گزارش «شرق» از جشنواره بينالمللی تئاتر آوینيون شوالیههای تئاتر در «شبهای آوینیون»

Shargh - - هنر - مجید موثقی نویسنده و کارگردان

جیغ بلندگوهای اتوبوس در سرم پیچید و صدای بلند راننده نگذاشت تا خوابم دَم بکشــد. انگار اســتکان کمرباریک خوابم ترکی برداشته بود. با گردنی کشــیده و دهانی نیمهباز، چشــمان خســتهام را با بیمیلی باز کردم، نگاه کردم، مســافران در حال بیدارشــدن بودند. با شــنیدن کلمه «آوینیون» فهمیدم که در حال رسیدن به این شهر هستیم. ساعت نزدیک هفت صبح بود؛ از پنجره اتوبــوس نگاهی به بیرون انداختم، وقتی تابلو آوینیون را دیدم، خاطرجمع شــدم که تا دقایقی دیگر در ترمینال خواهم بود. ســفری که ۱۳ ساعت طول کشید و با عوضکردن دو اتوبوس همراه بود. نگاهی بــه صندلی کنارم انداختم که خالی بــود؛ یاد جوانی افتادم که دیشــب در همین صندلی با او همصحبت شــده بودم. هشت ساعت پیش وقتی وارد این اتوبوس شــدم، دنبال یک جای خالی میگشــتم و به انگلیســی از پسر جوانی پرسیدم «ببخشــید میتونم اینجا بشینم»، اما او جوابم را به آلمانی داد! تشکر کردم و کنارش نشستم، اما پیش خودم فکر کردم ما در فرانسهایم و این آدم از کجا میداند که من آلمانی بلد هستم!» زیرچشــمی نیمنگاهی در تاریکی به او انداختم و به آلمانی از او پرسیدم: «شــما از کجا اومدید؟» ایندفعه از تهلهجهای که داشــت، فهمیدم که زبان تازه یاد گرفته است! پرسیدم «ببخشید زبان مادری شما چیه؟» علی، اهل افغانســتان بود، اما بزرگشده مشــهد! دو سالی میشد که در آلمان پناهنده شــده بود و این اولین سفر او بعد از گرفتن کارت اقامتش بود. من هم خــودم رو معرفی کردم و گفتم در زوریخ زندگی میکنم و مشــغول فعالیتهای هنری هستم. پرســیدم «چرا با من آلمانی صحبت کردی؟» کمی ســکوت کرد و گفت: «این تنها زبان خارجیاي است که تو این مدت یاد گرفتم». گرم صحبت شدیم و وقتی متوجه شد، سفر من مربوط به یک جشنواره هنری اســت با تعجب گفت: «اولینبار هست که با کسی راجع بــه هنر صحبت میکنــم». علی مثل یک لوح پاک و ســاده بود و آرزوی بزرگ او یادگرفتن آشــپزی بود. ســعی کردم از تجربیاتم برای او توضیح دهم که پیاز نقش مهمی در آشــپزی ایرانی دارد. یکدفعه گفت: «اتفاقا مادرم خوب خورش قیمه درســت میکرد». سکوت کردم و فکر کردم که دســتپخت مادر را دیگر نمیتواند امتحان کنــد. گاهی اوقات غم بدون اینکه در بزند، وارد روح آدم میشــود و نمیدانم چرا یکدفعه خاموش شدم و در خود فرورفتم. یک شب شــده بود، من لباسی از کوله برداشتم و مثل بالش زیر ســر گذاشــتم تا چرتی بزنم. خــواب در اتوبوس با اینکه با گردندرد همراه اســت، ولی نســبت به قطار برایم راحتتر است. این اتوبوسهای جدید، هم دستشــویی دارند و هم اینترنت که برای سفرهای طولانی بسیار بهدردبخور هستند.

چهار صبح بود که علی در شهر «لیون» از اتوبوس خارج شد و من حالا با همان اتوبوس به آوینیون رسیدهام. از ۲۲ سال پیش وقتی که دانشجوی تئاتر بودم، اســم این شهر را که «قبله تئاتریها» بود، در ذهن داشتم و به میمنت این زیارت، موها را نیز تراشیدم. البته با یک تیر دو نشان بر سر زدم، گرمای هوا نیز این امر را برای موهای زودچرب من میطلبید. درحالیکه از اتوبوس پیاده میشدم آخرین قطرات اینترنت را از مودم اتوبوس گرفتم و به خاک خشــک گوگل رسانده تا آدرس اتاقی را که رزرو کرده بودم، پیدا کنم. موبایلبهدســت از ذوق رسیدن به تختخوابی که تا یک ساعت دیگر در آن غرق خواهم شــد، گامهایم را مصمم کرد تا هرچهسریعتر مسیر را طی کنم. آوینیون یک شــهر تاریخی با معماری دســتنخورده از «قرون وسطا» است که دیوارهای بلند و طویلی دورتادور این شهر را احاطه کرده است. انگار وسط تاریخ در حال قدمزدن بودم و خانههایی را میدیدم که چندصدسال دست نخورده بودند. همهجا خلوت بود، ولی مطمئن بودم که در «شبهای آوینیون» یک تکه زمین خالی برای نشستن پیدا نخواهد شد! نقشه مرا به سمت پل طویلی هدایت کرد که در زیر آن رود دوشاخه «رون» جاری بود. صبح دلانگیزی بود و «سیبِ تازهزردشده آسمان» مرا وسوســه کرد تا گازی با دوربینی که همراه داشتم بر آن بزنم، یک دوربین کوچک که چند ماهی از جنوب آســیا تا غرب اروپا همراه و یاور من است. اتاق من خیلی دور از مرکز شــهر نبود. آنه و همسر مهربانش با لبخندی شــیرین و قهوهای تلخ من را به اتاقــی راهنمایی کردند که یک هفته مال مــن خواهد بود. قبل از خواب، ایمیلی به برنامهریز جشــنواره زدم تا خبر رسیدنم را اعلام کنم. هوا دمدار بود، اما خنکی روبالشی، چشمان نیمهباز مرا آرام روی هم گذاشــت. آخرین صدایی که قبــل از خواب به یاد دارم، غــرش پرههای پنکهای بــود که بالهایش را برای پرواز به «دیار پادشــاه هفتم» بهسویم باز کرده بود.

حالا دم غروب است و دیگر خوابم دم کشیده و من سرحال و قبراق در حال قدمزدن در بافت قدیمی آوینیون هســتم. فضای شهر شگفتانگیز و مثالنزدنی اســت؛ تمام مســیری که صبح پرنــده در آن پر نمیزد حالا از پوســترهای تبلیغاتی مثل دوران انتخابات پر شده است. صدای رقص و پایکوبــی بــه گوش میرســد. به قلب شــهر نزدیک میشــوم. در هر گوشهوکناری گروهی را میبینم که در حال بازی یا پایکوبی هستند. گاهی سازی در دست کســی نواخته یا شکسته میشود و گاهی دلقکی دماغی را میســوزاند تا دماغ خودش ســرختر و چاقتر شــود. اگر در جلو صف ایســتاده باشی باید کلاه چروکیده نوازندهای یا شعبدهبازی را با سکهای پر کنی! دیوارهای مرکز شــهر، کاغذی و رنگارنگ بودند. اگر یک جای خالی روی دیواری وجود داشــت فردای آن روز پوســتری از آن آویزان بود. کنار یک مکدونالد به اینترنت وصل شــدم تــا آدرس «کاخهای پاپ» را پیدا کنم. امشــب قرار اســت تا نمایش «آنتیگون»، نوشته «ســوفوکل» را در حیاط قصر که گنجایش دو هزار تماشــاچی دارد، تماشا کنم. این نمایش به کارگردانی«ساتاشی میاگی» از ژاپن است که جشنواره خیلی به حضور آن میبالد. ســاعت یک شــب این نمایش به پایان رسید. در مسیر بازگشت با خودم فکر کردم که اگر اســم نمایش «ادیپ شــهریار» بود چه فرقی در اجرای آن میتوانســت داشته باشد. کاری آشفته و قوام نیافته که از لحاظ دراماتــورژی چیز تازهای بهجز ژاپنیبودن به همراه نداشــت؛ اما گروه کُر و نوازنــدگان با ســازهای بادی و کوبهای، ریتم ظاهــری و خوبی را به وجود آورده بودند که بیشــتر زحمت آهنگساز و بازیگران کار بود تا کارگردان آن! روز دوم پای پیاده یک ماراتن ۱5کیلومتری برای رســیدن به یک سالن تئاتر خارج از شهر انجام دادم. تمام روزم برای دیدن این اجرا هدر رفت. نمایشی به کارگردانی «فرانک کاستروف» آلمانی که همین چند وقت پیش در برلین بــا قهر از تئاتر «صحنــه مردم - Volksbühne» بیــرون رفت و حالا با کار جدیدی در «هفتادویکمین جشــنواره آوینیون»، با توجه رســانهها مواجه شده است. کار جدید او، اقتباسی اســت از «میخائیل بولگاکف» راجع به زندگی پرافتوخیز نمایشنامهنویس فرانسوی مولیر. اجرای این نمایش شش ساعت طول کشید.

ســالها پیش با کارهای قبلی این «کارگردان شیفته دوربین» در برلین آشنا شــده بودم که علاقه شــدیدی به «ادبیات غنی روسی» دارد و تنها کاری که انجام میدهد، این است که چند فیلمبردار را دنبال بازیگران راه میاندازد. حضور دوربین و میزانسنهای دادهشده این نمایش، با توجه به بازیهای درخشــان، نورپردازی و صحنهآرایی خوب، شبیه همان کارهای پیشــین او خســتهکننده بود. بعد از اجرای نمایش، یاد جمله کوتاهی از کارگــردان بزرگ آلمان «پیتر اشــتاین- ‪Peter Stein‬ » افتادم که میگفت: «تئاتر قرار نیســت ویدئو باشــد». ۲0 نمایشــی که در روزهــای اقامتم در آوینیــون دیدم، چنگی بــه دل نزدند؛ اما تعداد انگشتشــماری نمایش بودنــد که با اتکا بر زبان بدن، از قوام خوبــی در اجرا برخوردار بودند که از میان آنها نمایشهای «جشــن» از اسپانیا و «جانوران صحنه» از ایتالیا را میتوان نام برد. یک نمایش کودک نیز به نام «غم و شــادی در زندگی زرافهها»، نوشــته نمایشنامهنویس مدرن پرتغالــی «تیاگو رودریگوئز»، یکی از کارهای خوب جشــنواره بود که البته با چاشــنی سیاســی، بیشتر بــه درد مخاطبان بزرگســال میخورد تا کودکان! فرانســویها عاشــق زبان مادری خود هســتند؛ طوری که گاهی اوقــات فراموش میکنند که سالهاست زبان رسمی جهان، انگلیسی شده است.

بــه همین علت، تمام نمایشهای اجراشــده یا فرانســویزبان بود یا زیرنویس فرانســوی داشت. البته گفته میشــود این یکی از سیاستهای پنهان فرانســویها بــرای احیای بیشــتر زبان مادری خود اســت که این تصمیم برای یک جشــنواره بینالمللی، کمی ناپخته به نظر میرسد. اگر واقعا وسوســه رفتن به جشنواره آوینیون به ســرتان زده، بهتر است زبان فرانسوی یاد بگیرید وگرنه دیگران ناظر نمایشی از شما در برنامه جشنواره خواهند بود کــه ترکیبی از حرکات ایمایی و زبان بدنی شماســت که گاه برای ارتبــاط برقرارکردن مجبور میشــوید پیچوتاب عجیبــی به بدنتان بدهید؛ اما آنچه که این رویداد هنری را زیبا و بیهمتا کرده اســت، همان ســرزندهبودن شــهر اســت که به همراه تئاترهای خیابانی و برنامههای گوناگون، ریتمی نو و نشاطی عجیب به زندگی مردم و میهمانان جشنواره میدهد. غروبهای آوینیون زمانی که آفتاب، شبکلاهِ نارنجی خود را بر ســر میگذارد و به دیدار مهتاب میرود؛ شــوالیههای تئاتر از خواب بیدار شده و مشعل به دست، به استقبال تماشاچیان و میهمانان خود میروند.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.