ماجراهایعادلهدواچی هنوز در پوست اِمیک

Shargh - - ادبيا - علی خدایی

Positive

شب وقتی همه مشتریها رفتند بارون در را بست و بیمقدمه پرسید: «امروز حواست پرت بود اِمیک، خبری شده؟» اِمیک هم بیتأمل جواب داده بود: «آره. اما چی شده نمیدونم! صبح بود که اینطور شدم، انگار ســقف باز شد و من یکی دیگه شــدم.» بارون خندید و گفت: «خیالاتی شــدی. اما خب دو نفر هم باشی خیلی خوبه!» اِمیک گفت: «یهجوری شدم انگار تو هتل جهان زندگی میکنم. صدبار رفتم که برم هتل. بارون غشغش میخندید خب چرا نرفتی؟ از دســتت راحت میشدم! اِمیک گفت اونوقت اون دو تا مو را هم از سرت میکندم».

اِمیک شروع کرد لیوانهای باقیمانده مشتریها را که هنوز روی میز بود جمع کند. سینی آورد. لیوانها را گذاشت، بشقابها، کارد و چنگالها و قاشقهای چایخوری و به بارون گفت هنوز به قاشق چایخوری شکر چسبیده. من که برای هرکدوم قاشق میارم قاشق شکردانم جداست. یک نفر در مغازه را باز کرد. بارون گفت: «تعطیله آقا!» صدا گفت: «برای ما هم تعطیله بارونخان، ســلام !» اِمیک برگشت و نگاه کرد. گفت : «آقای هوشــنگ ســلام خیلی دیره حالا! تنهایید ؟» هوشنگ گفت : «بله اومدم اینایی که نوشتم با صدا بخونم .» بارون گفت : «حالا تا یهربع بیستدقیقه هســتیم بفرمایید. بفرمایید بنشــینید » که اِمیک گفت: «ناراحت نباشید اصلا.» خواســتیم ببندیم میریم اونطرف هتل جهان! رســتورانش تا صبح چراغش روشــنه. بارون چشمهاش گرد شد موهاش سیخ و براق شــد به اِمیک که: «وردقیس اس ایمانوم دیگیــن اِمیک؟» اِمیک که جا خورده بود و بارون را تماشــا میکرد مهمان را ســر میز تازهتمیزشــده نشــاند و با سینی پر لیوان رفت طرف بارون که مثل خروس ایستاده بود. سینی را گذاشت در دستهای بارون و گفت : «چمانوم! چمانوم !» بارون مات، سینی بهدست خشکش زد. اِمیک از هوشنگخان پرسید: «چیزی میل میکنید؟» هوشنگخان جواب داد: «خیر، خیلی شلوغ بوده امروز انگار؟» کیفش را باز کرد. کاغذها را بیرون آورد و مشــغول شــد. اِمیک و بارون ظرفها و لیوانها را شســتند و گذاشتند روی پارچهای که پهن کرده بودند. صدای هوشــنگخان میآمد که میخوانــد. بارون یکی از چراغها را خاموش کرد خواســت چــراغ ویترین را هم خاموش کند که اِمیک دستش را گرفت و گفت چه بارون! بهجز تاکسی کشیک که دنبال اِمیک و بارون آمده بود و چراغهایش روشن بود از چهارباغ چیزی دیده نمیشــد. اِمیک گفت زیر اون میز کاغذ افتاده و رفت که کاغذ را بردارد. بــه بارون گفت : «چهطور من اینجا را ندیدم تمیز نکردم بارون؟» بارون گفت : «نمیدونم .» اِمیک گفت : «میز آقای حقوقی معلم با شــاگرداش بود. وای وای وقتی میان خیلی شــلوغ میکنند.» هوشــنگخان گفت: «چی نوشــته» و کاغذهایش را گذاشــت کنار کیف. تای کاغذ را باز کرد. دوباره باز کرد. و گفت: «شــما فارســی میتونی بخونی؟» اِمیک گفت: «بله.» هوشــنگخان خواند. «این شــعر معروفیه. از وقتی حقوقی این شعر را گفته همه گفتند عالی. اونهایی که بیشتر حقوقی را میشناسند هم بیشتر درگیر این شعرها شدند .» بارون گفت : «حالا بخون آقاهوشنگ تاکســی منتظره .» اِمیک به بارون چشمغره رفت . «تمام کوچه پر از بوی آشــنای تو بود/ تمام کوچه شب/ نیمهشب که سبز شدم/ بر آستانه در، انتظار هر شبه را »/

صدای بوق تاکســی آمد. اِمیک بیرون را نگاه کرد و با دست علامت داد که میآییم میآییم. «و چار پرده دیوار از میان برخاست/ اطاق، دریا گشت/ و شامگاه، نه از خاک و آفتاب/ که از نور و آب نام گرفت».

و خواند. اِمیک کشــیده شــد بهســمت در. در را باز کرد. خنکیی که مورمــور میکرد و این صدا که همینطــور میآمد: «و خاک کوچه، پر از بوی آشــنای توست. و...» اِمیک پا گذاشت به چهارباغ. منتظر کسی بود که نمیدانســت کیســت. هتل جهان، هتل جهان. چی بود در این هتل جهان کــه بیهوا از صبح از جلو چشــمهایش دور نمیشــد؟ منتظر چهکسی بود که بیاید؟ بیدلیل دلش سیب خواست. سیب که گاز بزند. برگشت رفت بهسمت هوشــنگخان. گفت: «اینهمه شعر بود؟ تمام کوچه شــب یعنی چی مثلا؟ من بوی آشــنا را بلدم من انتظار کشیدم. بوی آشــنا را میشناســم. چهقدر این کلمهها خبس. مثی یه آوازه که آخر شبا آدما میخونند تو کوچهها!» هوشنگخان خوشحال شد. اِمیک تعجب کرد که لهجهاش برگشــته. هوشنگخان کاغذش را برداشت و گفت: «شــما ســر ذوق میارید خواننده را. بذارید این تکه را هم بخونم براتون.» سرفههای پدربزرگ خشکتر و بیصداتر شده بود. اِمیک گفت: «خسخس دیگه میکنه ». عمهها بیصدا میرفتند و میآمدند. حکیم ابونواس با بوی جوشــانده، باز اِمیک گفــت: «بهدونه. لعاب میده.» و لباده بلندش از زیر طاقضربی سبز پیدایش میشد و به اینجا که رسید اِمیــک رو به هتل جهان ایســتاده بود. طاقضربی ســبز کجا دیده بود عادله که در پوســت اِمیک نمیگنجید. دویده بــود بیرون. باید راهحلی پیدا میشــد. هتل تاریک بود. احمدســیبی نبود. چهارباغ خاموش بود. تا به مغازه برگشــت گفت: «ببخشید تا گفتید طاقضربی سبز یاد خونه ابنســینا افتادم. آنجا آنجا» و ساکت شد. اِمیک چیزی را باید میگفت که نمیشــناخت. سهشنبهها میرفت ابنسینا همان خانه با دالان دراز نمدار. دیوار شــورهزده و بویی که تا کنار حوض میآمد. وقتی همهچیز را تحویل میداد و در کنار حوض دســت میشســت و بر که میگشت طاقضربی سبز پیدا میشد. دوست داشت آن انحنای سبز را. این عادله بود که در جلد اِمیک خاطره را بهیاد میآورد و بارون را متعجب میکرد که چهموقع اِمیک در ابنسینا بوده. در باز شد راننده تاکسی طلبکار آمد از بارون پرســید امشــب چهکارهای بارون تا صبح بازی؟ هوشنگخان کاغذهایــش را جمع کرده بود. آمد کنار بارون و اِمیک و گفت: «زحمت دادیم. طاقضربی ســبز هم مال شــما همه کلمهها مال شما.» بارون گفت: «خجالتمان نده.» چراغهــا را خاموش کردند. در مغازه را قفل کردند. کرکره را کشیدند سوار تاکسی شدند. تاکسی که راه افتاد چهارباغ خاموشتر و تاریکتر شد.

Negative

در این خانه جدید، عادله خواب نمیرفت. تا صبح پنجشــشبار آمد پشت پنجره. پنجششبار صدای زنگ کلیسا را شنید. آفتابنزده بیدار شد. رفت حیاط. آسمان را نگاه کرد. درختهای کاج بلند حیاط را نگاه کرد که دور بعضی پیچک پیچیده بود و رفته بود بالا. راهآب را باز کرد تا باغچهها آب بگیرند. رفت آشپزخانه سماور را روشن کرد. خورشید که بالا میآمد گفــت : «هتلمو میخوام. هتل جهانا .» بالای شــاخه کاج کلاغی غارغار میکــرد. از پایین کاج صدا آمد . «هتلمو میخوام. هتل جهانا .» بارون در اتاق را باز کرد و آمد توی ایوان اِمیک را دید. گفت: «کار ناکرده، صبح زود بیدار شــدی اِمیک .» اِمیک برگشت و گفت : «من اِمیک نیستم. عادلهم »! چشمهای بارون باز شد و اِمیک چهار انگشتش را زد به گونهاش!

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.