گ زاربش«ش یاختضصااصیيير:ق»از «رجلسگهبنماايرش»فيلم«رگ » شعباارردردا سن ان سنشیگااهستيدرنوزبا به محضويردرامهبيضدايي

Shargh - - هنر - پرويز جاهد

«رگبار»، اولین فیلم بلند بهرام بیضایي، از شــاهکارهاي سینماي ایران است که متأســفانه مثل بسیاري دیگر از شاهکارهاي تاریخ سینماي ایران، نسخه خوبي از آن در دســت نبود. تا اینکه چندسال پیش، نســخهاي از آن با پشتیباني مارتین اسکورســیزي و با هزینه مؤسسه فیلم دوحه در قطر، در آرشیو سینمایي بولونیا و آزمایشگاه آن مرمت شــد و از خطر نابودي و فراموشــي نجات یافت. بنیاد فیلم اسکورسیزي، حتي نگاتیو اصلي فیلم «رگبار» را هــم در اختیار نداشــت و کار مرمت فیلــم را بر روي تنها نسخه پوزتیو ٣5 میليمتري آن که در اختیار بهرام بیضایي بود انجام داد.

اسکورســیزي در بیســتوهفتمین دوره جشــنواره «سینماي بازیافته» بولونیاي ایتالیا، بعد از نمایش نسخه مرمتشــده «رگبار» گفته بود: «بسیار مفتخرم که بنیاد ســینماي جهان این فیلــم خردمندانه و زیبــا را ترمیم کرده که اولین فیلم بلند بهرام بیضایي اســت. بیضایي، هیچگاه آنقدر که اســتحقاقش را داشت، مورد حمایت قرار نگرفــت. او اکنــون در کالیفرنیا زندگــي ميکند و فکرکردن درباره این موضوع که فیلمي چنین اســتثنایي که زماني بســیار در ایران محبوب بود، در آستانه نابودي همیشگي قرار داشت، دردناک است. نگاتیو اصلي فیلم ضبط یا نابود شــد و تنها چیزي که در دسترس بود یک نســخه ٣5میليمتري با زیرنویس انگلیسي بود. اکنون تماشاگران در سراســر دنیا ميتوانند این فیلم چشمگیر را ببینند».

روز جمعه بیستوســوم ژوئن، نســخه ترمیمشده دیجیتالــي فیلم «رگبــار» با حضــور بیضایي و جمعي از اســاتید، دانشــجویان و علاقهمندان آثــار بیضایي در تالارِ نمایشِ فیلمِ دانشــگاه ســنت اندروز اسکاتلند به نمایــش درآمد و به دنبــال آن بیضایي به ســؤالهاي حاضران در مــورد چگونگي ورودش به ســینما، نحوه ساختهشدن فیلم «رگبار» و مشــکلاتي که در این کار با آنها مواجه بود، همکارياش با باربد طاهري، مازیار پرتو، پروانه معصومي و شــیدا قرهچيداغي و برداشتهاي سیاسياي که از فیلم او شد پاسخ داد. این متن، گزارشِ فشردهاي از آن جلســه است که با تأیید آقاي بیضایي و تغییرات اندکي که به وســیله خود ایشان انجام گرفت، منتشر ميشود. )پ. ج(

متأســفانه زیرنویس انگلیســي «رگبار» بسیار بد و پر از کمبودها و اشــتباههاي اساســي بود و بیضایي نیز در جلســه نمایش فیلم گفت از زیرنویس آن که یکشــبه ترجمه شــده راضي نیســت. او همچنین گفت متأسف اســت که بازیگران با صداي اصلي خودشــان شــنیده نميشــوند. بیضایي دراینباره گفت: «آن زمان گذشته از نظر فني، اصلا در ســینماي ارزانســاز و نگرانِ برگشت ســرمایه ایران جز صداگرداني راهي نبود؛ و من اولینبار پانزده ســال بعد از «رگبار» و پــس از دو تجربه بیرون از معادلات ســینماي فارســي، با پیداشدن نســل نویي از بازیگــران و صدابردارانِ کارآموخته بود که توانســتم در ســینماي رایج ایران، تهیهکنندگان «شــاید وقتي دیگر» را قانع کنم که صدابرداري ســرصحنه خرجش بیشــتر از صداگرداني عاریه نیســت و نتیجهاش بارهاوبارها به واقعیت نزدیکتر است».

بیضایي در مورد چگونگي ساختِ فیلم «رگبار» گفت: «بعد از فیلم کوتاه «عمو سبیلو»، صحبتِ ساختن فیلم بلند شــد، و پس از چندین رفتوآمد بينتیجه، روزي در کانون پرورش، باربد طاهري را دیدم که پي ساختن فیلم کــودکان آمده بود. احمدرضا احمدي ما را به هم وصل کرد و صحبت یک کار ارزان شــد خــارج از کانون. باربد، دسترسي به اســتودیو و دوربین داشــت و گفت امکان نگاتیــو و مواد خام دارد و خودش فیلمبرداري ميکند و من فیلمنامه و کارگرداني را تعهد کردم. حالا که صحبت بازیگر حرفهاي و دســتمزد گزاف آنها نبود، ميماند پول اولیه خرج صحنه و اجاره محلها و دستمزدهاي اندک کارکنان و بازیگران غیرحرفهاي. معلوم شد «خداحافظ رفیق» که باربد طاهري تهیه کرده است بهزودي ميرود روي پرده و باربد گفت ميشــود از پول تدریجي فروش، هزینههــاي صحنــه را فراهم کــرد. احمدرضا احمدي داوطلب شــد دستیار باشد اما پس از دو سه جلسه اول، کار رسمياش در کانون این اجازه را بهش نداد و حیف! جواني که به نام منشــي صحنه به ما پیوســت و امروز کارگردان بســیار مهمي است یعني واروژ کریممسیحي، آن روز هیچ تجربه عملي در فیلمي نداشت».

بیضایي همچنین در مــورد فیلمنامه «رگبار» گفت: «فیلمنامه «رگبار» را خیلي ســریع نوشتم اما با حساب اینکه سال داشت به آخر ميرسید و تنها بخت ما براي فیلمبرداري در هر مدرســهاي همین تعطیلات نوروزي بــود، تدارک و فیلمبرداري جلو افتاد و روز آغاز رگبار من هنوز یکســوم آخر آن را روي کاغذ نیاورده بودم گرچه موبهمو در ذهنم بود. ناچار فیلم را فيالبداهه و حفظي و بدون حتي یک برگ تقطیع فني یعني دکوپاژ گرفتم».

بهــرام بیضایي در مــورد تجربــهاش از همکاري با باربــد طاهري، تهیهکننــده و فیلمبــردار «رگبار» گفت: «فیلمبرداري «رگبار» خلاف هر محاسبهاي بد شروع شد. باربد طاهري به امیــد فروش فیلم قبلياش تهیهکننده رگبار شــد اما آن فیلم پــول خــودش را در طول زمان درميآورد و در اولین روز فیلمبرداري، پس از کشــاندن چهل پنجاه بچه در آخرین روز سال به آخرین برفهاي آبنشــده اطراف تهران معلوم شــد فعــلا پولي وجود ندارد. باربد گفت موقتي است و از فردا من به قرض پول از نزدیکانــم افتادم تا پس از تأمیــن بودجه آنها را پس بدهیم؛ بعدا هم بودجه هرگز تأمین نشــد. باربد جدا از حسننیتش و اعتقادش به «رگبار»، با غیبت و حضوري غیرقابل پیشبیني و جاســپردن به فیلمبــرداران دیگر ميگفت دنبال پول اســت و بعد هم ميشنیدیم که آن پولها در فیلمهاي دیگري صرف ميشد و بعد هم یکهو رفت سفر شمال و پیغام داد رگبار از نظر من تمام است.

با خوابیدن مکرر فیلم به خاطر نبود پول و سپس هر بار چندي بیمارستانخوابیدن یکي از بازیگران و به درازا کشــیدن ناچاري کار من در برابر همه کساني که از لطف به من آمــده بودند، در وضع بدي قــرار گرفتم. بعضي صحنهها را ناچار جمشــید فرحي، دستیار باربد، گرفت؛ امــا واقعا مدیون لطف مازیار پرتو هســتم که بســیاري صحنههاي اصلي مانده را آمد که صحنه گردآوري اعانه براي زلزلهزدگان یکي از آنهاست».

بیضایــي، در ادامــه حرفهایش درباره مشــکلات ساخت فیلم «رگبار» گفت: «در حقیقت تنها و مهمترین مشــکل کلیدي این بود: حســن نیت کافي نیست! ورق برگشــت و من بهموقــع نفهمیدم برگشــته. روز ضبط موســیقي «خداحافظ رفیق»، باربد دســتمزد نوازندگان را نتوانســته بود فراهم کند و کار داشت ميخوابید. من ناچار از خیابان تخت جمشــید )طالقاني فعلي( حوالي بهــار تا کوي کارمندان دولت باغشــاه رفت و برگشــت کوبیدم تا از پدرم و اندک ذخیره کارمندياش وام بگیرم و خیال کردم مشــکل ضبط موســیقي و رويپردهرفتن «خداحافــظ رفیــق» و در واقع مشــکل ساختهشــدن «رگبار» حل شــده اســت. موسیقي ضبط شــد؛ ولي نه آن وام هرگز برگشــت و نه مشکل ساخت «رگبار» هرگز حل شــد. اولین روز فیلمبرداري توي برف، دستیار باربد در گوشــم گفت چند تا حلقه بیشتر نداریم و معلوم شد براي تهیه نگاتیو به شرط پیشپرداخت روي پرده، باربد باید اول پول نگاتیــو فیلم قبل را بپردازد و عملا ما داشتیم «رگبار» را با تهمانده نگاتیو فیلمهاي دیگر ميگرفتیم. بعدتر گاهي سر صحنه منتظر بودیم تــا دو حلقه از فیلم پایانیافتهاي برســد یا ســه حلقه از فیلــم دیگــري نصــف قیمت؛ فیلمهایي ناهمخوان در کیفیت و شرایط نگهداري».

بیضایي ضمــن تقدیر از نقش احمدرضا احمدي و مازیار پرتو در ساختهشدن «رگبار» گفت: «گفتم احمدرضا احمدي نتوانست بیاید؛ اما با آشنایيهاي گستردهاي که با همهجور کسي داشت، حــق او بر «رگبار» نه فقط چند پیشــنهاد گذري در متن، که هر بار بههمپیوســتن افرادي است که در غیبت باربد یعني تهیهکننده و فیلمبــردار، راهاندازي فیلم را ممکن کردند، بهویــژه مازیار پرتــو- فیلمبردار بيخســتگي و بافرهنگ، با آن نگاه تیز و دقیق بيتردیدش!».

بیضایــي درباره چگونگي یافتن لوکیشــنهاي فیلم «رگبار» گفت: «رگبار یک محله پایین شــهر ميخواست و یک مدرســه در طول یک سال 9ماهه آموزشي؛ یعني پاییز، زمستان و بهار، با تالار امتحانات و البته شاگردانش و معلمهایش. مدرسه به لطف سیروس الوند که پدرش مدیر دبیرستاني بود، به دست آمد و معلمها و همچنین همکاران تهیه خــودم در اداره برنامههاي تئاتر بودند و آمدند؛ بچهها همه در «عموســبیلو» تنها تجربه کوتاه قبليام بازي کرده بودند و مدرسهشان هم به اعتبار فیلم قبلي اجازه داد. همه صحنههاي توي مدرسه غیر از تالار امتحان در هشــت، 9 روز از 1٣ روز تعطیلات عید نوروز ســال 1٣50 گرفته شد و در همین فاصله ما براي نقش عاطفه خانم، پروانه معصومي را پیدا کردیم که از او تنها یــک آگهي تبلیغاتي در تلویزیون دیده بودم و احمدرضا احمدي با همســر وي مســعود معصومي که عکاس صنعتي سرشناسي است، دوســت درآمد. فیلمبرداري تالار مدرســه به این سادگي نبود. مدرسه تالار نداشت و آن را در مدرسه دیگري گرفتیم. باید اول تالار رهاشده را ویران نشان ميدادیم و بعد نو ميکردیم تا صحنه اصلي آخر را بشــود در آن گرفت؛ ولــي بعد از نوکردن، ناگهان تالار را از ما گرفتند و این یکي از موارد غیرمنتظرهاي بود که باعث شــد فیلم یکي، دو ماهي بخوابــد تا این در و آن در تالار مشــابهي پیدا کنیــم. از پرویز صیاد ممنونم که در غیبــت تهیهکننده، شــهرت تلویزیوني خودش و نقشهایش باعث شــد که با پادرمیانــي او تالار دوم را براي چند روز به ما بدهند».

به گفته بیضایي، فیلمبــرداري در محلههاي جنوب شــهر تهران چندان آســان نبــود و کار در این محلهها، برایش مشــکلاتي ایجاد کــرد: «دشــوارتر، فیلمبرداري در خیابــان و محله بود. هرجا دوربیــن و گروه و بازیگر ميدیدند، جمع ميشدند؛ گرچه بازیگرهاي رگبار چهره هم نبودند و در آن شلوغي که گمان ميکردند بازیگران اصلي را پنهان کردهایم، ناچار از کوچ ميشــدیم. رگبار اینطــوري در ٣٣ یــا ٣4 محله تهــران تکهتکه گرفته و سرهم شــد تا محلهاي یکپارچه را نشــان بدهد و در این محلهبهمحله کشــیدنها بود که من تــازه و دوباره درميیافتم شــهر دست کساني اســت غیر از آنها که ما فکر ميکنیم. گاهي با مجوز رسمي در بغل کار نميشد و کلانتري محل ميگفت دســت ما نیست. گویا عوامل تهیه، پشــت نام و حضــور من گاه اربــاب محل را قانع ميکردند تا سرانجام یکي، دو باري رودررو به پرسوجو خانه ارباب محل خوانده شــدم و به اعتبار چند نوشــته چاپشــدهام دستکم با احترام و ســرانجام با موافقت نیم ســاعتي نه بیشتر به کار برگشــتم؛ ولي وحشتزده که مملکت دست کیست؟ و همان روزها بود که کمکم کابوسهاي کودکيام برگشت؛ سایههاي پشت سرم که از آنها «غریبه و مه» درآمد!».

به گفته بیضایي: «بدترین نتیجه خوابیدنهاي پیاپي فیلم، ازدسترفتن فصل بود. بهار تهران خیلي کوتاه بود و همه فیلم در شرایط تابســتاني زودرس و دیرپا گرفته شــد؛ گرچه روي پــرده پاییز و زمســتان و بهار ميبینید. بازیگران گاهي ناچار در لباس زمســتاني چله تابســتان جلوي دوربین رفتهاند».

بیضایي درباره شیوه تولید فیلم «رگبار» گفت: «شیوه تهیه رگبار دقیقا این بود که شیوهاي نبود و در فیلمهاي بعدي بود که فهمیدم این سنت سینماي فارسي است؛ وقتي اصلا پولي وجود نــدارد. کارِ هرچه کمتر و تظاهرِ هرچــه بیشــتر؛ ميگفتند خــودش بالاخره یــک کاري ميکند. پیشــنهاد خودشان همیشه حذف صحنه بود و درست وقتي جانت کاملا به لب ميرسید، از میان مشتي دلواپســي و ندانــمکاري، چیزي اتفاقي جز آنچه قرار بود ســرهم ميشــد، بدون فرصــت تمرین و تطبیق و فیلمبرداري هنوز شروع نشده زیرگوشي ميگفتند تمام کن، بچهها صبح تا حالا سرپا هستند!».

بیضایي در ادامه گفت: «رگبار، چندیــن بار تعطیل شــد به خاطر نبود پول، نبود نگاتیو، ســفررفتن فیلمبردار کــه قرار بود تهیهکننده هم باشــد، بیمارســتان خوابیدن بازیگر اصلي، گرفتن تالار امتحانات از مــا و غیره و معنــي همه اینها این شــد که کارگردان طول ميدهد و ســخت ميگیرد. این تهمت به بعد از پایان «رگبار» هم رســید که نوشتند تهیهکننده رگبار زنداني شد. باربد طاهري البته به زندان افتاد به خاطر بدهيهایش ولي نه به خاطر «رگبار» که حتي پیش از نمایش روي پردهاش پولش را درآورده بود. من ساکت ماندم و بدنامي را خریدم تا امتیاز زندانرفتن را از باربد نگیرم و البته اشــتباه از من بــود». از بیضایي پرسیدم «برخلاف سینماگراني مثل مهرجویي یا غفاري یا شیردل که در خارج از ایران تحصیل کرده بودند یا کساني مثل ابراهیم گلســتان که قبلا عکاسي کرده بود و فیلم مستند ميساخت، یا مسعود کیمیایي که دستیار ساموئل خاچیکیان بود، شما نه تحصیل سینما کردید و نه فیلم مستند ساخته بودید و نه به عنوان دستیار کارگردان، در سینما کار کرده بودید. فیلمساختن را چگونه آموختید و چطور شد که فیلمساز شدید؟»

بیضایي در پاســخ گفت: ««ســالهاي اول دبیرستان آزارهــاي چنــد معلــم متعصب که سرمشــق بعضي همشاگردانم در آزار من بودند، این خاصیت را داشت که من را از درس و مدرسه گریزان کرد و روزي سر از سینما درآوردم، خیابــان امیریه، و فیلمهاي چندشــمارهاي پر حوادث که فرنگي حرف ميزدند و آن میان گاهي نوشته فارسي ميآمد. تا آنجا که به فرنگيها مربوط بود حادثه فیلم هر بار و همانطور عینا تکرار ميشد؛ و تا آنجا که به ما مربوط بود فیلمها هر بار، سرِ همان لحظه بارِ قبل پاره نميشد. پارهشــدن فیلمها حواس را ميبرد به دریچه نوراني اتاق نمایش فیلم که در آن کسي دست و پا ميزد یا شــاید هم نميزد که از نو فیلمها را به هم بچسباند؛ همان فیلمها که تکهتکه کنار خیابان هم ميفروختند، و بعدتر توانستم قطع و وصلهاي اصلي بخشي از فیلم را روي یکي از همان متريهاي فروشي ببینم. به این برش و وصل تصویري به تصویر دیگر بیخبُر ميگفتند. سینما را ميشد با دیدن فیلم یاد گرفت. اولین فیلمسازان تاریخ سینما هیچ مدرسهاي ندیده بودند و دستیار کسي نبودند! کمکم یاد گرفته بودم فیلمهاي ندیده را چنان که خیالم ميساخت، صحنه به صحنه براي بچهها تعریف کنم و آنها واقعا خیال ميکردند که آنها را دیدهاند».

فیلم با هیچ مشکل نظارتي روبرو نشد. اين امتیاز مالِ دوستدارانش! البته که نابساماني انساني نتیجه يک پسزمینه غلط اجتماعي و سیاسي است، ولي رگبار شعار سیاسي نميدهد. ميدانم که همواره شعار دوستان از اين جواب خشمگین بودهاند و امیدوارم خیال نکنند من احساسات بيشائبه آنها را دستکم ميگیرم؛ برعکس به احترام همان است که جاي جلسه حزبي فیلم ميسازم

بیضایي درباره فیلمهایي کــه در دوران کودکياش دید و بر او تأثیر گذاشــت گفت: «اولین ســال دبســتان، تصویر مبهمي از فیلمهاي بچگي در خیالم بود. تصویر گنگ و گیجي- گمانم از یکي از فیلمهاي ســپنتا شــاید «لیلي و مجنون»- میان بیدارخوابيهایم تکرار ميشــد، یکــي زیر درختي بود و با کســي حرف مــيزد که بالاي درخت نشسته بود. نام فیلمهاي قدیميتر یعني بچگي مادرم را از خودش شنیده بودم مثل «دست خفهکننده» و «اســرار نیویــورک» که وســط درسهــاي ملالانگیز ميکوشــیدم در ذهنم تصور کنم دربــاره چه بودهاند. از دختر لر حرف ميزدند و دایي شــاعرم که همه بارهاي نمایش آن را دیده بود. گاهي ما را سینما ميبردند و البته فیلمهایي که پدر و مادرم ميخواستند. فیلمهاي مصري مثل «دنانیر» که امکلثوم بازي ميکرد و همه دوســتدار آواز وي بودند و فیلم گویا درباره جعفر برمکي و عباسه خواهر هارون الرشید بود که به نابودي برمکیان انجامید. و فیلمهــاي فرنگي چون «بینوایان» بــا بازي هاري بور، و حتي فیلم آلمانــي المپیک، و یک فیلم ایتالیایي که با معجزه صداگرداني همه در آن فارســي حرف ميزدند و اسمش شده بود «فریدون بینوا». و بعدتر به خواهش ما فیلمهاي پرکشــش «دون ژوان» و «سه تفنگدار» که پر از ســواري و شمشیربازي بود. و همچنین فیلم ایراني «مادر» که جز بازي خانم دلکش خواننده، قمر صحنهاي در آن ميخواند. از آن جهت یادم اســت که مادرم قمر را نشــناخت و گویا بیش از آن عوض شده بود که ستاره تابان مشــرق زمین باشد که مادرم همیشه ميگفت و ما صفحههاي قدیمياش را خانه پدرش ميدیدیم».

بیضایــي در مــورد فیلمهــاي دوره دبیرســتان و نوجوانياش گفت: «ســال اول دبیرســتان، کوچکترین دانش آموز مدرسهاي بودم که کانون جدالهاي خونین و بددهنيهاي سیاسي سال بالایيها بود؛ و مدرسه براي ردکردنِ بيخطر، شــاگردي مؤدبتــر و بيزبانتر از من پیدا نميکرد. با ســه صفــر در ورزش و خط و اخلاق رد شدم. استقلال تلخ و تقریبيام وقتي شکل گرفت که ما را قهرا به مدرســه دورتري فرستادند که با خانه فاصله بیشــتري داشــت و در عوض به چندین سینما نزدیکتر بود. باید از آن چند معلم متعصبام سپاســگزاري کنم که با آزار لفظي و تبعیض و گاهي کتک من را به ســینما ميفرســتادند و همچنین از پدر و مــادرم عذر بخواهم کــه با پول نهارم بيخبر آنها به ســینما ميرفتم. در این فاصلــه بخت بلند مــن، حدود ده یازده ســالگي دیدنِ اتفاقي فیلم «هملــت» از لارنس الیویه، در دانشــکده ادبیات ســابق بود که من همان تازگي خلاصه تشریحي صحنــه به صحنــهاش را در اطلاعــات ماهانه خوانده بــودم و با یک تغییــر برنامه ناگهاني، جاي ســخنراني شاعر غایبي که قرار بود تجلیل بشود، آن را نشان دادند. بخت دیگرم دیدنِ «روشــنایيهاي شهر» چاپلین بود در آخرین شــب نمایشاش در تالار تابستاني سینما میهن میدان حســنآباد. با قطع ســینماي مصري، هنوز بازار گرم ســینماي هندي و تســلط فیلمفارســي نیامده بود و خــوب و بد همه جور فیلمي در تهران بر پرده نشــان ميدادند و فیلمهاي نادر تاریخ ســینما را گاه در ســینه کلوب و بعد در کانون فیلم و گاهي در برنامههاي بخش فرهنگي سفارتها ميشد دید. فهرست بيپایاني است و لازم نیست همه را اسم ببرم. اوایل فقط به سینما فرار ميکردم ولي سالهاي اول دبیرستان که خودش سالها طول کشید، بخت دیدن چند فیلم بود که کمکم احساس کردم دید من را و فیلمدیدن من را دارند عوض ميکنند: «نامههاي یک زن ناشــناس» ماکس افولس، «طلســم شده» هیچکاک و «مرد سوم» کارول رید که فارسي حرف ميزدند، و باز «بیگانگان در قطار» هیچکاک.

در عرصــه اجتماعــي «الیور تویســت» دیوید لین و البته «دزد دوچرخه» دســیکا؛ و در چشــماندازي دیگر «افســانههاي هوفمن» مایکل پاول و امریک پرسبورگر، «رمئــو و ژولیــت» کاســته لانــي، و ســرانجام «هفت ســامورایي» کوروساوا که چشــم مرا به فرهنگ دیگري باز کرد و پي پژوهشهاي خودشناســي فرســتاد. همه فیلمهاي مهم دیگر را بعد از اینها دیدم».

بیضایي در پاســخ به این سؤال که آیا «رگبار» فیلمي سیاسي است و در زمان نمایش با مشکل سیاسي مواجه شــد، گفت: «فیلم با هیچ مشکل نظارتي روبرو نشد. این امتیاز مالِ دوســتدارانش! البته که نابســاماني انساني نتیجه یک پسزمینه غلط اجتماعي و سیاســي اســت، ولي رگبار شعار سیاســي نميدهد. ميدانم که همواره شعار دوستان از این جواب خشمگین بودهاند و امیدوارم خیال نکنند من احساســات بيشــائبه آنها را دستکم ميگیرم؛ برعکس به احترام همان است که جاي جلسه حزبي فیلم ميسازم. گاهي پرخاش صمیمانه کساني را شنیدهام که ميگفتند آخر فیلم آقاي حکمتي را ميبَرَند، و در تصویر نهایي یک تیر برق اســت و صداي آغاز باران که پس یعني تیرباران! ميتوانستم بگویم بله و همه را از خودم راضي کنم، ولي راست گفتم و همه را رنجاندم. رگبار نیازي به کســب ارزش با شعار ندارد. واژه سیاسي در گــوش عقلــم با قدرتطلبي یکي شــده و ســرآغاز تغییر چهرهاي اســت که نميخواهم بازیچه آن باشم. برخي شــاهکارهاي سینما برتر از سیاســي، انسانياند. «روشنایيهاي شــهر» را ببینید، و حتي «دزد دوچرخه»، و حتي «رزمناو پوتمکین» را پیش از تکهپارهشــدنش به دست سیاست هر زمان. اگر آینه درست نشان بدهد لازم ندارید هي جار بزنید این آینه اســت!» بیضایي در مورد سیاسيبودن خود گفت: «من دوستان فرهنگي با تمایل سیاســي و دوستان سیاســي با تمایل فرهنگي داشتهام که امتیازشــان در آن اثري است که تولید کردهاند نه در ادعاهایشــان. خودم به معناي حزبي سیاسي نبودهام و نیستم و قلمروي من فرهنگ است!

ادامه در صفحه 19

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.