهایم؟ چرا به راحتــی اعتماد نمیکنیم؟ و بــه راحتی خودمان را نشان نمیدهیم؟ و به راحتی آن که دوست داریم باشیم، نیستیم؟ تلخ است چراکه همه میدانیم همیشه اینگونه نبوده است. ساده بودیم، ســاده به سادگی طرحهای چوقای پدرانمان و ســاده بودیم به اندازه یک تعارف نان و پنیر بر ســر کشــتزار. ساده، خودمان بودیم و خجالت نمیکشیدیم که کسی بفهمد در ذهنمان به چه میاندیشیم و خجالت نمیکشــیدیم اگر کسی سرزده وارد پســتوی روحمان شود و ببیند در پس این چهرهای که آراســتهایم، واقعا چه هستیم و چه آرزو میکنیم و از چه میترســیم و به چه امید داریم. اما مگر نباید شک کنیم مبادا امروز هرکسی دو زندگی دارد؛ زندگی پنهان و زندگی آشکار. چیزی که در بیــن دیگران به نمایش میگذارد و آنچه در خلوت اســت. آیا نباید شک کنیم که ریا و تزویر آمده است و سادگی از بین کوچههای شهرها و روستاهای ما گریخته. به دیده شک به همسایه مینگریم و واهمه ما این شده که مبادا کسی در این نزدیکی قصد دزدیدن آرامشمان را دارد. دیگر آنقدر که باید از همنشــینی خرســند نیستیم؛ چون در همنشینی برای اینکه مطابق الگوی آشکارمان باشیم، خودمان را خسته میکنیم. چراکــه در همنشــینی به راحتی، خودمان نیســتیم. ما فرزندان ســه دهســتان آیا درنگ کردهایم برای اینکه لحظهای وضعیت خودمان را بســنجیم؟ چرا بعضی وقتها با گوشــه چشم به سویی مینگریم که مخاطب ما آنجا نیســت، متکبرانه احترام دیگــران را گدایی میکنیم. با تفاخری ناپختــه یاد گرفتهایم که چه کنیم تــا دیگری را وادار کنیم که حرمــت ما را حفظ کند، حفظ کند نه به صــورت هدیهای که قرار اســت به ما ببخشــد؛ به طرزی که باری بر گردن رفتــار او میگذاریم. همواره به هم نهیب میزنیم حالا که پیش من هســتی، بهخاطر اینکه ویترین شــخصیت من خدشــه نبیند، راحت نباش، خودت نباش، باش آنطور که من دیده شــوم. باش آنطور که من در مرکز توجه باشــم. باش آنطور که من دوســت داشته شــوم. باش آنطور که من عاقل و بالــغ و مفید به نظر بیایم. اهمیت ندارد که تو چه هســتی؛ فقط پیش من آنطور باش که لحظاتی آرزوهای ســرکوفته من به سینهام چنگ نزند. من هم سعی میکنم هر چیزی نگویم و به هر شکلی نخندم تا تو بــاور کنی که من آنچنان خوبم که در تلویزیون تعریف میکنند. عاقل، بالغ و مفید و درنگ نکردیم که ای کاش خودت بودی و من نیز خودم؛ حتی اگر عاقل نبودیم. حتی اگر اشــتباهکردنمان فوری نمایان میشد؛ حتی اگر کسی به ما نمیگفت بلوغ اجتماعی دارد ولی خودمان بودیم آنچنــان که حافظ میگوید:می خور که صد گناه ز اغیار در عیان** بهتر ز طاعتــی کــه به روی و ریا کننــد. طاعون به خانههایمــان آمده و ما آن را نمیشناســیم چراکه این طاعون به گونههایمــان تاول نمیزند چراکه این طاعون صورتمان را زشــت نشــان نمیدهد. ولی طاعونی اســت که برادر را به دســت برادر به دادگاه میکشــاند، به واسطه آن چیزی که پدرهایمان به برادرانشان میبخشیدند تا مبادا به سفر دوری بروند، که مبادا کوچ کنند و برادرشــان با آنها نباشــد. پدرها میگفتند بهره کمتر و برادر بیشــتر و امروز نمیگوییم ولی میخواهیم که بهره بیشتر باشــد و برادر کمتر. همین شــده که خانهها بزرگتر شدهاند اما خالیتر. قالیهای بیشــتری پهن شــدهاند ولی گاه سال به سال چهار نفر بر آنها نمینشــینند تــا بخندند، متل بگویند و قصه گذشــتگان و آرزوی فرزندان را پچپچ کنند. درهایمان را برای طاعون باز گذاشــتیم و پنجرهها را آنقدر بالا ساختیم که مبادا اندرونی دیده شود.به مجالس فاتحهخوانی که میرویم، تمایل داریم وقتی از در وارد میشویم، دیده شویم. بعضیها پول میدهند که نامشان برده شود. میخواهیم مدرک دانشــگاهی بالاتری بگیریم همان زمانی که باور داریم اشتیاق به علم زیاد نشــده است و میدانیم بهشــت ما نگاه دیگران است. به خارجه میرویم نه بهخاطر ســیرو فیالارض، بلکه به خاطر اینکه بهشــت ما نگاه دیگران اســت.صبحها قبل از اینکه از خانه خارج شویم به آیینه مینگریم، به موهایمان، به ریشــمان، به روســریمان، به دماغمان، به دندانهایمان و حتی به گوشــه چشــمانمان که ماغ نگرفته باشد، اما سالهاســت که به چشم خودمان خیره نشدهایم. ما فراموش کردهایم که هســتیم، ما دچار فراموشی هستی*** شــدهایم. فراموش میکنیم آنچه در قبالش بیشترین مسئولیت را داریم اما شبها که میخواهیم بخوابیــم نمیتوانیم فراموش کنیم رفتار دیگران را که مســئولیتش با آنهاســت. ما طاعون را به شهرها و روســتاهای خود دعوت کردهایم. به او گفتیم بر ســر قالیهای خالی بنشــین. به اتاقهای خالیمان برو و روبهروی تلویزیون همیشــه روشــن خانهمان یله بده و خواستیم به او خوش بگذرد، آنچنان که همراه ماســت. ارزشهــای پدرانمان در دست ما چماق گشته اســت برای بر سر هم کوفتن. پدرهایمان وقتی میگفتند: آدم باید اصالت داشــته باشد، همه فکر میکردند چقدر به هم نزدیکند و امروز وقتی این جمله از دهان ما بیرون میآید بلافاصله حــس میکنیم چقدر با هم فرق داریم. با همین جمله آنها وصلتها را به پا میکردند و با همین جمله ما به جان هم میافتیم.ما میدویم و مــا میدویم و طاعون میدود و طاعون میدود و دوباره وقتی صبح میشود خورشید از پشت سرمان به آسمان میرود.

سه دهســتان دیگر با هم نیســتند. قبلا ما این همه بیگانه نبودیم. قبلا ما این همه با هم رقابت نمیکردیم. قبلا ســه دهستان بود و سه دهستان بود و سه دهســتان. طاعون آمد و قبیله ها زیاد شدند و ما با هم بیگانه شــدیم و شــروع کردیم به رقابتکردن با همدیگر. آنوقت شــد که وطن تکهتکه شــد. چراکه زمین همواره متصل بوده است اما دستهای ما دیگر از هم دور گشته بود و بین ما پشت افتاد.

*شهرستان لردگان واقع در استان چهارمحال و بختیاری ** کلمه عیان با توجه به فراخور مقاله و مسئله اجتماعی مورد بحث انتخاب شده است. *** هایدگر

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.