ژاندارک معاصر

Shargh - - ادبيات -

ژاندارک از چهرههــای اســطورهای و تاریخی فرانســه اســت کــه زندگی و سرنوشتش دســتمایه آثار مختلف ادبــی و هنــری قرار گرفته اســت. در میان این آثار، نمایشــنامههای برتولت برشــت شــهرت زیادی دارند. برشت دو نمایشــنامه بــا الهــام از زندگــی ژاندارک نوشته که یکی «ژان مقدس، کشــتارگاهها» نــام دارد و دیگــری «چهرههای سیمون ماشار». همچنین برشت نمایشنامه دیگری هم با عنوان «محاکمه ژاندارک در روان» نوشــته که درواقع اقتباســی اســت از یکی از نمایشنامههای آنا زگرس که بر اساس اسناد معتبر محاکمه ژاندارک روایت شده و برشت بیآنکه تغییری در اسناد واقعه بــه وجود بیاورد بخشهایی بر نمایشنامه افزوده است.

«چــکاوک» عنوان نمایشــنامهای اســت از ژان آنوی که این نیز بر اساس حماسه ژاندارک نوشــته شده است. ایــن نمایشــنامه این روزها بــا ترجمه محسن یلفانی توسط نشر جهانکتاب بهچاپ رســیده اســت. ژان آنــوی، از نمایشنامهنویســان مشهور قرن بیستم فرانسه اســت که آثار پرشماری نوشته و «چکاوک» در میان آثارش جایگاهی ویــژه دارد. آنوی این نمایشــنامه را در سال 1952 نوشته و در آن روایتی مدرن از رویــداد تاریخی ژاندارک به دســت داده است . «چکاوک» نیز مبتنیبر اسناد تاریخی نوشته شده و آنوی در نوشتنش از این اسناد فراتر نرفته و در چند مورد از گزارش روزانه محاکمه ژاندارک که تا امروز باقی مانده استفاده کرده است. بااینحال آنــوی در روایتش وضعیت معاصر را درنظر داشته و تصویری که از قهرمان ملی فرانسه به دست میدهد، تصویر دختری است که انگار هماکنون و از جهان معاصر برخاسته و از امیدها و آرزوهــای مردم امــروز حرف میزند و با مصیبتهــا و ترسهای این روزگار درمیافتد. «چکاوک» «آمیزهای آزاد و پرشــور از تاریخ و تخیل، تابلوی گیرایی از هوشــمندی و بدبینــی فرانســوی، و سرمشــقی برای یک زبان شــاعرانه تئاتری » است.

در یکــی از دیالوگهای پایانی ژان، درحالیکه فریاد میزنــد، میخوانیم: «ولــی مــن نمیخواهــم چیــزی به پایــان برســد. حداقــل چنیــن پایانی را نمیخواهــم... سنمیشــل! ســنت مارگریت! ســنت کاترین! اگر میل دارید ســاکت بمانید، ولی مــن روزی متولد شــدم که شــما با من حرف زدید. من زندگی نکردهام مگر از آن روز که آنچه شــما به من گفتید انجام دادم، سوار بر اسب و شمشیر در دســت! ژان همین اســت و جز این نیســت! آن زن وارفته و پفکردهای که در صومعه نشســته و دارد میپوسد، ژان نیست؛ یا آن زنی که آخرین لطف را در حقش کرده و آزادش کردهاند. یا آنکه بــه زندهبودن عادت کرده اســت... شما خاموشــید، خدای من، و این کشیشــان همه با هم حرف میزدند و با حرفهایشــان همهچیز را در ذهن من در هم میریختند. اما وقتی شما خاموشید، همانطور که سنمیشل برایم توضیح داد، وقتی است که بیش از هر وقت دیگر به ما اعتماد میکنید. وقتی اســت که به ما اجازه میدهید تا هرچه میکنیم خــود بهعهده گیریم. پس خداوندا، من مســئولیت آنچه را که کردهام، بهعهده میگیرم! همهچیز به گردن خودم! ژان را به تو میسپارم! همچنان که بود و همیشه خواهد بود! ســربازانت را صدا بــزن، واریک، به تو میگویم ســربازانت را صدا بزن! فورا! مــن توبهنامه را انــکار میکنم، لباس زنانــه نخواهم پوشــید. آنها میتوانند آتشــم بزنند، میتوانند جشن بگیرند »! در روایت مــدرن ژان آنوی از ژاندارک، ژاندارک داســتانی دارد که با شــادی به پایان میرســد. پایانــی واقعی که هیچوقت پایان نخواهد گرفت.

ژان آنوی ترجمه محسن یلفانی نشر جهان کتاب چکاوک

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.