» د آيدسمرسفرزميضناعجيايب؛ي دهيرونم مروا

Shargh - - هنر - آزاده سهرابي

این روزها فیلمها و ســریالهاي «آخرالزماني» طرفــداران زیادي دارد؛ میان مخاطبان جهاني و فیلمســازان هالیوودي. فیلمهایي که سعي دارند چگونگي پایان جهان و حتي چگونگي زندگي انســان، پس از گــذر از یک مرحله بحراني آخرالزماني را به تصویر بکشــند. یکي از ایدههــاي محوري اینگونه آثار نیز ورود «فرازمیني»هاست. تفکري بهشدت جادویي که خیلي زود راه خود را به صنعت فیلمسازي باز کرد؛ اما امروزه طرفداران بیشتري دارد. این تفکر جادویي عمري به درازاي تاریخ تمدن انسان دارد. رد تفکر جادویي «فرازمینيها» را در میان نقاشي غارنشینان نیز ميتوان پیدا کرد.

درصدي از این فیلمها هستند که راه خود را از آثار صرفا هیجاني و شگفتانگیزِ موقعیتمحور جدا ميکنند. فیلمهایي که ميتوانند به شخصیتپردازي برسند و چهبســا مفهومي روانکاوانه، اجتماعي- انساني و فلســفي را نیز تبیین کنند. فیلم «ورود» یکي از فیلمهایي است که از مرز تخیلِ صرف و بسندهکردن به یک پیشنهاد رخداد «آخرالزماني» ميگذرد و پا در مسائل روانکاوانه و فلسفه زندگي ميگذارد. از همینروســت که فیلم برخلاف ظاهر موقعیتمحور و بیروني خود بهشدت درونگرا و شخصیتمحور است.

این فیلم که به کارگرداني دني ولنو و بر اســاس اقتباســي از داســتان کوتاه «زندگي تو» به قلم تد چیانگ از سوي اریک هیزرر نوشته شده است، اولین نمایش خود را سال 2016 داشت و در اسکار هشتادونهم کاندیداي دریافت هشت جایزه شــد. براي درک بهتر عبــور فیلم از موقعیتمحوري بــه درونگرایي و تمرکز بر شخصیتمحوري و در نهایت بیان یک پرسش فلسفي عمیق درباره زندگي باید چرخه شروع، میانه و پایان فیلم را نه به صورت خطي خلاصه داستان، بلکه به همان شــکل غیرخطي که رخ داده، مرور کنیم. وگرنه کل روایت فیلم را ميتوان در یــک جمله خلاصه کرد: فرازمینيها آمدهاند و «لوییس» زبانشــناس مطرح آمریکایي با کشف نیت آنها از ورود به زمین، جلوي یک جنگ را ميگیرد. اما این روایت ساده در بیان تصویري چگونه رخ ميدهد؟

در چند دقیقه ابتداي فیلم «ورود»، ما برشهایي از زندگي لوییس را ميبینیم. این برشها معطوف به ارتباط لوییس با دخترش است؛ از بهدنیاآمدن تا وقتي بر اثر سرطان در اوایل نوجواني ميمیرد. در ادامه لوییس را در مقام یک زبانشناس که کرسياي در دانشگاه دارد ميبینیم درحاليکه پیشآگاهياي که فیلم به ما از طریق نریشن با صداي لوییس ميدهد، این است که ميخواهد براي دخترش )یا ما( درباره اینکه داستان او )دخترش( چگونه آغاز شد یا پایان یافت، صحبت کند. جملاتي گنگ که مفهوم «شروع» و «پایان» را زیر سؤال ميبرد. این نریشن گرچه گنگ اســت اما محتوایي فراشــناختي از زندگي را در انتخاب کلمات خود به رخ ميکشــد و البته به نوعي ورود شخصیت فیلم به ناخودآگاه خود را به مخاطب گوشــزد ميکند که دریافت دادههاي این بخش تا یکسوم پایاني فیلم به تعویق ميافتــد. بعد از چنــد دقیقه گنگي این روایت، مخاطب پرتاب ميشــود به یک موقعیت خــاص دراماتیک. در واقع فیلم بدون مقدمهچیني گره اصلي را ایجاد ميکند. موقعیت این است که 12 سفینه فضایي در نقاط مختلف جهان از جمله آمریکا فرود آمدهاند و جوي از وحشت را در جامعه ایجاد کردهاند. فیلم تمرکزي روي این هرجومرجها ندارد. سرهنگي از ارتش آمریکا سراغ لوییس به عنوان یک زبانشناس که متخصص زبانهاي ناشناخته است، ميآید تا او با همراهي مردي از دنیاي علم )ایان( که روي فضا و کهکشان تمرکز دارد براي ارتباط برقرارکردن با فضایيها وارد همکاري شــود. در همین نقطه از فیلم دیالوگي بســیار کلیدي که پایه تفکري فیلم اســت، میان لوییس و ایان شــکل ميگیرد. ایان با اشاره به محتواي یکــي از کتابهاي لوییس با جملهاي اعتراضي ميگوید: ســنگ بناي تمدن زبان نیست، علم است! لوییس لبخندي ميزند و در ادامه ایان فهرستي از سؤالهاي علمياي را که از فضایيها باید پرسیده شود، براي لوییس مرور ميکند و لوییس ميگوید: بهتر نیست قبل از آنکه برایشان مشکلساز شویم، با آنها حرف بزنیم! در این لحظه گذرا در واقع اولین رویکرد عمیق فلسفي و روانکاوانه فیلم مطرح ميشــود. بحث بر ســر مقدمبودن علم یا زبان در پیشرفت تمدن نیست. نویسنده به خوبي این سطح از چالش عمیق جامعهشناسي و فلسفه را در ادامه به ســطح روابط فرهنگي، انساني، اجتماعي، تاریخي، میانفرهنگي و... ميآورد. اینجا زبان از معناي خاص «وســیلهاي براي حرفزدن» به یک معناي عام «هر نوع راه ارتباطي» میان افراد و جوامع گسترش پیدا ميکند و در ادامه به مفهومي روانکاوانه ميرسد که به آن خواهم پرداخت.

خوانش همین یک جمله ما را با هدفگذاريهاي نویسنده بیشتر آشنا ميکند: گذر از سوءتفاهمها در برقراري ارتباطها، بدون هیچ پیشداوري وارد رابطهشدن، اهمیت دیالوگ برقرارکردن و صحبتکردن با یکدیگر بدون هیچ قضاوتي درباره نیــت )پرهیز از نیتخواني(، تأکید بر برقراري یک دیالوگ مســاوي، تأکید بر فهم یکدیگر به جاي آنکه در بدو ورود به برقراري ارتباط، فهرستي از تقاضاهاي خود داشته باشیم و....و اکثر این مفاهیم در مباني روانشناسي و در روابط میانفردي و حتي گفتمان سیاسي و فرهنگي بارها مورد تأکید قرار گرفته است.

در اینجا اگر بپذیریم در ســطح کلان، ارتباط با هر فرهنگ دیگري، در ســطح روابط اجتماعي درونفرهنگي، ارتباط با هر فردِ درون اجتماع و در ســطح روابط عاطفي، ارتباط با هر فرد، مانند ارتباط با یک آدم فضایي اســت، آنوقت این پیام پا در حیطه هشــداري روانکاوانــه ميگذارد و این اولین هشــدار فیلم در اولین قدمهاي آن است که در ادامه بسیار پیچیده ميشود.

گرچه فیلم با تصاویري ســاده، کمدیالوگ و بیشــتر حســي پیش ميرود اما «ورود»، فیلمي چندلایه است. در ادامه، این برداشت با رفتاري که از لوییس براي برقراري ارتباط با فضایيها سر ميزند، گسترش ميیابد. لوییس وقتي در برقراري ارتباط در ســطح زباني با فضایيها، به بنبســت ميخورد ســراغ زبان اشاره و استعارههاي نوشتاري که اتفاقا انسانهاي اولیه از آن بسیار سود بردهاند، ميرود. ارتباط برقرار ميشود اما باید این زبان رمز و اشاره از هر دو طرف رمزگشایي شود و این کاري زمانبر است. در ادامه وضعیت جهاني بغرنجتر ميشود و کشورهاي دیگر خواهان حمله به فضایيها هستند. در اینجا لوییس بيواسطه وارد جهان ارتباطي با یکي از بیگانگان ميشود.

مســیر گرهگشــایي روایت فیلم کلید ميخورد؛ گرهگشــایي رویدادي فیلم و گرهگشــایي محتواي فلسفي و روانکاوانه فیلم. لوییس وقتي با یکي از بیگانگان برخورد و بيواسطه با او ارتباط کاملتري برقرار ميکند )از نظر حسي به او نزدیک ميشود( خودش و مخاطب متوجه ميشوند درواقع آنچه در ابتداي فیلم روي داده و روایت آن کودک، از گذشته لوییس نميآید، بلکه از آینده او ميآید. درواقع او قرار اســت بچهاي داشته باشد و آن را از دســت بدهد. این بیگانگان آمدهاند زبان خود و فهم زبان خود را به زمینيها هدیه بدهند چراکه در صورت فهم این زبــان به معناي واقعي )و فهم هر زباني بــه معناي واقعي- ازجمله فهم زبان ناخودآگاه( ميتوان کل فرهنگ آن جامعه )فرد( را درک کرد که درباره فضایيها این مورد، شامل این موهبت است که آنها به زمان به شکل خطي نگاه نميکنند، بلکه آینده و حال را همزمان ميتوانند با هم ببینند و درک کنند. آنها آمدهاند این موهبت را به زمینيها بدهند چون ميدانند سه هزار سال بعد به آدمها نیاز پیدا ميکنند. این نقطهاي از فیلم است که بیشترین دادهها به مخاطب داده ميشود و درعین حال بیشــترین داده اطلاعاتي و عاطفي براي شخصیت اصلي فیلم رخ ميدهد و به نوعي پایههاي شخصیتپردازي فیلم را کامل ميکند.

بگذارید ابتدا ببینیم از این محتوا چه استنباط فلسفي و معناشناختي ميتوانیم داشته باشیم؟ ما با سطحي از رابطه در میان دو نفر برخورد ميکنیم که به معناي واقعي از زمین تا فضا با هم فاصله دارند اما توانســتهاند نهتنها زبان گفتوگوي یکدیگر را فرابگیرند، بلکه به فهمي از فرهنگ زیستي یکدیگر نیز برسند )هرچند داده از طــرف فرازمینيها در درک متقابل کمتر اســت(. این معنا پیامي روشــن ميتواند داشــته باشــد: اگر از زمین تا آســمان دنیاي ما با یکدیگر متفاوت باشد هم راه براي تعامل بســته نیســت! در فیلــم از یک کلمه «پایاپــاي» براي نوع ارتباطها استفاده ميشود. یعني نوعي از رابطه که در آن چیزي ميدهي و چیزي ميگیري. این هم یکي از نکاتي اســت که فیلم آن را متذکر ميشود تا پیامي به مخاطب بدهد. از ســوي دیگر در این بخش و در مرور خاطرات آینده لوییس ما متوجه ميشویم دعواي میان علم و ارتباطات )اینجا بخوانید عاطفه( همچنان ادامــه دارد و تا چه میزان نــوع نگاه و تصمیمات این دو نوع نگاه با هم متفاوت اســت چراکه در همین بخش از فیلم متوجه ميشــویم پدر کودک )که در پایان ميدانیم ایان اســت(، با شــنیدن راز لوییس، مبني بر اینکه با وجود دانستن این موضوع که فرزندش خواهد مرد، تصمیم به دنیاآمدن او گرفته است کنار نیامده و آن را تصمیم نادرستي خوانده و در نتیجه آنها را ترک کرده است.

پــس راز اصلي فیلم و محتواي اصلي آن که فلســفه زندگــي را به چالش ميکشــد و بهخوبي با تصاویر و شخصیتپردازي از عهده آن برميآید این است: آیا با دانســتن آیندهاي با پایاني تلخ، از انتخــاب آن راه که در میانهاش لذتهاي غیرقابلتوصیفــي )همچون موهبت مادرشــدن( وجود دارد، خــود را محروم ميکنیم؟ و این پرسش ممکن است براي مخاطب پیش بیاید که آیا چنین چیزي )بیماري( که براي هر فرزندي که به دنیا ميآید یک احتمال قابل وقوع است، باید باعث شود از انتخاب دوري کنیم؟ و آیا لوییس یک تصمیم خودخواهانه نگرفته اســت؟ جایي در همین بخش از فیلم، لوییس با فرزندش درباره همه چیزهاي قشــنگي که با بهدنیاآمدنش با دنیا به اشــتراک گذاشته حرف ميزند. او درواقع موافق تفکر زیستن در زمان اکنون است بدون آنکه بدانیم در آینده چه ميشود. این تناقض عجیبي با این نکته دارد که لوییس شخصیتي است که آینده را ميداند و ما را با این پرسش مواجه ميکند که با وجود دانستن آینده چگونه ميتواند در اکنون زندگي کند؟ همین نکته این شخصیت را عجیب ميکند! اما آیا همه ما از یک آینده غیرقابلاجتناب به اسم مرگ آگاه نیستیم و در عین حال در لحظه زندگي نميکنیم؟ کسي که خلاف این جریان حرکت کند و در داد مرگ ترسي بیفتد عملا در حیطه روانشناسي یک شخصیت نابهنجار یا دچار اختلال خوانده ميشود.

در یکســوم پایاني فیلم گرهگشــایيها رخ ميدهــد و بالاخره لوییس از یک فاجعه جلوگیري ميکند و نوعي بازيهاي زماني را براي مخاطب افشــا ميکند و اینها در حالي است که بخشي از فکر مخاطب درگیر شخصیت لوییس، ارتباط آیندهبیني بر عملکرد اکنون، مقدمبودن علم یا سطوح ارتباط عاطفي و... است.

بگذارید همینجا پرونده فیلم را به این شــکل که دیدیم، ببندیم و از زاویهاي کاملا متفاوت با فیلم برخورد کنیم.

فیلم «ورود» تبیین مفهوم «ناخودآگاه»

لوییس بدونشک یکي از شخصیتهاي عجیب آثار سینمایي سالهاي اخیر اســت که در فیلمي بهظاهر آخرالزماني اما در محتوای استعاري و چندلایه قرار گرفته اســت. یکي از لایههاي استعاري فیلم، زبان ساختاري و کلامي فیلم است کــه تا اینجا هــدف بازگوکردن آن بود. اما یک لایه اســتعاري موازي نیز در فیلم وجود دارد که به طور کلي خوانش متفاوتي از فیلم را پیشِروي ما قرار ميدهد؛ هرچند دور از ذهن! با کلمه عجیب شروع کنیم. لوییس شخصیتي است عجیب. از همان ابتدا ما با شــخصیتي سرد، دچار نشانههاي هراس، ظاهري نسبتا آرام و منزوي روبهرو هســتیم؛ شخصیتي که گویي از دنیاي اطراف به طور کامل ایزوله است. در ادامه بعد احساساتيبودن این شخصیت و نشانههایي ازبههمریختگي رواني را هم در او مشاهده ميکنیم. او به معناي کامل نشانههاي یک شخصیت مضطرب را دارد. از ســوي دیگر بازي زمانــي که فیلم راه مياندازد و روایت را از حالت خطي خارج ميکند و نوعي فضاي هذیاني که ایجاد ميکند، این احتمال را براي ما بازميگذارد که آیا درواقع آنچه در ابتدا به ما نشــان داده شده ابتداي داســتان نبوده اســت و باقي فیلم در اوهام زني که با «تروماي» ازدســتدادن فرزندش روبهرو شــده، نميگذرد؟ زني که در این شــرایط به درون «ناخودآگاه» خود پناه ميبرد و با آن یکي ميشود؟ شاید به نظرتان زیادهروي باشد!

آیا ایــن ایده که دنیا را بــه گونهاي بچینیم که یک ترومــاي جمعي )حمله فرازمینيها( رخ ميدهد، نميتواند براي چنین فردي )لوییس فرزند ازدستداده( حالت آرامشبخشــي داشته باشــد؟ خصوصا آنکه درنهایت کسي که ميتواند موقعیت بحرانزا را کنترل کنند و به آن خاتمه دهد، لوییس است. درحاليکه در واقعیت نتوانسته جلوي مرگ فرزندش را بگیرد. درواقع به نوعي در ذهن خود بر واقعهاي بحرانيتر فائق ميآید. شاید به نظرتان زیادي رؤیایی بیاید! اما اگر بدانید که طبق اصل روانکاوي همه ما بارها موقعیتهاي زیستشده ناکام - خصوصا در کودکي- را بازســازي ميکنیم )انتخابهاي مشــابه( تا بلکه بتوانیم با تغییر شرایط و کنترل و تغییر وضعیت جدید، آن ناکامي تجربهشده را حلوفصل کنیم، چه؟ آیا باز هم این تفکر زیادهروي است؟

آیــا لوییس با گذاشــتن این فکر در ذهــن خودش که با ســاختن یک واقعه رؤیاگونه، اگر به عقب بازگردد باز هم همین راه را انتخاب ميکند، مرور یک خاطره براي کاهش درد آن و حتي کمکردن بار مســئولیت گناه بهدنیاآوردن بچهاي که شاهد مرگش بوده را تجربه نميکند؟ آیا ما بارها از چنین مکانیسم دفاعي براي جبران بار درد و رنج رویدادهاي حتي سادهتر بهره نگرفتهایم؟

اما مهمتر از همه این اســت که فیلــم «ورود» درواقع ميتواند نوعي تبیین تصویري از مفهوم «ناخودآگاه» را براي ما واشکافي کند. زیگموند فروید روزي که پایههاي روانکاوي را بنا نهاد و بر چیزي به عنوان «ناخودآگاه» تأکید کرد و آن را تا حدودي تبیین کرد )هرچند همچنان تبیین او انتزاعي به نظر ميرسد(، نشان داد هر فرد داراي «ناخودآگاهي» است که دقیقا مانند یک بیگانه )نسبت به خودآگاه او( درونش زندگي ميکند. این ناخودآگاه زباني دارد که براي شناخت آن باید به رمزها، سمبلها و نشانهها متکي شد. زبان درک این سمبلها و نشانهها همانقدر پیچیده است که شناخت آن دایرههاي بهظاهر شبیه به هم که فضایيها از زبان خود تحویل لوییــس ميدهند تا او با تمرکز بر جزئیات متفاوت آن، به فهم زبان فضایيها دست پیدا کند. لوییس ساعتها و روزها طول ميکشد تا یک کلمه را معمایابي کند. تنها وقتي ميتواند از این سمبلها عبور کند و مستقیم با فضایيها حرف بزند که حجاب میان خود و آنها را )یک شیشــه میان آنها همیشه فاصله است( کنار بزند و وارد دنیاي آنها شود.

دقیقا مانند زبان آدمفضایيهاي فیلم «ورود» زبان ناخودگاه زباني غیرخطي اســت. وقتي در روانکاوي براي دسترســي به ناخودآگاه، فروید تکنیک «تداعي آزاد» را پیشــنهاد داد درواقع از نوعي همجواري ناهمگون رویدادها، حسها و تداعيها صحبت کــرد؛ تداعيهایي که بدون یک منطق زباني و زماني بروز پیدا ميکنند. در ناخودآگاه تضادها و تعارضها در کنار یکدیگر زندگي ميکنند؛ چیزي که خودآگاه قادر به درک آن نیست.

اتفاقا فرضیه روانکاوان معاصر در این اســت که «زبان همه داشته ماست»؛ اما مفهوم زبان اینجا هم فراتر از آن چیزي اســت که از کلمهها تشکیل ميشود. روانکاوان مراجعــان را واميدارند هرچــه در لحظه از ذهن آنها ميگذرد بازگو کننــد بدون آنکــه به منطق بیاني آن اهمیــت بدهند و راز اصلــي ناخودآگاه و دسترســي به درک زبان آن، در همین زمان غیرخطي اســت که در درون همه ما وجــود دارد. درواقع درون همه ما یک آدمفضایي از جنس آدمفضایيهاي فیلم «لوییس» زندگي ميکند و مجموعهاي از نشانههایي که از زبان این آدمفضایي به سطح خودآگاه ما نفوذ ميکند، هر روز، در فضاي جاري رابطه بینفردي ما جاري اســت. حتي در یک جلســه روانکاوي، مرور خواب و فانتزيها نقش مهمي در واکاوي ناخودآگاه ایفا ميکند و پایه ساختاري فیلم «ورود» نوعي از هذیان است که معمولا ما در خوابها تجربه ميکنیم؛ غیرخطي و رازآلود.

ممکن اســت ایــن یک دیــدگاه کامــلا افراطي دربــاره فیلم باشــد و حتي فرافکنيهاي ذهن نویســندهاي که براي آرامش خود دوســت دارد اینگونه به فیلم نگاه کند، اما نميتوان کتمان کرد که فیلم «ورود» بهشدت فیلم تأویلپذیري اســت؛ شــخصا اینکه فیلم «ورود» را تبییني براي مفهــوم ناخودآگاه در عرصه روانکاوي بدانم، باعث ميشود بیشتر از فیلم لذت ببرم.

در فيلم از يک کلمه «پاياپاي» براي نوع ارتباطها استفاده ميشود. يعني نوعي از رابطه که در آن چيزي ميدهي و چيزي ميگيري. اين هم يکي از نکاتي است که فيلم آن را متذکر ميشود تا پيامي به مخاطب بدهد. از سوي ديگر در اين بخش و در مرور خاطرات آينده لوييس ما متوجه ميشويم دعواي ميان علم و ارتباطات )اينجا بخوانيد عاطفه( همچنان ادامه دارد

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.