زخم گ تو «با سفرزگومباينبکمصرحا راي»ت تيرا،نرانههسمرايکنم فقدان مرکز، تمرکز گسترده

Shargh - - موسيقي - سمیه قاضيزاده سینا صدقي

در ســالهاي اخير، کم نبودهاند ترانهســراهايي که اطرافشان حواشــي مختلفی در جريان بوده است و بهواسطه موضوعات مختلف، از زندگي شخصيشان گرفته تا محتــواي آثار، همکاري با خوانندههاي خارج از کشــور، دعوا و مرافعه با همکاران، منش سياســي و دهها دليل ديگر نامشان ســر زبانها افتاده است؛ تاآنجاکــه همپاي خواننــدگان و ديگر ســلبريتيها خودشان را معرفي کردهاند و مردم با آثار و سبکشان بيشازپيــش آشــنا شــدهاند. نامهايــي مانند يغما گلرويي، مريم حيدرزاده، روزبه بماني، مونا برزويه و... ازايندست هستند. از آن طرف، در حوزه ترانهسرايي نوين ايران، کم هم نبودهاند ترانهسراهايي که صرفا با کيفيت آثارشان و اجراي آنها از سوی خوانندگان بنام توانستهاند به شهرت برسند که ميتوان به آثار مرحوم افشــين يداللهي، عبدالجبار کاکايي و... اشــاره کرد. در اين ميان، بابک صحرايــي روي مرز باريک ميان اين دو گروه در حرکت اســت. او ترانهســرايي است که کيفيت آثــارش و فعاليتهاي مؤثــرش در حوزه ترانهسرايي در ايران امروز را نميتوان ناديده گرفت، اما از آنســو، حواشــي اطرافش هم پررنگ است و نامش با ســيل ديدگاههاي متفاوت همراه است. با او به بهانه فعاليتهاي اخيرش که رو به گسترش است و همچنين کارگاه ترانه که توانسته مخاطبان زيادي به دست آورد، به گپوگفت نشستهايم.

بخشي از خبرهايی که هر روز در دنياي مجازي درباره شما منتشر ميشــود، معمولا با کارگاه ترانه مرتبط اســت و ازآنجاييکه يکسري ترانهسراي جوان را به دنياي موســيقي معرفي ميکند، اتفاق بزرگ و مهمي است. دراينباره توضيح دهيد.

کارگاه ترانه را ســال 87 راهاندازي کردم. از ســال 80 بــود کــه ترانههایم را به دســت خواننــدگان و آهنگســازان ســپردم و آن زمان یکي از خلأهایي که در عرصه ترانه و موســیقي وجود داشت این بود که هیچ کتاب آموزشــي یــا محیطي که بتــوان در آن از تجربه دیگران استفاده کرد وجود نداشت. مطالعات در این زمینه هم به کتابهایي منحصر ميشد که در حوزه شــعر بزرگان عرصه تحقیــق در ادبیات انجام داده بودند، اما در زمینــه ترانه هیچ کتاب یا مرجعي نداشــتیم. از همان اوایل ورودم به عرصه موســیقي، همراه تعدادي از دوســتان ترانهســرا که در آن زمان فعال و شناختهشــده بودند، خانه ترانه را راهاندازي و مدیریت کردیم، اما پس از مدتي ازآنجایيکه در عادت فرهنگي ما انجــام کار گروهي برای مدت طولاني جا نیفتاده است، براي خانه ترانه جدایيهایي پیش آمد، اما کماکان رفاقتمان در مواردی کمتر یا بیشــتر، ادامه داشــت. سالیان سال است که نشــریه منتشر کردهام، سایت داشتهام و همیشــه با رسانه در ارتباط بودهام، همیشه حامي ترانه بودهام. ادعا ميکنم که رکورددار پرداختن به ترانهســرایان در تاریــخ مطبوعات ایران بودم و این قابل بررســي است. معتقد بودم و هستم که گذشــته از دلخوريها یا اختلاف ســلیقه و نظرها اگر از ترانه حمایت شــود، به نفع همــه اهالي ترانه ميشــود. ســال 87 کارگاه ترانه را راهانــدازي کردم که در ابتدا با ســعید اصلاني همــکاري ميکردیم و بعد از یکي، دو ســال خودم تنهایي فعالیت را ادامه دادم. آنچــه طي ســالیان در ذهنم بــود، همه را در کارگاه ترانه پیاده کردم. خیلي دوســت داشــتم بُعد آموزشيمان برجسته باشــد. در خانه ترانه امکانش نبود چون علاقه شــرکتکنندگان بیشــتر به جلسات شعرخواني بود. من علاقهمند بودم که خانه ترانه پل ارتباطي بین استعدادهاي تازه و اهالي موسیقي باشد، بههمیندلیل هر هفته میهمان خواننده و آهنگساز و چهرههاي برجســته داشتیم و این مسئله مورد علاقه همه دوستان نبود. ترانه مجموعهاي از قواعد حاکم بر شــعر کلاسیک و نیمایي و قواعد حاکم بر موسیقي اســت که قواعد تازهاي را برایش ساخته است؛ برای مثال غزل یکي از موفقترین قالبهاي شعر کلاسیک اســت که از قصیده برگرفته شد و از قرن ششم رواج پیدا کرد و بزرگان شــعر کلاســیک خودشان را با غزل به رخ کشــیدند، اما با وجود حیات پرشورش در شعر کلاسیک براي ترانه قالب مناسبي نیست. نظام آوایي ثابت در پایان بیتها و وجود قافیههاي یکسان قابلیت ملوديپذیري شعر را کاهش ميدهد، بههمین است که کمتر در موســیقي پاپ از غزل اســتفاده ميشود. البته در موســیقي سنتي، فرم آهنگسازي و در نتیجه انتخابها فــرق ميکند. ســالیان ســال از نوجواني مطالعــه و تحقیق و بررســي کــرده بــودم. یکي از بازيهایم در دوران دبیرســتان این بود که دوســتانم نوارهایي را کــه بیرون ميآمد ميگذاشــتند، حدس ميزدم که ترانهســرا و آهنگســازش کیست و در 90 درصد مواقع هم درســت ميگفتم. هنوز هم روزانه چند تلفن از دوســتانم دارم که ترانهسرا و آهنگساز یک کار را ميپرسند.

پــس آن موقع کــه همه کارت ماشــين جمع ميکردند، شــما پي ترانهســراها و آهنگسازان بوديد!

بله، مجموعه کارهاي آهنگسازها و ترانهسراهاي مختلف را بهصــورت تفکیکشــده در نوارها و بعد که کامپیوتر آمد، در فولدرها دســتهبندي کرده بودم. از اینها به نتایج جالبي درباره ســلیقه یک آهنگساز در انتخــاب ترانــه، روند شــکلگیري یک ترانهســرا، مشخصههاي آهنگسازي یک نفر و... ميرسیدم. در حوزه شــعر هم مطالعه ميکــردم و به همان اندازه به نقد و تحلیل شعر علاقه داشتم؛ برای مثال «شعر زمان ما» از محمد حقوقي را آنقدر خوانده بودم که مجبور شدم دوباره آن را بخرم. بهخاطر علاقهام واقعا هرچــه در این زمینه پیدا ميکردم، خیلي ميخواندم. رمان هم خیلي دوســت داشــتم. وقتــي بچه بودم سریال ابنسینا پخش ميشد، فامیل به شوخي به من ميگفتند ابنســینا، چون مثل او همیشه یک کتاب در بغلم بود. این تشــبیه به من انــرژي و اعتمادبهنفس ميداد و تشــویقم ميکرد که بیشــتر کتــاب بخوانم. طوري که مادرم این قانون را گذاشته بود که هفتهاي یک بار بیشــتر اجازه ندارم کتاب بخرم و بعد از اینکه درسم را خواندم ميتوانم سراغش بروم.

خانواده هم روحيه شــاعرانهتان و علاقهتان را تقويت ميکردند؟

بلــه. روحیه مطالعــهام را تقویت ميکــرد؛ نه به صورت دقیق روحیه شعر. کلاس پنجم بودم، در یکي از نوبتهــاي هفتگي که با مادرم بــراي خرید کتاب ميرفتیم، یک کتاب دیدم که جلدش خیلي خوشــگل بود و آن رباعیات خیام بود. وقتي این کتاب را خواندم، معنــياش را نفهمیدم؛ اما باعث شــد شــعر بگویم. شــعرم را براي مادرم بردم و او گفت که به درســت برس؛ الان وقت شــعرگفتن نیســت. مادرم بزرگترین معلمم در زندگي بود؛ چون بسیار باسواد و داناست و هوش و ذهن تحلیلگري دارد و هرچه در حوزه ادبیات ميخواســتم بخوانم، قبلا او خوانــده بود. از حافظ تا جــک لندن و ژول ورن، هرجا احتیــاج به راهنمایي یا تحلیل داشــتم، به او مراجعه ميکــردم؛ اما وقتي در نوجواني شــعر ميگفتم، دیگر مــورد حمایت مادرم قرار نداشتم. قانون این بود که باید دانشگاه ميرفتیم؛ وگرنه از همه مواهب خانواده محروم ميشدیم.

چه شد ادبيات فارسي نخوانديد؟

چون مادر معتقد بــود که از هنر پول درنميآید و آن موقــع واقعا اینطور بود. از اواخر دهه 70 بود که وضعیت در این زمینه تغییر کرد. رشته تجربي خواندم؛ اما مهندسي کامپیوتر قبول شدم. ميخواستم پزشکي قبول شــوم؛ اما بار دومي که کنکور دادم، یعني سال 77، رشته کامپیوتر قبول شدم که خیلي روي بورس بود.

در کارگاه ترانــه ايــن دلخوشــي وجــود دارد کــه بچههايــي کــه در زمينــه ترانهســرايي کار ميکننــد، زماني کارهايشــان به وسيله خوانندههاي مطــرح خوانده شود؟

در ایــن ســالها ایــن اتفاق خیلي افتاده اســت. بســیاري از هنرجویانم در کارگاه با خوانندهها و آهنگسازان مختلف ارتباط پیدا کردهاند و هر ســال در آلبومهایي که منتشر ميشود، ترانههاي هنرجویانم هست.

بايد تلاش کنيد تا آهنگســازان و خوانندهها را راضي کنيد که از کار هنرجويان استفاده کنند؟

اصــلا. تــلاش ميکنم کــه ترانه هنرجویم رشــد کنــد و به مرزي برســد کــه مورد علاقــه خوانندهها و آهنگســازها قرار گیرد؛ مثلا حامــي، ماني رهنما، مهدي یغمایي، رضا صادقي، سعید شهروز و بسیاري از آهنگسازان از ترانه هنرجویانم استفاده کردهاند و نتیجه هم بسیار خوب شده است.

چکشکاري شــما روي ترانه بچهها چقدر طول ميکشد؟

به خــود فــرد بســتگي دارد. در کارگاه این اتفاق همیشگي شــده که رشد بچهها ســریع باشد. بسیار پیــش آمده که هنرجویي داشــتهام که ترانههایي که اولین بار خوانده، سرشــار از ایرادهاي وزني و دستور زبانــي بوده و در آخر ترم ترانــهاي خوانده که خودم بــه او غبطه خوردهام. البته که نکته اولیه اســتعداد و قریحه شاعري اســت که من نميتوانم آن را ایجاد کنم؛ بلکــه ميتوانم آن را پــرورش دهم. مطالعه و یادگیري قواعد قریحه را به شکوفایي ميرساند و این اثبات شده است.

خودتان چقدر زمان صرف ميکنيد تا ترانه را به شکلي که دوست داريد، عرضه کنيد؟

ثابــت نیســت. ترانهاي هســت کــه 10 دقیقهاي گفتــهام و اصلاح هــم نکردهام و خیلــي هم موفق بوده. مثلا ســه بیت از «بچههــاي البرز» را زیر دوش حمــام گفتم. یا ترانه «بنویس مهلت موندن یه نفس بــود» را 10 دقیقهاي نوشــتم. ترانه دیگــري را مثل «فقط نگاه ميکنم» یک ســال طول کشید تا بنویسم. این ســوژه به ذهنم رســید که ترانهاي بــا ترجیعبند «فقط نگاه ميکنم» بنویسم؛ اما یک سال طول کشید تا فقط یک بیت را بنویســم؛ چون ایدههاي مختلفي به ذهنم ميرســید؛ اما بعد از نوشتهشــدن یک بیت اولش، بقیهاش را در هفت، هشــت دقیقه نوشــتم. شــعر دیگري با اجراي حامي به اسم «تماشایي» به این شــکل بود که یک بیــت از آن را گفتم و بعد یک سال کلنجار ميرفتم تا بقیهاش را بنویسم؛ چون فکر ميکــردم در همان یک بیت هرچه را ميخواســتم، گفتم؛ یعني قاعده مشخصي ندارد.

از اين لحاظ ميپرســم که ترانه براي اينکه به يک اثر شنيداري تبديل شــود، احتياج به تغيير و تحولهايي دارد که بتواند در موسيقي خوب شنيده شــود و جا بيفتد. ايــن ظريفکاريها چقدر طول ميکشد؟

کاملا درست اســت. به هنرجویانم ميگویم 50 تا 70 درصد ترانههایي که در موسیقي پاپ به موفقیت رسیدهاند، سه سوژه خاص دارند: یا تکیهکلامي است یا اسم خاص اســت یا داستاني است و براي هرکدام مثالهاي فراواني وجــود دارد. ما عادت کردهایم که آدمها مــدام نظریــه بدهند؛ اما پشــتوانه علمي نداشته باشد؛ اما این چیزي است که در تحقیقهاي دقیق بــه دســت آوردهام. اوایل فکــر ميکــردم دیگــر تکیهکلام خوبــي وجود نــدارد کــه بتوان از آن اســتفاده کــرد؛ امــا بعدها خودم لااقل 400 ترانه تکیهکلامي که جــزء کارهــاي مهــم خودم هستند، نوشــتم. آن چکشکاري که ميگویید، توجه به موســیقي کلامــي را شــامل ميشــود. یک غزلسرا ممکن است این دغدغه را نداشــته باشــد؛ اما من نميتوانم در دو بیت پشت ســر هم از بعضي از حروف مثل «خ» و «گ» و «ق» اســتفاده کنم؛ چون ممکن اســت در خوانش خوب نباشد. زماني صرف این شد که به این اشراف برسم و بعد از این شاید کار راحتتر شده باشد.

وودي آلن ميگويد شما هرگز به خاطر ضعفها و شکستهايتان دشمن پيدا نميکنيد بلکه به خاطر تواناييها و پيروزيهايتان دشمن پيدا ميکنيد. اين خيلي جالب است. اگر من در کارم موفق نباشم، کسي اينقدر در مقابلم قرار نميگيرد. مادرم از کودکي به من ياد داد که تو در مسير درست قدم بردار، با کسب دانش و کسب رموز کارت تلاش کن، آن وقت هر کسي هرچه ميگويد مهم نيست

الان روند برگــزاري کلاسها در کارگاه ترانه به چه شکل است؟

از ســال 87 هر هفته پنجشــنبه چهار، پنج کلاس به صورت دو ســاعت، دو ســاعت تشــکیل ميشود. ‪60 ،50‬ شــاگرد هم در هر دوره شــرکت ميکنند. هر ســه، چهار هفته یک بار یک آهنگســاز یا خواننده را بهعنوان میهمان دعوت ميکنــم. روزي که میهمان دعــوت ميکنم، هنرجویــان همه کلاسهــا در یک ساعت ميآیند.

ظاهرا شما پرکارترين ترانهسراي بعد از انقلاب هستيد. در اين زمينه آماري داريد؟

بله. بیش از 700 کار داشتهام.

اين پرکاري به کيفيت يا ســطح کارتان آسيبي وارد نکرده است؟

نه. چون پرکاريام به این شکل نبود که ماهي 20 تا ترانه بنویسم. همچنان چهار، پنج ترانه مينویسم. دوستاني که همکارم هســتند، ميدانند آدمي نیستم که وقتي ســفارش ترانــه ميگیرم، در یــک ماه 10 تا ترانه تحویل دهم. ممکن اســت براي اضافهکردن دو بیــت به یک کار زمان زیادي صرف کنم همانطور که بــراي یکي از کارهاي رضا صادقــي این اتفاق افتاد و آنقدر طول کشــید که آن کار به آلبوم نرســید. اما در کارم یکجــور برنامهریزي براي تولید و انتشــار ایجاد کردهام. از ابتدا که وارد عرصه موسیقي شدم، در این مســیر تلاش کردم که تیمهاي کاري مناســبي داشته باشــم که مدام تولید داشته باشند و به شکل مناسبي کارهایشــان تولید شــود. به خاطر همین اســت که چه کم بنویســم و چه زیــاد، ترانههایم مدام در حال اجراشــدن اســت. از بالاي 90 درصد کارهایم راضي هســتم. خیلي راحت هم ميشــود کارنامه هر کسي را بررســي کرد. با وجود پرکاري، عمــده کارهایم در حوزه موســیقي جدي بوده است. این باور وجود دارد که موســیقي شش و هشت جدي نیست. اما با اینکه از ســردمداران ترانه و موســیقي جدي هستم، اما به این موســیقي بسیار علاقهمندم و کارهاي موفقي هم داشــتهام که نميتوانید بگویید صرفا یک موســیقي مصرفي بوده است. ترانهسرا باید در تمام حیطهها و مفاهیم بتواند قلم بزند.

اولين کاري که مورد اســتقبال قــرار گرفت و باعث شناختهشدنتان شد، کدام بود؟

«خواب» و «ستاره» با صداي سعید شهروز در سال 81. با آقاي بابک بیات از خرداد سال 80.

از آنجــا کــه ميــزان فعاليتتان و حــوزه آنها گسترده اســت، حواشــي اطرافتان زياد است و يکــي از پررنگترين اين حاشــيهها فعاليتهاي بينالملليتان است. چطور همزمان اينجا و براي خوانندگان آن طرف آب کار مينويسيد؟

تاوانــش را هم دادهام. یک گفتــه از وودي آلن و یک خاطره از فرید زولاند در ذهنم حک شــده است. وودي آلن ميگوید شــما هرگز بــه خاطر ضعفها و شکستهایتان دشــمن پیدا نميکنید بلکه به خاطر توانایيهــا و پیروزيهایتان دشــمن پیدا ميکنید. این خیلي جالب اســت. اگــر من در کارم موفق نباشــم، کســي اینقــدر در مقابلم قــرار نميگیرد. مــادرم از کودکــي به من یاد داد که تو در مســیر درســت قدم بردار، با کســب دانش و کسب رموز کارت تلاش کن، آن وقت هر کســي هرچه ميگوید مهم نیست. فرید زولاند سال 82 یا 83 این خاطره را برایم تعریف کرد. آن زمان به خاطر تهمتهــاي ناحقي که به من زده بودنــد ناراحت بودم. با ایشــان صحبــت ميکردم و وقتي پرسیدند چرا صدایم گرفته است، برایشان گفتم از این حرفها دلخور هســتم. گفتند خوشحال باش چون اینها نشانه موفقیت توست. گفتم موفقیت باید باعث شــود آدم را دوست داشته باشند. گفتند زماني که 17ســالم بود قرار بود با یک تهیهکننده مطرح آن زمان، قرارداد ببندم. ایشان گفتند تا زماني که فحشت بدهنــد، با تــو کار ميکنم و زماني که دیگر فحشــت ندهند، کار نميکنم چون راکد شــدهاي و دیگر کارت شنیده نميشود. بنابراین هروقت با تو دشمني نکردند ناراحت باش. اینها همیشــه به من آرامش ميدهند. سال 80 فهرســتي منتشر شــد از آهنگسازهایي که کارشــان نیاز بــه گرفتن مجــوز ندارد و اســم بابک بیــات در آن فهرســت نبود. وقتي از او پرســیدم چرا شــما در این فهرست نیســتید، گفت حتما آهنگساز خوبــي نبودم. گفتم همه اذعان داریم که شــما جزء بهترینها هستید. گفتند چون من خیلي دشمن دارم. زماني که ایشــان زنده بودند، مرتب با ناســزا مواجه بودند. براي آلبوم «دو نیمــه رؤیا»ي حامي، که یکي از بهتریــن آلبومهاي بعــد از انقلاب اســت، بدترین نقدها را براي موسیقياش نوشتند که موسیقي سیاه و قدیمي و کهنه اســت و مردم دیگر این موسیقي را نميپســندند اما قضاوت زمان نشان داد که این تفکر اشتباه بود. همینطور موسیقي دستهاي آلوده هنوز در صداوســیما مجوز نــدارد؛ آن هم به علت ضعف موســیقي. یعني دشمني و ناسزا و ناحق درباره بابک بیات خیلــي زیاد بود. دربــاره من هم مــدام در این ســالها گفتهاند که بابک صحرایي مافیاســت. یعني اگر زیاد کار ميکند، به خاطر قدرتي اســت که مربوط به ترانه نیســت. اما هیچ وقت شما نميتوانید پرکار باشــید بلکه این تقاضاي کار اســت که شما را پرکار ميکند. نميتوانیــد تصمیم بگیرید که بازیگر پرکاري باشــید مگر اینکه تقاضاهاي زیادي داشــته باشــید. من ســالیان سال زحمت کشــیدهام، مطالعه کردهام، نوشــتهام، تدریس کــردهام، در حوزه تولید و نشــر و کار رســانهاي فعالیت کردهام تا این مجموعه اتفاق افتاده است.

اگــر مجله درآوردم، به خاطر حمایت از ترانه بود. میلیونها تومان ضرر بابت مجله دادم. مجله موفق و تأثیرگذار بود و تا ســال 94 با تیــراژ حدود 50 هزار منتشر ميشد و حتي بعضي از شمارهها به چاپ دوم و سوم ميرســید اما هزینه آنقدر بالا بود که فروش خوب آن را تأمین نميکرد. ضرر مجله را با آلبومهایي که منتشــر ميشــد جبران ميکردم. ســایتي که الان داریــم در زمینه تلویزیون و موســیقي و ترانه و... کار تولیدي انجام ميدهد و این نیازمند تلاش شبانهروزي و شــببیداريهاي بســیار اســت. مافیا زماني است کــه حــق دیگــران را ميخوریــد. من حــق دیگران را نخوردهام. همیشــه پلــي بودهام بــراي کارکردن دیگران. دربــاره کارکردن بینالمللي هم آدمي نبودم که درباره مشــکلاتم حرف بزنم امــا الان براي اولین بار اســت که مطــرح ميکنم که آلبــوم امیر کریمي، چهار سال است که بهخاطر ممنوعالکاري من منتشر نشده است.

در ســال 1948 میــلادي «فقدان مرکــز» نوشــته هانــس زِدالمایر در آلمــان منتشــر شــد. در ایــن کتاب، نویســنده اســتدلال کــرده کــه هنر مدرن «مرکز» را از دســت داده است و بهســوي «اُتُنُمــي» ـAutonomy ـ راه ميبــرد. تبییــن او از «اُتُنُمــي»، موضوعیتیافتن تفکر هنرمند است. در طول تاریخ اندیشه، مفهوم «اُتُنُم» ـ Autonom ـ از نقطهنظرهــاي متفاوتي صورتبندي شــده است: از گرامِر زبان به مثابه ساختاري اُتُنُم، تا موسیقي بهعنوان صورتي از تفکر که به سبب گسست از مفاهیم، به نظامي خودسامان ـ اُتُنُم ـ تبدیل شده است.

در نــگاه علیرضــا مشــایخي، آهنگســازان در طول تاریخ موسیقي همواره در مرکزیت یک تفکر محصور ماندهاند. ازسوي دیگر، به سبب شتاب تغییــرات در دوره معاصــر، منطقي اســت بپذیریم که مرکزیت و تســلط یک تفکر، نه در منزويشدن، بلکه در طرح ابعاد گسترده آن میسر ميشود؛ اصطلاح «تمرکز گسترده» را ميتوان تبییني از این رویکرد دانســت. عنوان «1349» به سال تصنیف اثر «و در این بداهه شــمارهي 2» اپوس 48 اشاره دارد. تاریخ تصنیف ســایر آثار، به قبل از سال 1349 خورشیدي بازميگردند. به همیــن دلیل «1349»، به اســمي براي یادآوري سابقه طرح «موسیقي نو» در ایران تبدیل شده است. مبتنيبر تفکر علیرضا مشایخي، اگر بخواهیم موســیقي در ایــران به یک نســبت تاریخي ـ تمدني دست یابد، یگانهراه امکان تحقق آن، «موسیقي نو» است. تاکنون، مفاهیــم ترکیبياي همچون «موسیقي ملي»، «موسیقي مقامي»، «موسیقي ایراني» و «موسیقي سنتي» پوشــاننده و مانع تحقق برقراري این نســبت بودهاند. «موســیقي نو» به ســبب بهرهمندي از تفکــر، همواره درصدد طرح ابعاد پنهان و پوشــیده موسیقي است؛ «موسیقي نو» و تفکر، از آن یکدیگــر هســتند. ازهمیــنرو، بــا طــرح بنیانــي «موســیقي نو»، ویژگيهاي تاریخي ـ تمدني «ایران» ميتوانــد موضوعیت یابــد. علیرضا مشــایخي، از نظر موسیقایي «ایران» را در افق «موســیقي نو» به شیوهاي اصیل طرح کرده است. «شور» اپوس ،15 «شرق-غرب» شماره 1 اپوس 45، «اِستِتیک ایراني» اپوس 77، «میترا» اپوس 90 و «ســمفُني ایراني» اپوس 112 از مهمتریــن مصادیق این تبیین هســتند. طرح این مسائل، بهواسطه تعریف علیرضا مشایخي از موسیقي میسر شده است: موسیقي دیالِکتیک صدا و ســکوت، تداوم تفکر و راهي بهســوي حقیقت است. جزء نخست این تعریف ـ دیالکتیک صدا و سکوت ـ را ميتوان بنیان آثــار دوره «تمرکز گسترده» ـ دوره نخست آهنگسازي علیرضا مشایخي ـ دانست. موضوع ایــن دوره از آثار آهنگســاز تمرکز بر «صدا»، «ســکوت» و «زمان» است. بــه بیــان دیگــر، تمرکز بــر «صدا» و «ســکوت» ســبب طــرح «زمان» بهعنوان رابــط میان این دو اســت. ازاینرو دِوِلُپمان در این دوره، بهسوي دِوِلُپمــانِ زمانمنــدي پیکرههــاي «صدا» و «سکوت» راه ميبرد. مانند مجموعه «اُتُنُم 1 تــا 4» و «دِوِلُپمان شــماره 4» براي پیانــو اپوس 35 که مصادیق این رویکرد هســتند. نسبت میــان مفاهیم یادشــده در دورههاي متفاوت آهنگســازي مشــایخي، از نقطهنظرهاي متفاوتِ سبکشناختي بررسي و آزموده شــدهاند. «آتریوم» بــراي دو پیانو اپوس 100 و «سُــنات براي پیانو شماره 1» اپوس 123 از آثار دوره «موسیقي نسبي» هستند. در این دوره، یکي از ابعاد موسیقي محوریت ميیابد و ســایر ابعاد و ســاختار اثر، نســبت بــه آن تعریــف ميشــوند. همچنین «سکوت شمارهي 4» اپوس «ســمفُني شــماره 9» اپــوس 201، «تهران ـ دوئال» اپوس 207 ازجمله مهمتریــن آثــار دوره «مانیفِســت» هســتند. این دوره درصدد اســت تا نســبتهاي فراموششده فرهنگها و سنتهاي تاریخي متفاوت یادآوري شوند و به آشکارگي برسند.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.