حرف را باید زد، درد را باید گفت!

Shargh - - جامعه - مریم پیمان

دردی زیر پوســت پیشــانیام به پشــت ســرم مثــل خزیدن ماری نفوذ میکند. ســرمای کولر روی پیشانیام نشســته اســت. نیمه مرداد و حساسیت بــه ســرما ! «واو» مباینت نقش میآفرینــد. گرمایی از میان قفســه ســینهام بالا میزند. در گلویم شعله میکشــد و بار دیگــر بلعیده میشــود. «خبر مرگ مرا با تو چــه کس میگوید؟!» کلافه ســرم را روی میز میگــذارم. واژگان برای وصف بــاران آتش این روزهای تهران ابترنــد. کاش زمهریر، عذاب الیم من بود در دمای غیرقابل شــمارش روزهای بلند و داغ تابســتانی! صدای غریب تلفن دستم را بیاراده دراز میکند. دوســتی اســت از ســالهای دور؛ صدایش میلــرزد. جملههایش کوتاه اســت. امــواج تلفن تکتک ســلولهای منقبــض و نگــران او را منتقل میکند. میتوانم چشــمهای ترســیدهاش را ترسیم کنم. «ترســیده. آزمایش و عکســی نگرفتند. گفتند «اماس» دارد». میپرسم و میشنوم. گویی واقعیت دارد؛ نشــانهها واضحتر از تردید و انتظار برای نتیجه «ام.آر.آی» هســتند. دلداریدادن دشــوار اســت و واقعیت تلخ و جاری . «من اگر ســوی تو برمیگردم/ دســت من خالــی نیســت/ کاروانهــای محبت با خویش ارمغــان آوردم» میگوید و نمیشــنوم؛ در یک هفته ســه بیمار جدید از آشــنایان دور و نزدیک به جمع مبتلایــان به بیماری «اماس» پیوســتهاند. گرمای هوا هر ســال نشــانههای بیمــاری را تقویت میکنــد و تعداد ملاقاتهــا و عیادتها را در برنامه روزمرهام اشغال. مشکلات و اختلال بینایی بهعنوان شــایعترین نشــانه بیماری شــناخته و گزارش شده اســت و کاهش شــنوایی کمترین تعداد بیماران را درگیر میکند. ضعف و خستگی بدون دلیل، خارش، گرفتگــی عضلانــی و اختــلال در کنتــرل عضلات، بیحســی، ســرگیجه و اختلال در کنترل حرکات از گلایههای اولیه بیماران اســت و بیاختیاری در دفع ادرار و مدفوع، مشــکلات گوارشی، در مراحل بعدی دیده میشــود. کاهش و ضعف حافظه، ناتوانی در تمرکز و صحبتکردن نیز به مرور دیده میشــود. در مواردی خاص، تشنج صرعی به شکلهای گوناگون حملههای بســیار کوتاه بدون منشــأ تشــنجی مثل دردهای تیرکشنده برقآسا در صورت یا هر قسمت از بدن یا گرفتگیهای عضلانی در دست یا پا و احساس برقگرفتگــی در امتــداد ســتون فقــرات و اندامها نشانهای است برای تشــخیص «اماس». افسردگی، تغییر خلق و خو و ســردرد بعــد از ابتلا به بیماری بیشتر مطرح میشــود، اما از نشانههای نادر بیماری اســت. بیتابم. در اتاق را باز میکند. خنکی باد کولر از راهرو به ســمت پاهای یخزدهام هجوم میآورد و بینیام بار دیگر هوای خنک را با ولع به داخل ریهها میکشــد. آخرین روزی است که در این اتاق خواهد بود. روزهایی که بود ســخت بودند اما دشوار نه! به ســمت میزش میرود. تمام ثانیههای بودن را دوره میکنــم. آدمهای به ظاهر ســاده و تلخمزاج وقتی بهموقع و بجا هســتند، تلخی حقیقتها را کمرنگ میکنند و تیرگی و خاکســتری روزهــا را رنگین. بار دیگــر از دردها و دردمندان برایــش میگویم. چون آینــهای در مقابل برایم میخواند: «حرف را باید زد/ درد را باید گفت/ ســخن از مهر من و جور تو نیست/ ســخن از متلاشیشدن دوستی اســت/ و عبثبودن پندار ســرورآور مهر/ آشــنایی با شــور؟ و جدایی با درد؟/ و نشستن در بهت فراموشی یا غرق غرور؟

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.