کودکی

Shargh - - زاويه -

با بهمن کشاورز درباره روزگار کودکی صحبت کردیم و خانوادهای که از آن برخاسته است.

وقتی میبینم که اسم پدرتان را روی فرزندتان هم گذاشتهاید، نشان میدهد تأثیر زیادی در زندگی شما داشتهاند. کمی از ایشان میگویید.

در تهران متولد شــدم؛ یک خواهر دارم و دو برادر داشتم که برادرانم به رحمت خدا رفتهاند. من و خواهرم هنوز هستیم. ممر معاش پدرم از نویســندگی، ترجمه و تألیف و تصنیف بود. طبعا این روش آســانی برای ادامه زندگی نیســت، اما ســختی زندگی فقط این نبــود، از دیرباز؛ یعنی جوانی ایشــان همواره در موضع اپوزیســیون آن زمان بود و دیدگاهشان همینطور ادامه داشت و تنها باری که شهر شلوغ شد و پدرم را نگرفتند و روانه زندان و بازداشــت نکردند، زمان انقلاب در بهمن 57 بود. در هر موردی ایشان بینصیب نمیماند.

پس از علاقهمندان دیدگاه چپ بودند؟

از نظر تفکر چپگرا بود، تردیدی هم نیســت و من هم تردیدی ندارم. با اینکه هرگز ندیــدم که تظاهر آنچنانی بــه چپگرایی بکنند. جالبتر اینکه عضو هیچکدام از احزاب چپگرای مشهور آن زمان ازجمله حزب توده نبودند. شاید برخی از سران این حزب که اغلب آنها جزء دوستانش بودند، از پدرم گلایه داشــتند که چرا عضو حزب نمیشوند. بههرحال تا آخر هم ایشــان نه عضو حزب توده و نه هیچ حزب دیگری نشــد. برادر کوچکترشان، دکتر فریدون کشاورز، عضو کمیته مرکزی این حزب بود و انشعاب کرد و جدا شد و بخشــی از مشکلات این حزب را در کتاب «من متهم میکنم کمیته مرکزی حزب توده را» نوشته است.

پس پدرتان مدام در راه زندان و منزل در رفتوآمد بود؟

بله، ایشــان مکرر به زندان میرفتند. در زمان رضاشــاه 9 سال در شهر یزد تبعید بود، البته محبت کرده بودند که به سرزمین پدریاش تبعید کنند. پدرشــان، مرحوم وکیل محمدالتجاریزدی، نماینده دوره اول و دوم مجلس شورای ملی اهل این شهر و بسیاری از بستگان پدری در آن شهر ساکن بودند.

البته اینها قبل از تولد شماست.

من در سال 1323 به دنیا آمدم. ایشان از سال 1311 تا 1320 – سقوط رضاشــاه- در تبعید بود. بعد هم مکرر به مناسبتهای مختلف ایشان را دستگیر و زندانی میکردند. بیشتر این دستگیریها طبق ماده پنج قانون حکومتنظامــی بود؛ ماده عجیبی که طبــق آن، فرماندار نظامی اجازه داشــت هرکســی را که به نظر خطرناک میآمد دســتگیر کند و تا پایان حکومت نظامی نگه دارد. نیازی به کیفرخواســت هــم نبود. در همان مقطع زمانی که ایشــان دستگیر شدند، 14 ماه هم به خارک تبعید شدند که یادداشتهای روزانه آن را در کتاب – 14 ماه در خارک- نوشتهاند. بعد از بازگشت از خارک دیگر کسی مزاحمشان نشد تا آخر عمر.

که این برمیگردد به چه سالی؟

بعد از 28 مرداد 1332 دســتگیر و در سال 1334 خلاص شدند، اما از سال 1335 دیگر واقعا آرامش برقرار شد. در نتیجه در این فاصله، بازده کاریشان در زمینه ترجمه، تألیف و تصنیف چندینبرابر شد، زندگیشان آرام شد و بالطبع زندگی ما هم آرامتر بود.

شما را بیشتر به چه محافلی میبردند؟ نشستهای ادبی و هنری؟

آنچه که شــخصا از اینگونه مراودات بــه یاد دارم، حضور در انجمن روابط فرهنگی ایران – شــوروی )وکس( بود که اولین کنگره نویسندگان ایــران را همیــن انجمن در ســالهای ‪-1324 1323‬ برگزار کــرد. در این انجمن، فیلم نشان میدادند و گاهی کنسرتهای مختلف برگزار میشد. من در آن زمان هنوز دبســتان نمیرفتم؛ پنج، ششســاله بودم که برای شــنیدن قصهگویی مرحــوم صبحیمهتدی به آنجــا میرفتم. مرحوم ســعید نفیسی، ناتلخانلری و... عضو این انجمن بودند و کارهای ادبی و اجتماعی انجام میدادند. پدر من حضور مستمر در خانواده نداشتند که با من و بچههای دیگرشان همراهی کنند. درگیر کار بودند، گاهی هم که مخفی و فراری بودند. با توجه به این شــرایط پدرم چندان نقشی در آن روزها و سالهای زندگی ما نداشتند.

پس بیشتر وقتتان را احتمالا با مادرتان و خانواده مادریتان سپری میکردید؟

البتــه، مادر من هم خانــم معمولیاي نبودنــد. دختر حاجمحمود کســمایی مجتهدی بود از یــاران میرزا کوچکخان و در کســما )محل استقرار میرزاکوچکخان( و پســر بزرگش مدتی سردبیر روزنامه جنگل بود )با حســین کسمایی اشتباه گرفته نشــود( و مادر و خالههایم در آن سالهای آغاز قرن بیستم و مقارن با جنگ اول جهانی، عضو انجمن پیک سعادت نسوان در رشت بودند. مادر و خالههای من در تئاترهایی که این انجمــن برگزار میکرد، بازی میکردند. در نتیجــه بعد از ازدواج با پدرم این شداید و نوایب را بدون گلایهای تا آخر عمر تحمل کردند. البته ایشان بعد از آخرین گرفتاریهای پدرم آرامش و آسایش نسبی داشت، منهای مشکلاتی که همه زندگیها، میتوانند داشته باشند.

نوجوانی و جوانی خود را با چه کســي گذراندهاید؟ با چه کســی شیطانی میکردید؟ با چه کسي دنبال کارهای هیجانانگیز میرفتید؟ خانواده مادری؟

چهار دایی من پزشــک بودند و در رشت زندگی میکردند. با خانواده پدری هم به دلیل بُعد مســافت ارتباط نداشتیم. یکی از داییهای من در تهران بود که دانشــجوی دانشکده افسری ارتش بود که البته بعد از 28 مرداد اخراج و زندانی شــد. مهندس راه و ســاختمان بود. دایی دیگری داشتیم که افســر شــهربانی باقی ماند. بههرحال با داییها و خالهها و عمهام که در تهران بود، ارتباط نزدیکتری داشتیم، اما حقیقت این است که بهخاطر وضعیت خانوادگی، نوجوانی و جوانی معمول را نداشــتیم، خیلی ضابطهمند و جدی رفتار میکردیم. البته خاطراتی از زمان کودکی دارم، طبعا شیطنتهایی هم انجام میدادم.

میتوانید یکی از شیطنتها یا یکی از خاطرههایتان را بگویید.

چیزی که خودم یادم اســت شاید حدود چهار، پنجساله بودم؛ خیلی علاقهمند بودم که در جمع خانواده و بســتگان نطق کنم. روی صندلی میرفتم و به زبان روســی ســاخته خودم نطق میکردم و البته بعد این سخنرانی را برای حاضران ترجمه میکردم. با توجه به فیلمهای روسی که در انجمن روابط فرهنگی میدیدم و آوای این الفاظ به گوشم خورده بود، چیزهایــی بیربط و مهمــل میگفتم، البته بعضی از مســتمعان ناشــناس گمــان میکردند که گفتههایم واقعا به زبان روســی اســت! دایــی من، دکتر نویدی، گاهی با من شــوخی میکرد و میگفت آمدند – منظورشــان این بود که برای دستگیری من آمده بودند - من هم سریع از صندلی میپریدم پایین و قایم میشدم. البته در عالم کودکی میفهمیدم شوخی است، ولی این تظاهرات را انجام میدادم.

شما بیشتر به سمت سیاست یا به سمت ادبیات و هنر گرایش داشتید.

بهطورقطع هــر دو. منزل ما خالــی از بحثهای سیاســی نبود. در جوارش هم ادبیات و شــعر و... مطرح بود. یادم هســت درباره مرحوم نیما و سبک شعر سپید که مطرح شده بود و مخالفان و موافقانی داشت، بارها در منزل ما بحث میشد. البته من جزئیات را یادم نیست و تسلطی بر قضیه نداشتم.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.