گرینوف 10

Shargh - - ادبيات - احمد غلامی

سرگروهبان باروتســازان گفت: «اگر رفتید شهر یک باکس سیگار هــم برای من بخرید». ســجاد گفت: «چشــم ســرگروهبان». مهدی اربابی گفت: «پولش یادت نره». سرگروهبان گفت: «فرار نمیکنم که، برگرد میدهم». هر دو راه افتادند. ســرگروهبان باروتســازان گفت: «حالا چرا اینقدر عجله دارید، صبر کنید با ماشــین آب بروید». مهدی اربابی گفت: «نمنم میرویم، شاید توی راه ماشین گیرمان آمد». توی جاده آسفالت که افتادند ســجاد گفت: «راست میگفت، چرا اینقدر عجلــه داری؟» مهــدی اربابی گفت: «قول بهــت میدهم عراقیها پاتک بزنند». ســجاد گفت: «خوب پس بیا برگردیم، تیربارم توی سنگر اســت». مهدی اربابی گفــت: «مگر برگه مرخصی نداری؟» ســجاد گفــت: «دارم، این هــم برگه مرخصی». آن را از تــوی جیبش درآورد و به مهدی اربابی نشــان داد. مهــدی اربابی گفت: «منظورم این بود، کسی که برگه مرخصی 24ساعته دارد میتواند اسلحهاش را تحویل ندهد». ســجاد گفت: «خوب!» مهدی اربابی گفت: «اگر عقبنشینی کنند مسئولیت اســلحه با تو نیست». ســجاد گفت: «مگر قرار است عقبنشــینی کنند». مهدی اربابی گفت: «سر از کارشان درنمیآورم، نباید به ما مرخصی میدادند، اینجور موقعها احتمال پاتک عراقیها زیاد است». سجاد گفت: «خوب برگردیم، فردا میرویم شهر». مهدی اربابی گفت: «ســیلی نقد به از حلوای نسیه است». آفتاب بالا میزد و گرمای آن پشــت گردن و صورتشــان را میسوزاند. جاده آسفالت که تازه از دشــمن پس گرفته بودند، مثل ماری در دل دشت پیچوتاب میخورد و ته جاده پر از ســراب بود. ســجاد برگشت و عقب را نگاه کرد. دیگر خط دیده نمیشــد. چند کلاف دود خاکســتری از زمین به هوا میرفت. ســجاد گفت: «دارند خمپاره میزننــد». مهدی اربابی گفت: «آره گمان کنم نزدیک ظهر حمله کنند». ســجاد گفت: «از کجا اینقــدر مطمئنی؟» مهدی اربابی گفــت: «تجربه. اگر تو هم مثل من چند تا عملیات شرکت کرده بودی الان میفهمیدی که باید به روبهرو نگاه کنی نه به پشــت سر». سجاد گفت: «چرا به باروتسازان نگفتی شاید حمله کنند». مهدی اربابی گفت: «گور باباش، خودش مرخصی داده، آنهم با اجازه فرمانده گروهان». به سرابی نزدیک شدند. مهدی اربابی گفت: «من عاشــقِ ســرابم، عین آب است، میروی جلو اما باز میرود عقب». سجاد گفت: «بیا برگردیم، اگر بچهها تیربارچی احتیاج داشــته باشــند چی؟» مهدی اربابی گفت: «مگر فانتوم است. خوب یکــی میرود آن را برمــیدارد و یا علی...» ســجاد گفت: «به همین راحتی؟» مهدی اربابی گفت: «از این هم راحتتر است. خیلیها فکر میکردند اگر یک روز نباشند خط میشکند. جان باختند و رفتند نهتنها خط نشکست بلکه پیشروی هم کردند». سجاد گفت: «کاش تیربارم را آورده بودم». مهدی اربابی گفت: «پس نگران تیربارت هستی». سجاد گفت: «هم تیربار، هم رفقــام». مهدی اربابی گفت: «رفقا! به جز من مگر کس دیگری با تو رفیق اســت». ســجاد گفت: «نه ولی اگر کمک بخواهند چــی؟ من برمیگردم». مهدی اربابی گفت: «تو هم برگردی من برنمیگردم. ضدحال نزن بیا برویم شــهر. یک بار هم ما توی یک عملیات غایب باشیم، چی میشود. توی تاریخ بازخواستمان میکنند که شما آن روز که خط شــرهانی شکست کجا بودید؟» سجاد گفت: «نه بابا، ولی یک جای کار که گیر دارد، آدم دلش شور میزند».

مهدی اربابی گفت: «کجای کار گیر دارد؟ دو ســال کســی یادش نمیآیــد چقدر آدم اینجــا جان دادهاند. هیچ میدانــی الان من و تو که توی این گرما توی این جاده لعنتی که پشــت ســرمان هی خمپاره میزنند و پیاده گز میکنیم، توی پاریس چه خبر است». سجاد گفت: «توی پاریس؟!» مهدی اربابی گفت: «آره توی پاریس، تا حالا فکرش را کردهای الان یارو نشســته توی کافه دارد قهوه میخورد، میفهمی ایــن یعنی چی؟» ســجاد گفت: «نه مــن این چیزهــا را نمیفهمم، میخواهم برگردم عقب، رفقام تنها هســتند». مهــدی اربابی گفت: «فــرار که نکردیم، مرخصی دادند ما هم آمدیم». ســجاد گفت: «من برمیگردم». برگشــت. مهدی اربابی کمی دنبالش دوید. دســتش را کشــید و گفت: «احمق میفهمی اگر عقبنشینی شود شاید جنازهات هم به خانه نرســد». ســجاد حرفی نزد. دوباره راه افتاد و با قدمهای بلند به طرف خط رفت. باز دنبالش دوید. اینبار از پشــت بغلش کرد و گفت: «نمیگذارم برگردی باید برویم شــهر». سجاد گفت: «امکان ندارد، من برمیگردم». خودش را از حلقه دســتهای مهدی اربابی بیرون کشــید و تندتر به راه خودش ادامه داد. مهدی اربابی هم کمی بــه راه خودش رفت ولی بعد ایســتاد و فریاد زد: «بــه جهنم، برگرد جبهه. عقبنشینی کنند جنازهات هم به دست خانوادهات نمیرسد». اما ســجاد نیمنگاهی هم به عقب نینداخت. مهدی اربابی برگشــت و دنبال ســجاد دوید. گفت: «حالا که میخواهی خودت را به کشــتن بدهی، بده!» شانهبهشانه هم راه میرفتند. سجاد گفت: «میخواستم برگردم، وقتی گفتی، جنازهات را هم به خانوادهات نمیدهند، تصمیم گرفتم بروم خــط. از خدا میخواهم جنازهام برنگردد». مهدی اربابی گفت: «دیوانه شــدی؟» ســجاد جوابش را نداد. مهدی اربابی گفت: «ولی من دوست دارم برگردم خانه، دلم نمیخواهد جنازهام توی این بیابان زیر آفتاب بیفتد، دل و رودهام پر از موش بشــود». سجاد گفت: «بیخیال، مگر موشها آدم نیستند». مهدی اربابی زد به شانه سجاد و گفت: «وایسا ببینم، چی گفتی، جان من دوباره بگو...».

ســجاد گفت: «گیر نده بابا اشــتباه لپی بود». مهدی اربابی بریده بریــده خندیــد و گفــت: «موشها هم آدمنــد. بابــا ایوالله. صدای خمپارهها بیشتر شده بود. سربازها روی خط سیاهی میزدند. معلوم بــود پاتک زدهاند. ســجاد دوید. مهدی اربابی گفــت: «هل نزن برای همه جا هســت». و نفسنفسزنان دنبالش دوید. رفتند توی کانالی تا خودشــان را به خاکریز برسانند. تا سروکله آنها پیدا شد سرگروهبان باروتســازان گفت: «جانمی مهدی اربابی، میدانستم برمیگردی». مهدی اربابی فریاد زد: «اگر این قاطر نبود الان توی هتل خرم طاقباز زیر کولر خوابیده بودم». سرگروهبان باروتسازان گفت: «یک عمر لگد انداخت بذار لااقل امروز یک کاری برای ما بکند».

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.