رهایی

Shargh - - ادبيات -

عادله گفت: «خیلی قشنگ میخوندند، اون طاقضربی سبز مثل یه نوار بود ســبزش، مثل یک آدم بود، مثل رگای دســت مادرم که منو میبرد چادربهســر دستشــو میگرفتم بازارچه بیدآباد. طاقها، قیصریه. طاقها، طاقضربیهای سبز، رنگای دیگه هم بودن امیک، اما ســبزرنگ دســت مادرم بود. قَبل کبود شــدن تو سرما که رخت میشست.»

امیک گفت: «میبینمشون. دوشــنبهها همهشان میآند اینجا هی چای ببر، هی چای ببر. هی میخونن، دعواشــونم میشه.» که امیک گفــت داره میخونه. آقای حقوقییه. از لابهلای شــاخه هر غرفه میدیــدم. امواج رنگین را. بعد دکتر گفت، ننت رماتیس داره نباید کار کنه، یازده ســالم بود. مطب دکتر طاقضربی ســبز بود. از فرداش تشت ننه را گرفتم شدم عادله دواچی. نیمیفهمیدم یعنی چــی حالا میفهمم. از لابهلای شــاخه هر غرفــه میدیدم. امواج رنگین را.

صدایی گفت: «خســته نباشــی» بقیه گفتند: «خســته نباشی!» امیک بلند شد رفت سر میز آنها و گفت: «چیزی بیارم؟»

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.