فرزند راستین معیر

Shargh - - سیاست -

امیربانو کریمی:

اغلب آن پسرک رنگپریده غمرسیده را که همچون گنجشــکی شکســتهپر زیــر بال مادر افســردهدل خــود خزیده بــود، در خانــه پدربزرگم میدیــدم. هر دو چهار، پنجســاله بودیــم و با هم از سوی مادر خویشــی داشتیم. جمعهها که بچههای فامیل فضای آن خانه بزرگ را لبریز از نشاط و غوغای بازیهــای کودکانــه میکردند، او در کنــاری مات و بیصدا میایســتاد و با ما همراه نمیشد. بزرگترها پچپچ میکردند و من میشنیدم که میگفتند طفلک حــق دارد. پدرش بایــد همه عمر در زنــدان بماند. بزرگتر که شدم، دانســتم که پدر او امیرجنگ فرزند ســردار اسعد بختیاری، مبارز مشــروطهخواه بود که از ســوی رضاشــاه به حبس ابد محکوم شــده بود. ســالهای بعد که به دانشگاه آمدم، خانم بلندبالای محترمــی کــه از اصفهان برای تحصیــل ادبیات به تهران آمــده بود و نــام خانوادگــیاش ایلخان و از خانزادههای بختیاری بود، با من دوســت شد. لطف بســیاری ابراز میکرد و اغلب به نوشیدن چای و رفع خستگی، به آپارتمانی که روبهروی دانشکده در اجاره داشــت، دعوت میشدم. پس از ختم تحصیل و ترک دانشکده به اصفهان برگشت و مرا بیخبر از خود به جا گذاشت. خلجان خبرگیری از دو بختیاری که یکی در کودکــی و دیگری را در نوجوانــی گم کرده بودم، گاهــی ذهن من را قلقلک میداد تــا اینکه روزی در دفتر گروه ادبیات فارسی، جوانی خوشسیما و آراسته و بســیار مؤدب را که آثار نجابت از ناصیهاش هویدا بود، به من معرفــی کردند. وی اســتادیار تازه گروه، دکتر مظفر بختیار بود. همان ایام من کتاب ایران، پل فیروزه را که بختیار سهم مؤثری در پدیدآمدن این اثر دیدنی و بینظیر داشت، دیده و مفتون آن شده بودم. کنجکاوی احوال آن دو بختیاری و کتاب چنان شوقی در مــن برانگیخت که بیاختیار از جا برخاســتم و از آشنایی با او و همکاریاش با گروه اظهار خوشحالی کردم و بیدرنــگ از فرزند امیرجنــگ و توران خانم ایلخانــی که به اصفهان رفت و حالی از من نگرفت، پرسیدم و گفتوشــنود ما درگرفت. چندی نگذشت که معاون دکتر فرهوشــی، استاد زبانهای باستانی و رئیس مؤسسه انتشــارات دانشگاه تهران شد و کمتر به گروه آمد. وقتی انقلاب آمد و دانشــگاه بسته شد و هر اســتادی در اتاقی سرگرم نوشتن و چایخوردن و گپزدن شــد، دکتر بختیار مانند سایر همکاران در هالهای از ســکوت و غیبت گم شد و دیگر او را ندیدم تا از چیــن خبر آمد که او مشــغول کار و تدریس در دانشگاه پکن اســت. گرم میتازد و خوش مینویسد و رونق و رواج تازهای به زبان و ادب فارســی در چین داده اســت. وصف خدمات او و مقام و درجهای که در آنجا بــرای خود و ایران به دســت آورد، معروف اســت و محتاج بــه ذکر مجدد نیســت. دکتر مظفر بختیــار اســتادی بختیار و موفق بــود. کلاسهای حافظ او و سایر متونی که تدریس میکرد، گرم و گیرا، پرمشــتری و موفق بود. هنرشناسی و ذوق سرشاری که در تشخیص خوب از بد داشت، اطلاعات وسیعش از هنرهــای ظریف و هر هنر مرســوم و رایج در ادوار تاریخی این مرزوبوم، چهره او را در بین اقران و امثال متمایز و برجسته کرده بود. غالب صحبتهای من و او به همین مباحث، از جمله عتیقههایی که در فامیل او کم نبود، خطنوشتههای روی نگینهای انگشتری و تابلوهای نقاشی و مرقعات خط و ... مربوط میشد. بختیار ســوای خانزادگی و اشــرافیت ایلی خود، از سوی مادر از شاهزادگان قاجاری و نوه معیرالممالک دوســتعلیخان، هنرمند و هنردوســت و هنرشناس معروف زمان بود. او را باید از این حیث فرزند راستین معیر به شمار آورد. خاک بر آن بزرگ خوش باد.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.