چگونهابکاوفیسکدی «تنممدایامشایگ»ر خیانت کرد؟

Shargh - - ادبيات - امیرهوشنگ افتخاریراد

این ســخن اوکتاویو پاز که شعر ترجمهناپذیر اســت اما «تماما» قابل ترجمه اســت، کمتر مصادیق خود را پیدا میکند، امــا هرازگاهی ترجمهای این بخت و اقبال را مییابد که در زبان مقصد چنان قدرتمند و خوش «بنشــیند» که یکســره زبان مبداء را تصاحب و هضــم و جذب کند و در نظر اول رنگ بازد. ترجمههای خوب - خاصه ترجمه شــعر- غالبا خیانتهایی نیمه نصفه هســتند، نه چنان میتوانند باشــند که والتر بنیامین از معنای ضمنی ترجمه مدنظر داشت و از آن شقاق در زبان را مستفاد میکرد، نه میتوانند منطق خیانتکردن را چنان ادامه دهند که به قول پاز «تماما» ترجمهپذیر شوند. بهعبارتی، به یک اثر چنان خیانت شود که از مرز ترجمه بگذرد و خود اثری مستقل پنداشته شود اما «همخون» با آن باشــد؛ معهذا گرانش زبان مقصد به زبان مبداء اســت اما زور خیانت آن را از بازگشت به زبان مبداء بازمیدارد. این زور خیانت از یک طرف و گرانش زبان مبداء از طرف دیگر، تصادم و تزاحمی اســت که یــک ترجمه در خود حفظ میکند؛ و غالبا میتوان مدعی شد که «تماما» به شکل حادثی رخ میدهد. مطلوب عموم ترجمهها آن است که تعادلی بین گرانش به زبان مبداء و گریز از مرکز زبان مقصد برقرار شــود. مانند اســکان یک ماهواره در مدار زمیــن. هر مترجم خوبی تلاش میکند با فوتوفنها و تجربه و دانش خود به این تعادل برسد. اما این تعادل با گزاره پاز متفاوت اســت. تاکید «تماما» در گزاره پاز واجد حقیقتی است که بیانگر کلیبودنِ روح ســرگردان یک اثر است؛ روحی که گاه ملبس به زره و ساز و برگِ پدر هملت است و دردآوری و تلخی حقیقت را با خود حمل میکند، بر همهکس و همهجا و همهزمان نمیتواند ظاهر شــود. و به دنبال کسی هست که حقیقت را برایش بیــان کند و آن را به او واگذارد )که در این نمونه خاص، پدر هملت به دنبال پســرش هست که به او حقیقت را بیان کند.( این وضعیت خاص حقیقت را نه در مقام امتیازی آریستوکراتیک برای راوی یا حامل آن باید دانست که او را از دیگران به شکل نژادپرستانه متمایز میکند بلکه باید روی خصلت حادثیبودنش تاکید کرد. پاز در گزاره خود به نکته دیگری هم اشــاره میکند: او اساســا نفس جهان را ترجمه میداند، یک شــعر در زبان مبداء خود نیز بهنوعی ترجمه جهان است، «هیچ متن اصلی وجود ندارد. همه ترجمهاند، استعاره متنی دیگرند. زبان خود یک ترجمه اســت» (هفت صدا، ترجمه نازی عظیما، انتشارات آگاه 1367، صص. 334-335.)

با این مقدمه اســت که به نظر راقم- دســتکم- دو شاعر غیرایرانی در زبان فارســی توانستند حامل حقیقت خود باشــند و آن تنش بین میل به مبداء و گریز از آن را به منتهاالیه خود برســانند: لورکا به زبان شــاملو و مایاکوفسکی به زبان مدیا کاشیگر.

مایاکوفسکیِ کاشیگر از همان مقامی در زبان فارسی برخوردار شد که لورکا؛ این، بدین معنا نیست که همه شعرهای این شاعران با وجود این جایگاه در زبان فارســی، واجد امتیاز ترجمهپذیری باشند. تجربه شاملو از ترجمه لورکا گواه این نکته است، و همو تایید کرده است که ترجمه مابقی شعرهای لورکا نمیتوانست از اقبال شــعرهای ترجمهشــده برخوردار شود و شــاملو اعتراف کرده است که «شــاعر در نیویورک» لورکا را نتوانســت ترجمه کند. بهعبارتی، حرف شاملو به شکل دیگری بدین معناست که نمیتوانست به مابقی شعرهای دیگر لورکا بیش از حد خیانت کند. و اگر شــاملو دست به ترجمه آنها میزد، شاید چیزی در حد ترجمههای معقول و خوب مانند ترجمههای بســیاری دیگر میشــد. شاملو در مورد ترجمه لورکا گفته اســت که گاه چنان شــدند که خواننده دیگر نمیپندارد شــاعر اصلی کدام است و گویی این شــعر از همان ابتداء به زبان فارسی نوشته شده است. این تعبیر شــاملو واجد همان دو نکته گزاره پاز است: متن اصلی در کار نیست و همه ترجمه است؛ و شعری که «تماما» ترجمهپذیر است، شعری که بیش از حد به آن خیانت شده است.

پابلو نرودا را در نظر بگیریم: شــاعر محبوب عام در سطح جهانی. در فارسی هم بســیار ترجمه شده است. دستبرقضا، تصور میشد شاعری که بتواند نرودا را «تماما» ترجمه کند، شــاملو بود. زیرا بهلحــاظ جهانبینی بهم نزدیک بودند اما تقریبا هیچ شــعری از نرودا به خامه شاملو را شاهد نیستیم. و تابهحال هیچ مترجم یا شاعر دیگری نتوانسته از نرودا شعری بسازد که از خصوصیت «تماما» برخوردار باشد.

همین خصوصیت «تماما» را میتوان در ترجمه مایاکوفســکیِ کاشیگر سراغ گرفت. این احتمال را نمیتوان رد کرد که بستر اجتماعی که کاشیگر در آن زیسته در توفیق ترجمهاش از مایاکوفســکی دخیل بوده اســت. در جوانی عضو حزب توده بود. دستبرقضا گویا نخستین ترجمه از شعر مایاکوفسکی به خامه احسان طبری صورت گرفت. و به این نکته هم باید توجه داشت که خصوصیت کوبنده شعر مایاکوفسکی، دستیار مترجمانش در برگردان بوده است. این خصوصیت به ســهولت خود را در اختیار مترجم قرار مــیداد. بااینهمه، تقریبا هیچیک از مترجمان فارسی او نتوانستند به اندازه کاشیگر به توفیق دست یابند. بهطوریکه پس از ترجمه «ابر شلوارپوش» مترجمان دیگر نتوانستند از سرمشقهای کاشیگر خود را رها کنند. خود عنوان «ابرشــلوارپوش» را در نظر بگیرید: عنوان روسی و ترجمههای انگلیســی آن با ترجمه تحتاللفظی یعنی «ابری در شــلوار». البته در برخی ترجمههای انگلیســی از کلمه pants اســتفاده شد که فقط به معنای شــلوار آن چیزی که ما در فارسی میفهمیم، نیست. Pants هم به شورت گفته میشــود و هم مانند شــلوارهای باله. با این توضیحات اگــر بهطور بصری ابری را در چنین شــلواری پیش چشم آوریم شــاید قدری هجو به نظر آید. شاید هم در اصل روســی، مایاکوفســکی چنین هجوی را در نظر داشــته است. اما هرچه هست، آنچه در ترجمه کاشیگر خوش نشسته است، ابر شلوارپوش است. چون راقم زمانی تلاش بلاهتآمیزی کرد که این شــعر مایاکوفسکی را از روی دو سه نســخه انگلیســی ترجمه کند، به مواردی از این دست برخورد که گویای توفیق بیبدیل کاشیگر است. بیتردید مترجمانی که به روسی تسلط دارند ممکن است، ایراداتی به کاشیگر وارد کنند، اما این نقزدنهای بهجا، هیچکدام دیگر نمیتوانند حقیقتی را که در زبان فارسی احضار شد، پایمال کنند حتی اگر ترجمههای بسیار دقیق و وســواسگونه از کلمات مایاکوفسکی به دســت دهند. و باز گفتن ندارد که اگر مایاکوفســکیِ کاشــیگر در عرصه عموم )چون این احتمال هست که او ترجمه خود را در محافل خصوصی ادبی خوانده باشــد( در دهه شــصت ظاهر شــده باشد، میتوان ردّ او را بر برخی شــاعران یافت. خواه در مقام تکنیکهای شــعری که در مایاکوفسکی کاشیگر بود )فراموش نکنیم که در دهههای پیشین برخی منتقدان به شــعر شــاملو خرده میگرفتند که او تحتتاثیر مایاکوفسکی بوده است؛ که او هم پاســخ آنها را داده بود.( خواه در هضم و جذب روح شعر مایاکوفسکی. همین تاثیرگذاری را هم میتوان از طریق لورکای شاملو در برخی شاعران ســراغ گرفت. البته منظور از تاثیر در شــکل مبتذل آن نیست که برخی تصاویر، استعارات یا کلمات لورکای شاملو را کش برویم، بلکه نوع تجربه زیسته یک شاعر با پیرامونش فرضا نوع تجربهاش از گفتوگو با ماه، برخوردش با بادی کــه در زیتونزار میوزد، و تاثرات و عواطفــش از گاوبازی، و قسعلیهذا؛ فرضا برای قیاس میتوان از تجربه نیما در مواجهه با مهتاب سخن راند که فرضا آن را در فعل تراویدن تجربه کرده است نه تابیدن!

این شــکل حضور حقیقت در یک اثر ترجمهشــده، همیشــگی نیست و باید عوامل زیادی با یکدیگر تلاقی پیدا کنند تا اثر به چنین جایگاهی دست یابد. یکی از این عوامل حتی میتواند بسیار پیشپاافتاده باشد. بدون اینکه بخواهیم مدعی علمیبودن سخن خود باشــیم، به یکی از این پیشپاافتادگیها اشاره میکنیم. مایاکوفسکی درشتاندام بود، در «شعر چگونه ساخته میشود » توضیح میدهد که چگونه در شعری قافیهها با ضرباهنگ و شلنگانداختن دست و پا هماهنگی داشــته، بهعبارتی، حرکت تند دست و پای شــاعر در موقع هرولهرفتن، تعیینگر نوع قافیهها بوده اســت. آیا آن تلاقی عوامل زیاد در احضار حقیقت در معنایی که ذکر شــد )منظور صرفا یک ترجمه خوب نیست که یک مترجم کارکشته ارائه میدهد( در کاشیگر دخیل بوده است، آدمی شورمند، تنومند با حرکاتی تندخو؟! ادای کلماتی شــتابناک و بریده همچون یک حرکت فوتوریستی؟ و آیا در مورد مایاکوفسکی، روح پدر معذب و سرگردان توانسته راوی/ مترجم خود را پیدا کند؟ امری که در مورد هر کســی و هر مترجمی )هرچقــدر مترجم خوب و توانا( رخ نمیدهد.

بههرجهت، هرچه این عوامل باشــند که به طور حادثــی با هم تلاقی کرده باشند، باید در نظر گرفت که کاری که کاشیگر با مایاکوفسکی کرد، نوعی «تماما» خیانت بود؛ و توفیق او را باید از این زاویه دید: نوعی تنش و کشمکش بین مرکز ثقــل و ابژهای که همزمان میل و امتناع به آن دارد و میخواهد «تماما» به اصل خود خیانت کند. دســتبرقضا خالی از لطف نیســت که متذکر شویم، روح پدر هملت نمیتوانست حامل حقیقت باشد مگر آنکه خیانتی در شکل کمال خود رخ داده باشــد. کلادیــوس، برادر خود را به قتل میرســاند، تاج و تخت و زن او را تصاحب میکنــد. او میخواهد ترجمهای از برادر خود باشــد و بهاینترتیب، حقیقت در مقام روح هملت در وجود میآید.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.