رهایی

Shargh - - ادبيات - علی خدايی

Positive

کرکــره مغازه را بالا نداده بودند. ایســتاده بودنــد کنار کافه و یک مشــتری کــه معلوم نبود مشتریســت، بیکارســت و یــا چی مدام میپرسید مغازه کی باز میشود. بارون جواب نمیداد. امیک اینپا و آنپا میکرد. نمیدانست چهکار میخواهد بکند. یکدفعه برگشت و بریدهبریده به بارون گفت: «تا او مغازه را باز کند و کرکره را بالا بکشد، برگشــته و رفت آنطرف خیابان.» بــرای اولینبار بود که امیک کاملا فهمیده بود کســی در اوســت. از کجا فهمیده بــود؟ از تغییر لهجه، از آن طاقضربی ســبز که هوشــنگخان دیشــب وقتی قصهاش را میخواند لرزش گرفته بود. آن دالان نمور. اما همانموقع امیک رفته بود کنار ویترین، کنار در و بــه هتل جهان نگاه کرده بود. بغض کرده بود بیدلیل! چرا؟ فکر میکرد چهقدر هتل جهان را دوســت دارد، و چهارباغ را. این چهارباغ پردرخت را.

نمیدانســت کسی در او میگوید تا او مغازه را باز میکند و کرکره را بالا میکشــد میرود و میآید و کشــیده میشود بهسمت هتل. در هتل باز میشــود. چوب از پشــت در میافتد. میرود جلوتر. مهدی پشت پیشخوان ایستاده و نگاهش به دفتر اسامی. ثانیهشمار ساعت روی هشتوپنجاهونه دقیقه و پنجاهونه ثانیه ضربههای کوتاه میزند و جلــو نمیرود. جهانگیر شــیر آب را باز کرده بــود و دیگ را زیرش گرفته بود. دیگ پر نمیشــد. جهانگیر خســته نمیشد. در رستوران مســافری که به پنجره رو به چهارباغ نگاه میکرد فنجان چای را بالا برده بود و بالا مانده بود. امیک از جلو همه رد شد بیآنکه درنگ کند سلام میکرد و جواب نمیشنید. همهچیز ایستاده بود گویا. دستش را به نرده پلهها گرفت. وقت تلف نکرد. دوید و رفت بالا. چیزی او را بالا میکشید. در گوشش صدای زنگ کلیسا میآمد. پنجتا. ششتا. بالکن رو به چهارباغ بود. ســر شاخه درختها. آنطرفتر گنبد آبی مسجد. کمی دورتر درختان کاج و آن دورتر منار علی. و این اتاق، اتاق شش، در را باز میکند. دو روز اســت این اتاق بســته بوده. هوای مانده، میز گرد کنار پنجره با رومیزی سفید، لیوان آب شیشهای قرمز، زیرسیگاری مسی، عکسی از یک منظره روی دیوار و تختی که امیک را مثل آهنربا میکشد روی تشک، میپرد، میجهد، میپرد، میجهد، بیشتر تا بالاتر. سقف باز میشــود. امیک بیرون میرود و یکی میافتد روی تخت و تکان میخورد. تخت ســاکت میشــود. عادله انگار از خوابی عمیق بیدار میشــود. نور خورشید را که تا وسط اتاق آمده میبیند. دستش را بــه صورتش میکوبــد و «وووی» بلندی میگویــد. در اتاق را باز میکند. به خودش میگوید خواب بودم؟ میدود مهتابی و بیاختیار نگاهــش میرود آنطرف خیابان: کافه پولونزیا! پولونیا؟ پلونیا! تریا؟ اســمش چی بود؟ اِمیک آ آقاش، بارون؟ اوس بارون؟ میام سردون میزنــم! و دوید از پلهها پایین. تــا از پلهها پایین آمد جهانگیر گفت: «کوجای عادلهخانم، گفتی صبحونه اتاق چار را میبری بالا و میای، من گفتم شــاید اتاق چار تو یه هتل دیگــهس، پیاده رفتی و اومدی؟ دو ساعت، همه صبحونه خوردن وقت ناشتایی گذشت و عادله رفته کوجا؟ اتاق چار!» عادله سینی را برداشت که برود اسباب صبحانهها را از روی میزهای رســتوران جمع کند. از شیشه چهارباغ را نگاه کرد. آنطرف خیابان را که از لای درختان قطور پیدا بود. عینکسازی ژاک، مبــل زرین، نقرهفروشــی، پولونیا. بارون و امیک کنار مغازه ایســتاده بودند. بارون خم شــد تا قفل کرکره را باز کند و دید که امیک برگشت نگاهی به درختهای این سمت انداخت، سرش را بالا گرفت. عادله خندهاش گرفت زیر لب گفت: «فکر میکوند یهو چهجور ســقف باز شــد، من موندم و او رفت. کوجا از هتل به مغازه.» عادله ســینیاش پر بود. ســنگینی کرد در دستهاش. برگشــت و به آشپزخانه رفت. صدای مهدی را شنید که میگفت: «دو تخته، سه تخته، رو به حیاط، دو تخته و سه تخته رو به چارباغ، همهش مثی همه.» عادله برگشت تا مهمانهای جدید را نگاه کند. زن و شوهری بودند با دو بچه. یکی دختر یکی پسر. سن مدرسه نداشتند. شوهر کلاهدار، زن روسریبهسر بــا عینک بزرگ آفتابی. به جهانگیر گفــت: «عینکش اندازه نعلبکی، دوتا نعلبکی به چشموچارش بست کرده بود. به شوورش گفت علا کلیدو بگیر من خستهام آقاش گفت مثل من.»

مهــدی عادله را صدا کرد: «خانم و آقا و بچهها را راهنمایی کون اتاق شــش... اتاق دوتختــه. عادلهخانم براتون دوتا تشــک اضافی میگذاره هرطرفی که بخواهید! یخچالدار و پنکه ســقفی و تلفن... عادلهخانم رفتید بالا اتاق را درست نشون بدید به مهمانها...» خانم مســافر گفت: «یه اتــاق خوبه دیگه. انقدر اینــو داره اونو داره نکنید نمیخواهیم که بخریمش میخواهیم اونجا بخوابیم.» عادله نگاه تندی به خانم مسافر کرد و زیرلب گفت: «عینهو وزغ با اون عینکش.» از پلهها کــه بالا میرفت گفــت: «از اینطرف بفرماییــد، باید از این بالکنی برید سمت اتاق شــش. اصوان زیر پاتونس. اینور گزفروشی، اونور قلمکارفروشــی و نقرهفروشی آ اونطرف کافه خارجیاس شیر با قهوه دارد.» در اتاق را باز کرد. ایســتاد تا مهمانها داخل شــدند و چمدانشــان را برد تو. چمدان را گذاشــت گوشه اتاق و پنکه سقفی را روشــن کرد. بچهها از اتاق رفتند بیــرون و در بالکن بدوبدو کردند. مادرشــان داد زد: «بیاین تو میخوام بخوابم، گرمازده میشید الان» و رو به عادله گفت: «گرمه خانم، حمام هم داره؟» عادله در گوشــه اتاق را باز کرد و گفت: «حمام اینجاســت.» بست پردههای پشت در را باز کرد تا نور نیاید. با صدای بلند گفت: «دشکاش هم خوشخوابه و فنراش محکمه، برم برا بچههادون دشــک بیارم.» مرد گفت: «برم ببینم تو ماشین چیزی جا نگذاشته باشم.» عادله تشکها را که داخل اتاق گذاشــت خانم مهمان گفت: «کاری داشــتیم زنــگ میزنیم.» عادله گفت: «چشم خانم، رادیو هم اینجاست.» خانم مسافر گفت: «خب؟» عادله آرام گفــت: «خب که خب! فیس خانم! حالا اومدی اینجا شــهری شدهی مثلا!» در را بســت. ایستاد در بالکن و آنطرف را نــگاه کرد. رفت پایین به مهــدی گفت میآید و از هتل بیرون رفت و رفت پولونیا.

Negative

امیک تا عادله را در شیشه دید دوید و در را باز کرد. عادله هم وارد شد. منتظر تعارف نماند رفت روی صندلی کنار یکی از میزها نشست. امیــک گفت: «به هرکی بگم باور نمیکنــه. همین بارون هم نگاش نکن زیاد حرف میزنه، پیر شــده خرفت شده همهچی یادش میره. هرچی گفتم دیشب من تنها نبودم یکی دیگه، یه اصفهانی با من بود، میگه از بس این شــاعرا و نویســندهها میان اینجا حرف میزنند، با صدای بلند حرف میزنند، شعر میخونند، خیالاتی شدی».

ادامه در صفحه 11

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.