کُطرشیتفرامِون مشردهگ میودیلافگر

Shargh - - ادبيات - علی شروقی

اگر نگوییم همه، دســتکم قصههــای بهترِ مجموعه «خاطرهیی فراموششده از فردا »ی مدیا کاشیگر قصههایی هستند که در آنها با تداخلِ متنها و جدالِ گاه پنهان و گاه آشکارِ مولف و شخصیتهای مخلوقِ مولف بر سرِ مالکیتِ قصه مواجه میشــویم و با خود روایت به منزله شــیئی کــه مالکیت آن محل تردید و نزاع اســت. این مولفهها در قصههای کاشــیگر هم آشنا به چشم میآیند و هم غریب مینمایند. اگر از آشنابودنشــان ســخن میگوییم به این دلیل است که در نگاهی کلی این مولفهها را در قصههای ایرانــی دیگری هم که تحتتاثیــر بحثهای نظری مبتنی بر مرگ مولف و اســتقلال متن از نویســنده و نوشتهشدن نویســنده توسط متن و مانند آن نوشته شــدهاند، دیدهایم. قصههایی که در یک دستهبندی عام و کلی «پستمدرن» خوانده میشــوند. اما اگر این مولفهها، در عین آشنایی، در قصههای کاشیگر غریب مینماید، دلیلش تبدیلشدنشان به یک وســواس ذهنــی و گرهخوردنِ آنها بــا چیزی در بیرون از دنیای متن اســت. از این میان به ویژه روی جدالِ مولف و شخصیتهای مخلوقِ او بر سرِ مالکیت متن تاکید میکنم که در قصههای کاشــیگر جدالی است گرهخورده با تمامی آن نبردهای تاریخی که بر ســرِ مالکیت در گرفته و در میگیــرد، هرچنــد در این قصهها اشــارهای واضح و مستقیم به این موضوع نیابیم. به بیانِ سادهتر و مصطلحتر، «جنگِ قــدرت» اگر نگوییم مضمون تمــامِ قصههای این کتاب، دستکم مضمون چند قصه بهترِ آن است. به همین دلیل اســت که این قصهها در عین اینکه در نگاه اول شاید بازیهای بیخطر با بینهایــت امکانِ خیالی بنمایند، یک هراس واقعی را از عمقِ خود باز میتابانند؛ هراسِ مولف از مرگِ خود و از همین رو حککردنِ مدامِ خود در قصهها به قصدِ اعلامِ حضور، هراس از اینکه پذیرش مرگِ مولف و میداندادن به آن، مالــکان موهومِ بس خطرناکتری را به جای او بنشــاند که با نامرئیکردن خود نه حق انتخاب که وهمــی از حق انتخــاب را برای مخاطب بســازند که عملا نــه تنها آزادی را برای او بــه ارمغان نمیآورد بلکه او را در ازدحــام بینهایت امکان، گیج و گول رها میکند و به صورتی نامرئی او را به ســمتی دلخواه هدایت میکند بیآنکه مخاطــب ذوقزده از امکانها و حق انتخابهای بیشــمار و روایتهای متعدد از یک ماجرا، بداند که دارد به ســمتِ دلخواه آن مالکانِ موهومِ متن که جای مولفِ کلاســیک را گرفتهانــد هُــل داده میشــود. از این منظر قصههای کاشــیگر در مجموعه «خاطرهیی فراموششده از فردا» قصههایی هســتند که با ابزارِ پستمدرنیســم به جنگ با پستمدرنیسم میروند و درواقع به جنگ با آنچه توهــم آزادیاش میتوان خواند. از همین روســت که در این قصهها با ضد آرمانشــهری برآمده از دنیای مجازی و نســبیتگرایی افراطی پستمدرنیستی روبهرو هستیم و با نبرد بر ســرِ بازپسگیری حق مالکیتِ متن توســط مولف. بــه بیانی مولف در این قصهها دنکیشــوتی اســت که به جنگ با ماشــینهای روایتساز رفته اســت. ماشینهایی که روزانه بیشــمار روایــت را از یک موضــوع روانه بازار میکنند و در نهایت مخاطب بمبارانشــده با این بیشمار روایت را در پوچــی و خلاء و انفعالی جانکاه به حالِ خود میگذارند و گفتن ندارد که این بیشــمار روایت سرپوشی اســت بر حقیقتی که نباید فاش شود و باید در این ازدحام و تعدد روایت گم و محو شــود. برای تحقق این خواســت نخست مولف باید دک شود تا چیزی به نام ماشینِ خودکارِ روایتســاز جای او را بگیرد. در داستانهای کاشیگر اما در عین تعدد و تداخل متنها و روایتها و مولفها، یک مولف بر وجود و حضور خود بهعنوان پدیدآورنده متن پافشــاری میکند، هرچند خود این مولف زاده تخیلِ نویســندهای به نام مدیا کاشــیگر اســت و البته در بعضی قصهها همنامِ او. پــس او هم وجــود خارجی نــدارد اما اصــرار دارد با حککردن خود در داســتان بگوید که وجود دارد و آنچه خواندهایم ســاخته و پرداخته ذهن اوست و او مُهرِ خود را بر هر روایتی، حتی روایتهای پیش از این گفته و نوشــته شــده، میزند و آن روایتهــا را از آن خود میکند و تأکید میکند که شــخصیتهای داســتانی هرگز بر مولفشان پیشی نمیگیرند و در نهایت این مولف است که سرنوشت آنهــا را رقــم میزنــد. نمود ایــن رویکرد را در داســتان «خاطرهیی فراموششــده از فردا» میبینیم که روایت آن بر پایه گفتوگو و جدل مولف و شــخصیت داستان بر سرِ قصهای در حالِ نوشتهشدن شکل گرفته است. شخصیت داستان مدام میترســد که مبادا مولف جایی خسته شود و کل داســتان را نابود و محو کند. از طرفی این شخصیت هنوز نه جنســیتی دارد و نه هویتی و هویت و موجودیتش بسته به اراده مولف است. در پایان داستان مولف میگوید: «این قصه پراکندهتر از آن است که قصه شود.» شخصیت داســتان که قرار است در داستانِ نویسنده نوع بشر را نابود کند، دســتِ آخر عاجزانه از نویســنده میخواهد که لااقل هویت و جنســیت او را مشخص کند. بنابراین داستانی که قرار است به نابودی نوع بشر بینجامد در پایان شخصیتی را که به واسطه او این نابودی باید اتفاق بیافتد بیهویت بهجا میگــذارد و اقتدار مولف را در جهانــی که کمر به قتل او بسته است تثبیت میکند، گویی مرگ مولف معادلِ نابودی نوع بشر اســت و برای جلوگیری از این نابودی باید مولف را به جایگاه مقتدرانهاش در متــن بازگرداند و بر ضرورت حضور او پافشاری کرد. در داستانِ دیگری از کتاب با عنوان «اتاق تاریک »، نویسنده به شیوهای بورخسوار خلاصهای از «کتاب اوهام» پل اوستر را نقل میکند و آنگاه روایت خود را در لابهلای متن اوســتر جاسازی میکند. آن را به داستان «تقرب به درگاه المعتصم » بورخس پیوند میزند و از زبــان خواننده چنین فکری را پیش میکشــد که «اگــر در کار بورخس، هم کتــاب تقریــب فرضی اســت و هم میربهادر علی، یعنی نویســنده آن، اما در قصه کاشــیگر هم رمان وجــود خارجی دارد، هم نویســنده و هم حتا ناشر و سال انتشــار. و این، دادهیی اســت تغییرناپذیر، مگر آنکه کتابسوزانی هنوز نامحقق اما قطعا در راه، ســبب شود خوانندگان آتی، وجود کتاب اوهام و شــخص پل اوســتر را همانطــور انــکار کنند که امــروزه ما منکر مآخذ بورخس شــدهایم.» راوی که نویسنده این داستان است، آنگاه کتاب اوهامِ خود را روایت میکند و این را که اگر او بهجای اوســتر بود با هکتور مان – قهرمان رمان اوستر – چه میکرد. سطرهای آخر داستان حامل اضطرابی هســتند که راوی – نویسنده میکوشد با حذف عوامل شــکلگیری قصه آن را فرونشاند؛ اضطراب حذف و مرگِ مولف که البته آشکارا سخنی از آن نیست اما حضور مقتدرانه راوی – نویسنده در پایان داستان و وسوسه کشــتن شخصیتهای داستان گواه حضور پنهان آن است: «شاید خودم وارد داســتان میشدم تا بکشمشان و راز سر بهمهر بماند یا همچنان بیرونِ داســتان میماندم تا زندگی کنند و راز را سربهمهر نگه دارند.»

در داستان «روایت پنجم از خونهای رقیقتر از آب» نیز، که یکی از بهترین داستانهای کتاب است، با زنی مواجهیم که همســر یک مامور سازمان ســیا بوده و بهواسطه او به توطئههای امپریالیستی در خاورمیانه کشیده شده و اکنون به خواب نویسندهای به نام مدیا کاشیگر آمده و داستانش را برای او بازمیگوید. همچنین اســت داستان «ماوقع» که در پایان آن از زبان یکی از شــخصیتهای داســتان اعلام میشــود که او و دیگر قهرمانان داســتان و آنچه از ســر گذراندهاند جزء داســتانی از مدیا کاشــیگر است. به همین گونه اســت داســتان «یک داســتان کوتاه عاشــقانه» که نویســندهای آن را مینویسد و ماجرای زن و شوهری است به نام نســرین و عباس که یک زوجِ دیگر را واسطه آشنایی با هم معرفی کردهاند اما نویســنده – راوی هرچه جستجو میکند نشــانی از این زوج نمییابد. گویی ایــن زوج نیز خود مخلوقِ مولفانی به نام عباس و نســریناند که به طرز مشکوکی حذف شدهاند و رد و نشانی ازشان نیست. امــا وجــه تناقضآمیزِ حضــور مقتدرانه مولف در این قصهها اینجاســت که میلِ احیاء مولف در آنها، خود بهواسطه خلقِ مولفی خیالی میتواند تحقق بیابد. یعنی مولفی کــه فقط روی صفحه کاغذ وجود دارد. اضطراب و هراس از همینجا نشات میگیرد. آیا واقعا چیزی جز بیشمار متن وجود دارد؟ نویســنده پسامرگِ مولفی از دچارشدن به این اضطراب ناگزیر است. او میتواند گاه شتابزده و ناگهانی و گاه با تمهیداتی پیچیدهتر در متــن اعلام حضور کند اما این اعلامِ حضور اضطرابِ او را فرونمینشــاند. گویی گفتنِ اینکه این متن مالِ من است متن را واقعا مــالِ او نمیکند. این مالکیت اگر هم محقق شود سخت شکننده و در معرض تهدید است، بهنحویکه گاه ایــن اعلامِ حضور ممکن اســت اصلا در یــاد خواننده نماند و او تنها قصهای را به یاد بیاورد که آن مولفِ خیالیِ مخلوقِ مدیا کاشــیگر بازگفته اســت. قصهای که در عینِ تاکید بر قصهبودنش سخت با واقعیتهای بیرون از قصه و وضعیت جهان معاصر که در تسخیر دنیای مجازی است گره خورده اســت. رویکرد ضد پستمدرنیستی کاشیگر از همینجا آب میخورد. در قصههای او با همه متنگونهگی نقطهای هســت که در آن متن بــا واقعیت تلاقی میکند و جالــب اینکه هرچه واقعیت بهواســطه تعــدد روایات و درآمیختن بــا دنیای مجازی دســتنیافتنیتر مینماید، بیشتر به تسخیر نویسنده درمیآید چراکه نویسنده به مدد فرم به جوهر واقعیت دســت یافته است و برخلاف برخی نویســندگان دیگر که تمهیدات پستمدرن به کار میبرند، ایــن تمهیدات را نه با هــدف خیالینمایی واقعیت و گریز از آن و اثبــات اینکه همهچیز قصهای بیش نیســت بلکه با این هــدف به خدمت میگیرد که از وجــه ریاکارانه این متننماییِ واقعیت در دنیای معاصر پرده بردارد و نشــان دهد که جوهر ســلطه و مالکیت در جهانِ معاصر همین متننمایی ریاکارانــه و تکثیر مکانیکی انبــوه روایتهایی اســت که مخاطب را به وهمی از نسبیت و آزادی انتخاب دچــار میکند. اما اگر بپذیریم که حضــور مولف در برخی از این قصهها به نحوی اســت کــه زائدبودن این حضور و فراموشیپذیری آن را به ذهن میآورد، آنوقت این پرسش به جا میماند که پس تکلیفِ آن نویســندهای که مدام در قصهها ظاهر میشــود و میگوید من هســتم که اینها را نوشــتهام چیســت؟ آیا او زائدهای بر فرم و آرایش درونی قصهها و بنابراین یک وجود مخل اســت که اگر نباشد هم قصــه به راه خودش مــیرود؟ اگر چنین اســت پس چرا هســت و آیا بودن او را باید یک ایرادی شکلی و ساختاری به حســاب آورد؟ راستش چیزی وسوســهمان میکند که بگوییــم بله، اما از طرفی این مولــفِ حاضر، طوری – ولو بهعنوان یک زائده – در قصهها حک شده که میترسیم با کندنش از متن چیزهای دیگری هم از دست برود.

یعنی بهرغم وسوســه حکم به حذف او، میترسیم با نبودنش جایی از داستان لطمه ببیند. این ترس زاده همان اضطرابِ بزرگتری اســت که جدال بر سرِ مالکیتِ متن را از حیطه مباحث نظری ادبیات فراتر میبرد و به ســاحتِ زندگی میکشــاند و جدالی را که در آغاز شاید صرفا ادبی بنماید، از ســویههایی خطرناک برخــوردار میکند. با درکِ این سویههای خطرناک است که مولف در متن جا میافتد و وجودش به بخشــی نازدودنی از متن بدل میشود. حالا میتــوان با خیالِ راحت به پرســشِ چند ســطر بالاتر در باب مخلبــودنِ حضورِ نویســنده در قصههای مجموعه «خاطرهیی فراموششــده از فردا» پاسخِ مثبت داد: بله او مخل سیرِ عادی قصه اســت و زائدهای است بر آن، اما او دقیقا به همین دلیل که مخل اســت باید در قصه حضور داشته باشد. او باید باشد تا اخلال کند و همین بودن است که نهفقط ترفندهای ادبی را از حیطه ادبیات بیرون میکشد و به ساحتی وســیعتر میکشــاند، بلکه به مفهوم «مرگ مولف» نیز سویهای متفاوت میدهد. اضطراب و هراس از همین سویه متفاوت است که سر بر میکند و با درک حضور مولف در این داســتانها بهعنوان مولفی ایســتاده در برابر ماشینهای روایتسازِ دســتبهکارِ نسبیسازی و بمباران مخاطــب با روایتهای موازی و ضدونقیض و لاپوشــانی حقیقت در پسِ پشــت این روایتهاست که مدیا کاشیگرِ نویســنده قصههای این مجموعــه را، در عین تفاوتهای ظاهری، همان مدیا کاشیگری مییابیم که «ابر شلوارپوش » مایاکوفسکی ، «تکنیک کودتا »ی مالاپارته و «زندهباد مرگ » فرناندو آرابال را ترجمه کرده است. نویسندهای حساس به جهانــی که در آن قدرتهایی میکوشــند مجاز را بهجای واقعیت بنشانند، آشــوبهایی در نقاط مختلف جهان، از جمله خاورمیانه، بهپا کنند و از آب گلآلود ماهی بگیرند و با تولید روایتهای ضدونقیض از آشوب، منشاء آن را پنهان سازند و درعینحال به انســانها وهمی از آزادی و قدرت انتخاب بدهند.

مدیا کاشیگر نشر نیماژ خاطرهیی فراموششده از فردا

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.