گرینوف 10

Shargh - - ادبيات -

ســجاد دوید و تیربارش را آورد و گذاشت روی خط. مهدی اربابی آمد کنار دســتش نشست. دشت پر از تانک و سرباز عراقی بود که خودشان را در پسِ پشت تانکها جلو میکشــیدند. سجاد قطار فشنگ را توی سینه تیربار گذاشت و دست به ماشه برد و یکریز دشت را به گلوله بست. قطار فشــنگ خالی شــد. رفت که جعبه مهمات را بیاورد، مهدی اربابی پشت ســرش گلوله شــد و چرخید و از خاکریز سرازیر شــد. سجاد نفهمید چه شــده است. فکر کرد پای مهدی اربابی سُــر خورده و افتاده روی خاکریز. پیشانیاش را که دید بهتزده شد. گلوله وسط پیشانیاش را سوراخ کرده بــود. پرید و او را توی آغوش گرفت. ســرگروهبان باروتســازان فریاد زد: «ولش کن دارند نزدیک میشوند». اما گوش سجاد به این حرفها بدهکار نبــود. مهدی اربابی را انداخت روی برانکارد و فریاد زد: «یکی بیاید کمک کند». ســرگروهبان باروتسازان سر برانکارد را گرفت و گفت : «مرده، کجا میبریش». سجاد گفت: «بگذاریمش توی آمبولانس با زخمیها برگردد عقب ». سرگروهبان گفت : «چرا! زخمیها واجبترند ». اما سجاد اعتنایی نکرد برانکارد را میکشید و سرگروهبان باروتسازان را به دنبالش میبرد.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.