نقدی بر فیلم «ساعت پنج عصر» لطفا «لورکا» را در گور نلرزانید

Shargh - - سينماي - علی فرهمند

یک فرد غیرِســینمایی که پیش از من «ســاعت پنــج عصر» را دیده بــود، در صفحــه اجتماعی خــود از فیلم تعریف کرد و با شوروشــوق نوشــته بود که این فیلم، تلفیقی از انواع ژانرهاســت؛ گاه میخنداند و گاهی بغض را در گلوی تماشــاگر گره میزند. در لحظاتی، هیجانانگیز اســت و پُرتعلیق و در مواقعی نیز آرام. این دوســت نمیدانست که با تعریفش دارد پنبه فیلم را میزند و خبر از نزدیکیِ «ســاعت پنج عصر» به فرمول آشــنای فیلمفارسی را میدهد. پس از دیدن فیلم اما با خود گفتم ایکاش این فیلم از همان کوچه عریض فیلمفارسی میگذشت و لااقل فیلم ضعیف یا بیارزشــی ارزشگذاری میشد و نه فیلمی غلط. درست است. «ساعت پنج عصر» در ساختار غلط است و یعنی ساختار ســینمایی ندارد. اولین ایرادش این است که رخدادهای قصه در بستری دراماتیک قرار نمیگیرند و اساســا درامی در کار نیســت. خردهپیرنگها نــه در راســتای طول و هدف داســتان روایت میشــوند و نه در رشــد عرضیِ فیلمنامه تأثیر میگذارند. اگر بپذیریم که اساس کار خردهپیرنگ، تمرکز بر تحولِ شــخصیت است )رشد عرضی(، متوجه بیکارکردبودن خردهپیرنگهای داســتان میشــویم. فرض کنید یکی از این پیرنگها – مثلا صحنه مواجهه «مهرداد پرهام» (سیامک انصاری( با راننده تاکسی معتاد )امیر جعفری(- در فیلم وجود نداشــت. چه اتفاقی میافتاد؟ با حذف این ســکانس چه تغییری در طول و هدف داستان ایجاد میشد؟ البته بهجــز آنکه زمان فیلم کمتر از زمان معمول یک فیلم ســینمایی بود. کارکرد این سکانس در تحول شخصیتیِ «مهرداد پرهام» چیست؟ پاســخ ساده است؛ هیچ. همین روند را با صحنههای دیگر امتحان کنید و متوجه خواهید شــد که هر آنچه در طول فیلمنامه اتفاق افتاده، هیچ ارتباط علت و معلولیای با رشــد پروتاگونیســت ندارد. بااینحساب با حذف صحنه بیمارستان، قبرستان، خانه «نادر»، تظاهرات خیابانی و اتاق بازجویی هیچ اتفاقی نمیافتد و کاراکتر «مهرداد پرهام» تحت هیچگونه پرداختی از جانب متن قرار نمیگیرد؛ زیرا او اصلا «شخصیت» نیست که موقعیتهای دراماتیک مدام مســیرش را تغییر دهد، بلکه کاریکاتوری است بیجان که به اقتضای ساخت یک فیلم سینمایی، در دل یک متن افتاده. فیلم از آیتمهایی تشکیل شده که در تدوین به هم وصل شدهاند؛ بنابراین ساختار متن «ســاعت پنج عصر» ساختار سریالهای آیتممحور تلویزیونی اســت که از طریق وحدت موضوع، مشــکلات اجتماعی را با طنزي اغراقآمیز مطرح میکند.

مشــکل بعدی متن، عدم ایجــاد یک قرارداد بــرای پذیرش جهان اغراقآمیز فیلم از جانب مخاطب اســت. چــرا همه در فیلم دیوانهاند و فقط «مهرداد پرهام» آدم ســالمی است؟ اگر در سریالهای «مهران مدیــری»، یک عاقل )معمولا ســیامک انصاری( بین دســتهای دیوانه گیر میافتــاد و از طریق ایــن پارادوکس، موقعیتهای کمیک شــکل میگرفــت، بهخاطر این بود که نویســنده حداقل دو تا پنج قســمت را صرف معرفی جهان قراردادی سریال میکرد، اما در سینما وقت نیست و باید فنون نگارش فیلمنامه را بلد بود و در کمترین زمان، قراردادهای درام را بنا کرد. چنین میشود که قراردادهای جهان فیلم «ساعت پنج عصر» - براي شناســاندن جهان و آدمها به تماشاگر- در متن مشخص نشــده و لحن و فضای رواییِ ثابتی شــکل نگرفته اســت و طبیعتا در این صــورت، موقعیتهای متغیر و مناســبات لحظــهای، دائما لحن فیلم را بههم میریــزد و روایت در فضاهای مختلفی؛ از رئالیســم به غیرواقعی تا کمدیِ اغراقآمیز سردرگم مانده است. درواقع آن دوست غیرسینمایی بیراه هم نمیگفت که فیلم همهجور حالت و احساسی را به مخاطب منتقل میکند. به بیان ســادهتر؛ اگر دنیای فیلم معرفی میشد، رخدادها برچســب غیرمنطقی به خود نمیگرفتند؛ اما در کنار وقایع غیرواقعی فیلم؛ مثل آزادشــدن «مهرداد پرهام» از دست مأمور و در کنار رخدادهای اغراقآمیز؛ مثل صحنه قبرســتان، بدیهی است که تأکید معاون بانک بر تسکین هیجان «مهرداد پرهام» (سکانس پایانی( غیرمنطقی به نظر برسد؛ زیرا ما تماشاگران، جهان فیلم را نمیشناسیم و نمیدانیــم کدام رخداد منطقی اســت و دیگــری غیرمنطقی. اگر به قول معاون بانک، با یک روز تأخیر در پرداخت قســط، کسی بیخانمان نمیشود )که در واقعیت هم اینگونه است(، پس تمام فیلم سر کاری بود؟ یا بیمنطق؟

معمولا در یک درام خردهپیرنگ، پیرنگها از طریق هدف فیلمنامه بــه هم مرتبط میشــوند، اما در فیلم «ســاعت پنج عصــر»، به علت اینکــه هدف پروتاگونیســت دلیل موجهی ندارد، تمرکز بر رســیدن به بانک ســرِ ساعت پنج عصر در اکثر ســکانسها کمرنگ میشود. خود فیلمنامهنویس )فیلمنامهنویســان( هم بر این امر آگاه بودهاند و برای اتصال سکانسهای بیربط به هم بهجای خلق عنصر درونمتنی دست بــه ایجاد یک عنصر عینی و البته خســتهکننده زدهاند و آن هم حضور تلفنیِ «مهناز» (آزاده صمدی( اســت. تنها کارکــرد کاراکتر «مهناز» و حرفهای کلیشهایاش این است که هربار با پرسشهایی از «مهرداد»، هدف اصلی داســتان را به تماشــاگر متذکر میشود و این نهتنها حسن نیســت، بلکه ضعف متن اســت که آنقدر تن به پرداخت رخدادهایی خارج از پیرنگ اصلــی داده که از طریق یک عنصر غیردراماتیک، قصد یادآوری قصه اصلی را به تماشاگر دارد.

«ســاعت پنج عصر» در تصویر هم ســاختار تلویزیونی دارد، زیرا به صــرف تصویربرداری صحنههــای خارجی و «ریختــن» هنرور در قاب که نمیتوان میزانســن سینمایی خلق کرد. شــکلگیری میزانسن فیلم معلول انســجام فیلمنامه است و اساسا فیلمنامهای باید وجود داشته باشــد وگرنه با توســل به «کرین» و «ریل» و «لانگشات» که نمیتوان فیلم سینمایی ساخت . «ساعت پنج عصر » در کنار ایده یکخطیِ خوبی که دارد و ریتم تندشــوندهاش که متناسب با همین ایده عمل کرده، به علت ایرادات زیادی که دارد، نتوانســته تبدیل به یک «فیلم سینمایی» شــود. شــوخیهای فیلم هم بیش از حد تکراری اســت، تا جایی که تماشای یکسوم انتهایی فیلم واقعا آزاردهنده به نظر میرسد.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.