گفتوگو با محمدرتضاب مناسب «آتش ئخااکتیره-متیانتتشیارنگ

Shargh - - ادبيا -

وَجدی مُعَوَد تا پیش از این چندان در ایران شناخته ↙ نمیشد. چه شد که به سراغ ترجمه نمایشنامهای از او رفتید؟

«آتشســوزیها» دومین قسمت از چهارگانه نمایشی «خونوعدهها» اســت که سه قســمت آن سال 2009، در شصتوسومین جشــنواره تئاتر آوینیون، از ساعت هشت شب تا هشت صبح، پشت ســر هم، اجرا شده بود. به دو دلیل این اجراها با اقبال زیادی روبهرو شد و وَجدی مُعَوَد را به عنوان یک جوان کانادایی لبنانیتبار به شهرت رساند. یکی، اجرای ســه نمایش بههمپیوسته در طول یک شب تا صبح بود و دیگری نوع روایت و اســتقبال تماشــاگران از نــوع روایت و شــیوه کارگردانی او بود. وَجــدی مُعَوَد کارگردانی و بازیگری هم میکند اما در این ســالها بیشتر به عنوان نویسنده مورد توجه بوده و هم نمایشنامه و هم رُمان نوشــته است. در اینمیان، چهارگانه «قولوقرارهای خونــی» یا اگر دقیقتر بگوییم «خونوعدهها» مورد توجه زیادی قــرار گرفته اســت. ایــن چهارگانه چــه بهلحاظ ویژگیهای متنی و چه بهلحاظ اجرا، مُعَوَد را به شــهرت جهانی رســاند. مُعَوَد بعد از اینکه به شــهرت رسید در فرانســه ساکن شد و در حال حاضر هم رئیس تئاتر کولین اســت که بعد از کمدی فرانســز مهمترین نهــاد تئاتری فرانسه در شهر پاریس محسوب میشود. ↙ از بین آثــار مُعَوَد چرا «آتشســوزیها» را برای ترجمه انتخاب کردید؟

راســتش با یکی دو تا از کارهایی کــه ترجمه کردهام بهطور اتفاقی و بهواســطه جشــنواره آوینیون آشنا شدم. یکی «مفیســتو برای همیشــه» تــم لانوی کــه در زمان اجرایــش در آوینیون بودم و اجرای آن به کارگردانی «گی کاســیه» کارگردان برجســته بلژیکی را دیدم؛ دیگری هم همین «آتشســوزیها». ولی وقتی «آتشســوزیها» در آوینیون اجرا شد در آنجا نبودم و اجرایش را روی صحنه ندیدم. البته هرســال آنچه در این جشنواره اجرا میشود را در اینترنــت دنبال میکنم و برنامــه و نقدها و مطالب مربــوط به اجراها را میخوانم. زمانی که با وجدی مُعَوَد به واسطه آوینیون آشنا شدم آثارش جذابیت زیادی برایم پیدا کرد. از یکســو به اینخاطر که او کودکی لبنانی بوده که در ســالهای دهه شــصت، یعنی در زمان جنگهای لبنان، با خانوادهاش ابتدا به فرانســه رفته و بعد به کانادا مهاجرت کرده و از ســوی دیگر، به خاطر ویژگیهای متن «آتشســوزیها» که جذابیتهای زیادی برایم داشــت. ویژگیهــای تکنیکی، نوع روایتگری و ســاختاری که در این نمایشــنامه وجــود دارد از بعضی جهات کاملا تازگی دارد. مُعَــوَد متنــی را به عنوان نمایشــنامه نوشــته که ســاختاری کاملا دکوپاژشده دارد بهطوری که انگار داریم ســناریوی یک فیلــم را میخوانیم. توضیــح صحنههای «آتشسوزیها» درســت مثل یک ســناریو، کوتاه و چند کلمهای اســت. مُعَوَد خیلی زود مــا را متوجه این نکته میکند که چالش اصلی در این نمایشــنامه در رودررویی پرسوناژهاست و مصالح این پرسوناژها هم دیالوگهایشان است. از ایننظر «آتشسوزیها» نمایشنامهای فوقالعاده اســت و تفاوتهایی با شــکل و ســاختار نمایشنامههای معمولی دارد.

«آتشســوزیها» اگرچه روایتی امــروزی دارد و ↙ تصویری از جهــان معاصر به دســت میدهد اما در پسزمینه روایتش نقبی به گذشته و جهان اسطورهای زده اســت. مُعَوَد به عنوان یک مهاجر بر روی مسئله هویت تأکید دارد و بهنظر میرســد که گذشته او نقش پررنگی در نمایشنامهاش دارد.

این یکی از دلایل اهمیت کار مُعَوَد اســت. با خواندن «آتشســوزیها» کنجکاوی من درباره آدمی جلب شــد که اگرچه در غرب بزرگ شــده اما ناخــودآگاه جمعی و خاطرات گذشــته خانــواده و تبار لبنانــیاش را در خود حفظ کرده اســت. بهعبارتی دیگر، میراث گذشته از طریق خانواده به او منتقل شده و در آثارش نمود یافته است. این میراث در «آتشسوزیها» خیلی مشهود است. وقتی متن نمایشــنامه به دستم رسید، چندباری خواندمش تا بتوانم خــودم را در فضای ذهنــی تکتک پرســوناژهایش قرار بدهم؛ کمکم متوجه شــدم که مُعَوَد در این نمایش کاری اساسی کرده اســت. «آتشســوزیها» متنی فوقالعاده و شــاید در نوع خودش کمنظیر باشــد. به این خاطر که هم مسئلهای را طرح میکند که کاملا معاصر است و به جهان امروز مربوط است و هم ما را به طرف روایت کهن و اساطیر باستان میبرد. این نمایش بیش از آنکه پاسخی به اســطوره و تاریخ باشد، پاسخی به وقایع معاصر است. در جهــان امروز ما چه میگذرد؟ در لبنان و فلســطین و ســوریه و بهطورکلی در این منطقــه بلازده اطراف ما چه میگذرد؟ مســائلی که ما امروز درگیرش هســتیم در این نمایــش با دقت و ظرافت هرچه تمامتر تصویر شــدهاند. میدانیم که نویسندههای بسیاری، آثار مختلفی بر اساس متون کلاســیک نوشــتهاند و آنها را بازنویسی کردهاند. اما وجــدی مُعَوَد تلاش نکرده که فقط اســاطیر و متون کهن را بازنویســی کند، بلکه نمایشــنامهای شگفتانگیز نوشــته که در آن زخمــی التیامنیافتــه از اعصار کهن به جهان امروز آورده شــده اســت. این یکــی از ویژگیهای نمایش «آتشسوزیها»ســت که ما را تا انتهای نمایش بــا خود همراه میکند و خیلی ظریــف و دقیق به اعصار کهــن میبرد، تــا در پایــان، در اوجِ شــگفتزدگی دچار «کاتارســیسِ»مان کند. فقــط وقتی نمایشــنامه را تمام میکنیــم و دربــارهاش تأمل میکنیم متوجه میشــویم که دارد از یکی از اســاطیر خیلی قدیمــی حرف میزند؛ اســطورهای که تصور میکنیم به پایان رســیده اما چنین نیســت؛ چرخه نگونبختیِ تراژیک امری بهروز و معاصر است و همچنان ادامه دارد! «آتشسوزیها» اگرچه بخشــی از یک چهارگانه ↙ اســت اما درعینحال اثری مســتقل اســت. آیا سه نمایشــنامه دیگر این چهارگانه را هم ترجمه خواهید کرد؟

چهارگانه «خونوعدهها» کاری سنگین و دشوار است و به این خاطر من و آقــای اصغر نوری تصمیم گرفتهایم که هرکدام دو نمایشنامه از این چهارگانه را ترجمه کنیم. فکــر میکنم آقای نوری ترجمه نمایشــنامه «ســاحلی» را تمام کرده و امیدوارم که به زودی منتشــر شــود. یکی

دیگر از قسمتهای این چهارگانه «جنگلها» نام دارد که قرار بود من ترجمهاش کنم. اما در حال حاضر مشــغول کارهای دیگری هستم؛ شــاید در آینده «جنگلها» را هم در برنامه کاریام قرار دهم. اگرچه چندبار خواندمش اما آنگونه که با «آتشسوزیها» ارتباط برقرار کردم و کشش و شــور و جاذبههایی که در ایــن نمایش وجود دارد را در «جنگلها» ندیدم؛ اگرچه این هم نمایشنامه بسیار خوبی اســت. در «جنگلها» مونولوگهای خیلی طولانی وجود دارد کــه اگرچه جزو تکنیکهای وجدی مُعَوَد اســت اما کار را سنگین کرده و احساس میکنم تا حدودی خارج از تحمل خوانندگان امروزی ما باشد. بااینحال فکر میکنم ضروری است که هر چهار نمایش «خونوعدهها» ترجمه شوند. وجدی مُعَوَد هنوز هم مینویسد و این «چهارگانه» جزو کارهای قدیمیتر اوســت و امروز آثار جدیدتری از او منتشر شده که من تعدادی از آنها را خواندهام. یکی از آنها که هفت، هشت ماه پیش منتشر شد «victoires» نام دارد که در اصل به نام یک دختر اشــاره دارد. من به شدت این نمایش را دوست دارم و امیدوارم روزی بشود ترجمهاش کرد. این نمایشــنامه به لحاظ تکنیکــی ویژگیهای کاملا جدیدی دارد. روز خاکســپاری دختری به نــام victoire، دانشــجوی ســال ســوم مدرســه هنرپیشگی اســت؛ او خودکشی کرده و دوستانش تابوت را آوردهاند که به خاک بسپارند. در روایت نمایشنامه، ما شاهد خاطرات و ذهنیتِ پســرهای حملکننده تابوت، درباره این دختر میشــویم، یعنی به واســطه روایت هریک از این پســرها درباره victoire، با ترسها، سکوتها و دوروییهای هریک از آنها آشنا میشویم و به دلایل خودکشی دختر پی میبریم.

زبان «آتشسوزیها» زبانی متناقض است. یعنی ↙ از یکسو با زبانی شــاعرانه روبهروییم و از سوی دیگر با زبانی که میکوشد خشونت را روایت کند. مهمترین ویژگی زبان «آتشســوزیها» چیســت و در ترجمه چقدر با این زبان درگیر بودید؟

به نکتــه دقیقی اشــاره کردید. وجدی مُعَــوَد در این نمایشــنامه زبانی خشــن، مؤثــر، پرتنــش و درعینحال شــاعرانه دارد. پیشتــر گفتــم کــه یک نمایــش را باید چندبــار بخوانم تا به لحاظ حســی وارد فضایش بشــوم و بعــد تصمیم بگیــرم که آیــا باید ترجمــهاش بکنم یا نــه. در ترجمه «آتشســوزیها » و همینطور «مفیســتو برای همیشــه» با چالشــی جدی روبهرو بودم. البته این چالش در همه نمایشــنامهها وجــود دارد، ولی به خاطر تکنیکهــای نمایشنامهنویســی و ویژگی زبانــی اثر، این چالش بهویژه در «آتشســوزیها» بیشــتر بــود. هنگام ترجمه «آتشســوزیها» برخی قســمتهایش را چهار، پنجبار از نو مینوشــتم و مدام متن ترجمه را میخواندم و فکــر میکردم کــه اینها چطور باید بازی شــوند. یکی از نکات مهم «آتشســوزیها» این اســت که نمایشــی زنمحــور اســت و زبان اساســی این نمایش زبــانِ زنان اســت و وجدی مُعَوَد به زیبایی هرچــه تمامتر این زبان را به فرانســه درآورده اســت. برای ترجمه فارسی آن، با دشــواری زیادی رودررو بودم. این که زبان ترجمه چطور میتواند هم حس عاطفی و زنانگی داشــته باشــد و هم بتواند بیانکننده خشــم قومی و تاریخی که این زنان از آن حرف میزنند باشــد؛ خشــمی که بهصورت زنجیرهای از عصیان، نسل به نســل، از مادران به دختران منتقل شده. زنانی لبریز از کینه که فریادهایشــان را مدام فروخورده و در گلوها خفــه کردهاند. فکر میکردم چگونه میشــود واژههای مناســب برای هریک از آنها پیــدا کرد. به غیر از این، باید به لحنِ گفتار پرسوناژها و تفاوتهای شخصیتی هریــک از آنهــا توجه میکــردم. چالشهــای زیادی در ترجمــه این متن وجود داشــت و درآوردنِ زبان تیپهای مختلف نمایشــنامه هــم برایم مطرح بود. من همیشــه وقتی نمایشــنامهای را ترجمه میکنــم در همان حال به اجرایــش هم فکر میکنم؛ به اینکــه اگر روزی به صحنه بــرود باید در چه فضایی و چگونه اجرا شــود. از این نظر، زبان تکتک پرسوناژها، حتی پرسوناژهایی که حضورشان خیلی کوتاه است، اهمیت زیادی برایم دارد.

زبان ترجمه «آتشســوزیها» نشــان میدهد که ↙ شــما با ادبیات کلاسیک فارسی و همینطور نظم و نثر معاصر آشنایی خوبی دارید و میتوان تأثیر سنت ادبی را در ترجمههایتــان دید. بهطورکلی در ترجمه ادبیات نمایشــی تسلط بر سنت ادبی و شــعر و داستانهای معاصر چقدر ضروری است؟

همینطور است. پرسش شما مجموعهای از خاطرهها و تصاویر گذشــته را به یادم میآورد. از آغاز نوجوانی به دلایل گوناگون بهویژه ساختار خانوادهام، شاید تنها مفری که داشــتم کتاب بود. در سالهای دهه چهل و پنجاه، هر کتابی که به دســتم میرســید را میخواندم، خواندن هر کتــاب برایم مثل بازشــدن یک پنجره به هــوای تازه بود. در شهرســتان بودم و هــر کتابی که از تهران می رســید را بــا ولع میخوانــدم. این کتاب میتوانســت ترجمهای از برشــت باشد یا اثری از غلامحســین ساعدی و بیضایی یا دفتر شــعری از شــاملو و اخــوان و فــروغ و دیگران. نمیدانم جوانهای امروز ما چه نوع شــعر یا داســتانی میخوانند. اما در سالهای دهه چهل جریان فرهنگیای وجود داشــت که ما را که نوجوان و تازهکار بودیم با خود میبُرد و سیرابمان میکرد. اینطور نبود که بگوییم چون مــا میخواهیم کار تئاتــر کنیم باید فقط کتــاب تئاتری و نمایشــنامه بخوانیم. یادم اســت که در حد بیمارگونهای کتاب میخواندم. نمایش، رُمان، شــعر، حتی کتابهایی درباره جامعهشناســی، تاریخ و حتی فلســفه میخواندم و گاهی هم چیز زیــادی نمیفهمیدم. از پانزده شــانزده سالگی با ادبیات روز ایران و ترجمههایی که منتشر میشد آشــنا بودم. در آن ســالها علاوه بر «نگین» و «خوشه» و «فردوسی»، حتی روزنامه ادبی «بازار» که در رشت منتشر می شــد را هم میخریدم و میخواندم. همه اینها امروز در ترجمه کمکــم میکنند و فکر میکنم که به شــکلی کاملا ناخودآگاه نثرهایی که دوســت داشــتهام بر من اثر گذاشتهاند و در من درونی شدهاند. راستش من خیلی دیر به سراغ ترجمه رفتم. کار تدریس در دانشگاه وقت زیادی از من میگرفت. رفتهرفته متوجه شــدم که ما همیشــه وقتــی میخواهیم از نویســندگان جدید حــرف بزنیم، از یونسکو و آرابال و پینتر و برشت حرف میزنیم؛ درحالیکه

اینها متعلق به چند دهه پیشاند و اصلا جدید نیســتند! امروزه نمایشنامهنویسان بزرگی در دنیا مطرح شدهاند که در اینجا شــناخته شده نیســتند و فاصله ما با نویسندگان ادبیات نمایشــی و جریانهای تئاتری روز خیلی زیاد شده اســت. اما در دوران دانشــجویی من، این فاصله اینقدر زیاد نبود. وقتی من از دانشگاه فارغالتحصیل شدم و برای ادامه تحصیل به پاریس رفتم، آنچه در ایران خوانده بودم فاصله زیادی با آنچه در آنجا تدریس میشد نداشت. در کلاسهــای آنجا هنوز درباره بکــت و آرابال و ژنه حرف میزدند. این موضوع مربوط به ســالهای دهه هشــتاد میلادی است. حتی بعضی استادهای آنجا از آشنایی من با آثار نویســندگان و جریانهای تئاتــری اروپا که در ایران

آتشسوزیها وجدی معود ترجمه محمدرضا خاکی نشر روزبهان

شناخته بودم تعجب میکردند و میپرسیدند که اینها را کجا و چگونه خواندهام. میخواهم بگویم در آن ســالها در ایران تلاشی جدی در حوزههای مختلف ادبی و هنری وجود داشت و نهتنها میشد در سینما فیلم خوب و بهروز دید، بلکه ســناریوی فیلمهای خوب ترجمه میشــدند. از بونوئــل و فلینــی و دیگــران ترجمه وجود داشــت و تجربههای خوبــی در اختیار ما قــرار میگرفت. با اینکه امروزه تعداد مترجمین افزایش یافته، اما احســاس کلی من این اســت که به لحاظ کیفی خیلــی عقب افتادهایم؛ فاصلهها بیشتر و بیشتر، تیراژ کتاب کمتر و کمتر، و کیفیت نوشتن و ترجمه، نازل و نازلتر میشود.

بههرحــال هنوز هم زیــاد میخوانم و همیشــه فکر میکنــم نمایشــنامهای را برای ترجمه انتخــاب کنم که برای مخاطب ما مابهازایی داشــته باشد و بتواند در افق ذهنیاش روزنهای باز کند.

«آتشســوزیها» به لحاظ شــیوه و فرم روایت ↙ ویژگیهای خاصــی دارد که آن را به نمایشــنامهای متفاوت تبدیل کرده است. مُعَوَد در مقدمه نمایشنامه تأکید زیادی بــر نقش بازیگران در ایــن نمایش دارد و حتی میگویــد متن نمایش با کمــک بازیگران و در طول تمرین نوشــته شد. مهمترین ویژگیهای فرمی و تکنیکی «آتشسوزیها» چیست و چرا مُعَوَد اینقدر

بر نقش بازیگران تأکید دارد؟

«آتشســوزیها» نمایشنامهای طولانی با سیوهشت صحنه اســت. بهنظرم وجدی مُعَــوَد غیر از قابلیتهایی که به عنوان نویســنده دارد از یک قابلیت خاص دیگر هم برخوردار است و آن این است که ساختارهای اجرایی تئاتر مدرن را خیلیخوب میشناسد. اغلب نظریههای اجرایی نیمه دوم قرن بیســتم، تئاتر را از ســیطره هر عنصری که امکان حذفشــدن دارد، رهانیده است. تئاتر اروپا از یونان باســتان به بعد، مســیری طولانی طی کرده؛ اگر تحولات دوران رنســانس تا امروز را در نظر بگیریــم میبینیم که چقدر ســبکها و تکنیکها و روشهــای مختلفی تجربه شــدهاند تا تئاتر قرن بیستم و بعد، تئاتر امروز شکل گرفته اســت. در یک قرن اخیر، اصولیتریــن نظریهها در حوزه اجرای تئاتر تدوین شده و نقش بازیگر، شکلگیری جایگاه کارگردان و مســئله نمایشنامه، بیش از تمام تاریخ تئاتر با تحول روبهرو شده اســت. ما امروز اشکالی از تئاتر داریم کــه متن را بــه نفع اجــرا تقلیل میدهد یــا حتی حذف میکند! البته نه اینکه متنی وجود نداشــته باشد- چون تئاتر بدون متن اصلا وجــود خارجی ندارد - بلکه به این معنا که متن از پیش نوشتهشــدهای وجود ندارد. در تئاتر امروز، مابهازای تخیل و اندیشــه بازیگر و آنچه با عنوان خلاقیــت فــردی و بهخصوص خلاقیت جمعــی نامیده میشــود نقــش پررنگی در اجــرا پیدا کــرده و بازیگر در جایگاهی قرار گرفته که میتواند با بداههســازی نمایش خلق کند. از سوی دیگر، ما هرچه جلوتر آمدهایم، یعنی از دهه هشتاد میلادی به اینسو، مسیر تئاتر به طرف فضای خالــی رفته و حالا این پرســش مطرح اســت که چطور میتوان در یک فضای خالی نمایش خلق کرد. بر اساس چه ضرورتی تئاتر به سمت فضای خالی ↙ حرکت کرده است؟

ببینیــد مهمترین عنصــر تئاتر در صحنــه، چیزی جز حضــور بازیگر در یک فضای خالی نیســت! فضای خالی امکان گســتردهای برای نمودگارســازی تخیــل بازیگر در خلق پرســوناژ فراهم میکند. از سوی دیگر فضای خالی عرصه پرقابلیتی برای گســترش تخیل تماشاگران- که در طول تاریخ کمتر به آن ها توجه شــده- نیز هست. امروزه ما به جایی رســیدهایم کــه دیگر لزومی نــدارد جزئیات صحنهپردازیها را در نمایشــنامه بنویسیم؛ مثلا بنویسیم: در باز یا بســته میشــود، یا هوا طوفانی اســت و...؛ بازی بازیگــر و تخیل تماشــاگر همه اینهــا را در فضای خالی میآفریند. به عبارتی آیا میتــوان گفت قیودی که متن برای ↙

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.