م فر تراأدمهادپلاورتدرباریهمف دهورمبزماانرازهمنظزر ر مهاياي:ن انقلاب

Shargh - - اندي -

فرهادپور: دلخوشکردن صرف به یک دوره کوتاه پرشور و رمانتیک کافی نیست و مسئله بر سر این است که روز بعد که قرار است زندگی عادی از نو شروع و روابط بازسازی شود و ما با کار و فعالیت عادی سروکار داریم، چه اتفاقی میافتد. بیتردید، در این زمینه به این دید استراتژیک نیازمندیم که خود سرمایهداری یکشبه به وجود نیامده است. فراتررفتن از سرمایهداری چیزی نیست که بهسادگی در یک فضای زمانی کوتاه به آن رسید

امــروزه پيشفرض گرفته میشــود كــه واژههايی مثل ادامه از صفحه اول انقــلاب يا زمان انقــلاب بیمعنا و منســوخاند. بحثی كــه بارانه عماديان مطرح كرد در مورد كســانی كه هــم بهعنوان متفكر و هم بهعنوان مبارز سياســی مشــغول كارند، نشــاندهنده اين اســت كه ماجرا به هيچوجه اينگونه نيســت و انقلاب كاملا فعليت تاريخــی خود را حفظ كرده است. برای پیبردن به اين موضوع نيازی به بحثهای پيچيده نيست و نگاهی به دنيای دوروبرمان نشان میدهد، آنچه امروز نظام سرمايهداری تحت عنوان «توســعه» به همه جوامع تحميل كرده و آن را معيار خوشــبختی و پيشرفت معرفی میكند، چيزی نيســت جز، از يکسو، حركت مستقيم به سوی فاجعه در شــكل نابودكردن تنها ســيارهای كه برای زندگی در اختيار داريم و از سوی ديگر، بردن حيات اجتماعی به ســمت موحشترين شــكل نابرابری و آميختن ســرمايهداری افسارگسيخته با بدترين شكلهای اســتبداد به صورتی كه ديگر حتی خود سياســتمداران و صاحبان قــدرت هم از جامعه 99 درصدی و يک درصدی يا چهار درصدی ســخن میگويند. بهعبارت ديگــر، در تجربه واقعی مردم، اين نابرابری آنقدر مشــهود اســت كه میتوان از آن بهعنوان يک حربه تبليغاتی اســتفاده كرد. بههميندليل، به گمان من پرســش روبهروی ما هنوز همان پرسش لوكزامبورگ است: سوسياليســم يا بربريت. يا بهتر است بگوييم سوسياليســم يا ســرمايهداری در تركيب با بربريت. چون قرار نيست در نهايت به يک نقطه نهايی پايان همهچيز و همهكس برســيم، بلكه به همان نقطهای میرســيم كه الان در آن بســر میبريم: زندگی در دوزخ بــرای ميلياردها نفر و در كنار آن فضاهای كوچكی از ســلامت طبيعــی و اجتماعی برای اقليتهای كوچک. ازاينرو، همچنان بايد بر معناداربودن انقلاب و زمان انقلاب تأكيد كرد و تشخيص داد، نه فقط پرسش همان پرسش است، بلكه اجزا و گامهای اوليه پاســخ نيز همانند. اين اجزاء چيزی نيستند جز سازماندهی توده مردم در قالب يک جريان سياســی كه بتواند از طريق مبارزه سياسی قدرت تصميمگيری را در دستان خود بگيرد و از طريق اين قدرت تصميمگيری روابط مالكيت را دگرگون كند و شــكل ديگری از اقتصاد را ممكن سازد و جوابی دهد به پرسشهايی كه بن ســعيد طرح كرده بود. نمیتوان با چاپ صدها مقاله ديگر از ريچارد رورتی يا هانا آرنت يا مدام صحبتكردن در مورد جنايات اســتالين فوريت اين مسائل را پنهان كرد. اين دو هيچ ربطی به هم ندارد و میتوان از مســئله قدرتگرفتن بــرای تصرف اقتصاد بهويژه در مناســبات توليد و حقــوق مالكيت دفاع كرد و درعينحال، استالينيســم را هم نقد و محكوم كرد. تا جايی كه من میدانم، باز هــم تنها نمونهای كه تجربه اتحاد شــوروی را به صورت جدی نقد و آن را به شيوه ماترياليســم تاريخی تحليل میكند، يک ماركسيست آلمانی است به نام بارو كه قبل از ســقوط اتحاد جماهير شــوروی كتابی نوشــت و به همين دليل هشت سال زندانی كشيد.

نگاهی واقعگرايانه نشــان میدهد، در مقابل كارگرانــی كه حقوق معوقه شــش ماه پيش خود را مطالبه میكنند، ســخنان كارشناسان اقتصادی درباره كارآفرينی و فوايد آن مضحک اســت. در سرمايهداری فعلی، پنج شركت بزرگ دنيــا مثل گوگل، فيسبوک، آمازون و اپل و چندتای ديگر كموبيش يک تريليون دلار ارزش دارند، يعنی پنج برابر بودجه ســالانه كل كشــور مــا و در مجموع میتوانند كل اقتصاد روســيه را بيش از يک بار بخرند. هيچيک از اين شركتها نــه كارآفرينند و نه اصلا چيزی توليد میكنند. گوگل و فيسبوک و آمازون حتی يــک ميخ هم توليد نمیكنند، بلكه رانت میگيرند. به همين علت، نه به كارگر احتياج دارند و نه به كارآفرين؛ درحالیكه بودجه آنها ســه برابر كل كشورهای آفريقايی اســت. حتی مثل ما هم نيســتند كه نفت را جستوجو كنند و كشف و اســتخراج كنند و آنگاه از آن رانت بگيرند، بلكه درســت مثل كســی كه يک ســاختمان به او به ارث میرســد، اجاره میگيرند. هركــس ديگری هم جای آنها بود میتوانســت دقيقا به همين نتيجه برســد و همين گجتهای مسخره اينترنتی را بســازد كه هيچچيز عجيب خاصی در آن نيســت. آقای بيل گيتس جوری رفتار میكند كه چون يکبار يک برنامه كامپيوتری نوشــته - صرفنظر از اينكه خودش نوشته است يا نه - و ذرهای هم بعد از آن نه كار و نه كارگری روی اين برنامه كار نكرده، میتواند تا ابد بابت آن رانت بگيرد. اين كار مشابه آن است كه كسی بگويد من صاحب زبان فارسی هستم، چون دستور گرامر فارسی را يک زمانی نوشــتهام، از حالا به بعد هركســی هر جمله فارســی بگويد، بايد يک قران به من بدهد. اين دقيقا كاری اســت كه ورد در ويندوز آقای بيل گيتس انجام میدهد. كاری كه گوگل و آمازون میكنند هم همين است. همه از چيزی رانت میگيرند كه اصلا توليد نكردهاند و ذرهای هم ربطی به توليد ندارد. بر اين اساس، داشتن قدرت ايجاد تغيير در روابط مالكيت كه نه طبيعیاند، نه ابدی و نه مقدس، امر واضح و پيشروی ماست. حتی احتياجی ندارد به سر و كلهزدن در مــورد نظريه ارزش كار يــا اينكه تئوری بحران ماركس درســت بود يا نه يا اقتصاد با برنامه و دولتی كار میكند يا نه. بعد از دوران بازیهای تبليغاتی پس از جنگ ســرد كه برنده جنگ از آن در جهت ســركوب نيروهای مقاومت درون خودش و در سراســر جهان اســتفاده كرد تا نظم نوين جهانی بسازد كه امروز شاهديم چه تبعاتی برای همه جهان به بار آورده، دخالت در حقوق مالكيت و بسياری از عرصههای اقتصادی حركتهای جمعی و تصميمگيریهای جمعی واقعيت سادهای است كه هركسی واقعا منافعش در گرو نفی اين قضيه نباشد و غرضی نداشــته باشد، مجبور به تصديق آن است. ديگر وضعيت پنج شركت اول ليست بورس نيويورک نشاندهنده اوضاع است.

گذشته از معناداربودن زمان انقلاب، میكوشم به صورت سلبی سوءتعبيرها يا ابهاماتی را بررســی كنم كه حولوحوش انقلاب يــا زمان انقلاب وجود دارد. چون حركت اســتراتژيک در ســاختن يک نظريه يا حتی يک جريان سياســی كه بتواند به پيچيدگی شــبكههای زمانی و زمانمندیهــای گوناگون و منطقهای گوناگــون ســرمايه و دولت و كار و كالا جواب دهد، واقعا كار ســادهای نيســت كه بتوان به صورت كوتاه در يکجا به آن اشــاره كرد. اكثر ســوءتعبيرهای درون مفهوم زمان انقلاب به مفهوم «روز بعد» برمیگردد. يک روز انقلاب داريم، يک حــال انقلاب و البته نوعی حالگيری بعد از آن كه اين حال تمام و همه بیحال میشــوند. مســئله دقيقا همين حال و بیحالی اســت. «روز بعد» كی میآيد؟ نمونههــای تاريخی زيادی داريم. در بســياری موارد، ايــن «روز بعد» میتواند بــه غافلگيریهای تراژيک - كميــک هم بينجامد. برای مثــال، قيام كارگران و دانشــجويان پاريس و شــهرهای فرانســه در مه 6۸ كه بهلحاظ تاريخی آخرين نمونه يک قيام گســترده در كشورهای پيشرفته سرمايهداری بود و بخش اعظم طبقه كارگر، جوانان و دانشــجويان در آن همراه بودند و دولت و نظام اقتصادی را كاملا مســتأصل كرد و اساسا يک لحظه گسست بود. در پی اين گسست، نظام و سيستم براساس همان روابط قدرت و سيســتم بازتوليد خود انتخابات برقرار كرد و جالب اســت بدانيد ارتجاعیترين و دستراســتیترين مجلس از دل اين انتخابات بيرون آمد. يعنی درســت در شرايطی كه ميدانهای پاريس در اشغال كارگران و دانشــجويان اســت، انتخابات عملا به حربه خنثیكردن انقلاب بدل میشــود. چيزی نظير همين قضيه را در انقلابهــای عربی ديديم. در آن 9-۸ ماه در قاهره و تونس و كشــورهای عربی ديگر، باز هــم كارگران، زنان، جوانان و دانشــجويان مبارزه كردند، ولی نتيجه انتخابات پيروزی اخوانالمسلمين بود.

اينبار، با يک واسطه اين پيروزی خواهناخواه نيروهای انقلابی را در برابر هم قرار داد و اســتبدادگرايی اخوانالمسلمين زمينه را برای جداشدن مردم از حكومت انقلابــی فراهم كــرد و نهايتا از طريــق دخالت آمريكا و ارتــش نوعی كودتای نظامــی صورت گرفت كه خــود را از طريق انتخابات تقويت میكرد. السيســی با انتخابات رئيسجمهور شــد و نهايتا ديكتاتور ســابق، مبارک، كه در تمام اين مدت قرار بود محاكمه شود، آزاد شد و برگشت به خانهاش و فضا حتی از دوره مبارک هم اســتبدادیتر شد. اين هم نمونهای ديگر كه چگونه انتخابات پس از لحظه انقلاب به عكس خود منجر میشود. البته موارد معكوس هم هست كه چگونه از دل فرضا يک انتخابات، يک جنبش سياسی راديكال سر برمیآورد.

مســئله اين اســت كه بههرحال اين «روز بعد» چيست؟ كی آغاز میشود؟ چگونه آغاز میشود؟ دلخوشكردن صرف به يک دوره كوتاه پرشور و رمانتيک كافی نيســت و مسئله بر سر اين اســت كه روز بعد كه قرار است زندگی عادی از نو شــروع و روابط بازسازی شــود و ما با كار و فعاليت عادی سروكار داريم، چــه اتفاقی میافتد. بیترديــد، در اين زمينه به اين ديد اســتراتژيک نيازمنديم كه خود ســرمايهداری يکشبه به وجود نيامده است. به هزاران شكل مختلف در طول چندصد سال، از قرن ســيزدهم تا قرن شانزدهم، تجربههای مختلفی در كار بوده كه يكی از آنها در انگلســتان بيشــتر پيــش رفت، به انقلاب علمی و صنعتی رســيد و از طريق پيوند اشــراف انگلســتان با دولت تماميتخواه و ساختهشــدن امپراتوری بريتانيا زمينه اوليه سلب مالكيت و غارت همه جهان شــكل گرفت كه نقطه شــروع انباشت اوليه سرمايه اســت. اين تنها يک مورد اســت و ساختهشدن سرمايهداری هزاران شكل ديگر هم داشته است. بنابراين، فراتررفتن از سرمايهداری چيزی نيست كه بهسادگی در يک فضای زمانی كوتاه به آن رسيد.

انقــلاب يک زمان دارد و اين زمان ه گفت يا لااقل از يک ديد بهعنوان زمان ي میشود. به همين جهت، از مردم بهعنو سخن گفته میشود. نگاهی تاريخی نش با همه نيســت و همواره اقليت كوچكی است اصلا داخل زمان حال نباشــد و به بر ضد اين لحظه حال نشــان میدهد. ا فرايند زمانی طولانی اســت. در دورانه نمیداده كه بتوان يک حال مشــترک ه كه هيچ انقلابی انقلاب همه نيســت. ان عادی شــروع میشــوند، ولی همواره ا علت هم تبديل اين اقليت به اكثريت يک اين اقليت را با واژههايی مثل ملت يا مر واژه مردم، همه، اكثريت و نظاير آن، هم بهســادگی به آن تن داد. به همين علت صورت ساختاری با نامگذاریهايی همچ

هم واحد اســت بــه دلايلی كه خواهم يكدســت يک حال بههمپيوسته تجربه وان فاعل اين انقلاب و صاحب اين حال شان میدهد اين مردم هيچوقت مساوی ی كار را شــروع میكند. اكثريت ممكن ه همين علت هم در انتخابات واكنشی ادغام اكثريت در لحظه حال انقلاب يک های گذشته، اصلا تكنولوژی اين اجازه را همگانی داشت. بههرحال، بديهی است نقلابها همه مردمیاند، توســط مردم قليتی آن را شــروع میكنند و به همين ک فرايند پيچيده پرافتوخيز است. نبايد ردم در كل مساوی با همه دانست. پشت ميشــه گنگی و ابهاماتی هست كه نبايد ت، گاه تلاش میشود اين لحظه حال به چون انقلاب بورژوايی يا انقلاب بورژوا - دموكراتيک يكدست شود. در تاريخ جهان، چنين چيزی وجود ندارد و انقلابها همه انقلابهای مردمیاند. انقلاب بورژوايی در واقع تلاشــی است برای اينكه از طريق نوعی دترمينيسم اقتصادی عملا بتوان محدودهای برای حال پيدا كرد و تكليف حال و زمان انقلاب را مشــخص كــرد. بههمين جهت، عبارت دولت بورژوايی و دموكراســی بورژوايی كه در ادامه انقلاب بورژوايی میآيد، در حكم محدوديتهايی اســت كه نبايد از آن رد شــد. حالِ انقــلاب و زمان انقلاب در داخل اين خطوط تعريف میشــود. در اين تحليل ساختاری و انتزاعی معمولا حتی از انقلاب «بورژوازی» ســخن گفته میشود. شــايد چون املای انگليسی بورژوايی و بورژوازی به هم نزديک اســت. در فارســی، حتی برخی مترجمان بورژوايی را به اشتباه بورژوازی مینويسند. ولی شايد هم مسئله نه فقط اشتباه در املا بلكه اين است كه، به قول نيچه، ما هميشه برای يک فعل يک فاعل نياز داريم و برای يک كنش يک كنشگر و بنابراين چيزی به اســم انقلاب بورژوايی بايد فاعلی به نام بورژوازی داشــته باشــد. ولی در تاريخ، اصلا انقلابی نيست كه بورژوازی در آن شركت كرده باشــد. بورژوازی ترسوترين و محافظهكارترين و به لحاظی پســتفطرتترين طبقه كل تاريخ است. اشراف بارها و بارها برای امتيازات فئودالی خودشــان شخصا جنگيدهاند، ولی بورژوازی واقعا به خيابان نمیآيد. آنچه بهعنوان انقلاب بورژوايی مطرح میشــود، مردمی هســتند كه دســت به طغيان زدهاند، فرودستان، كارگران، حتی پاپتیها به اضافه دهقانها و ســربازان و زنان و غيره. هيچوقت اثری از بورژوازی نيست بلكه بورژوازی از نتايج اين قضيه بهرهمند میشــود. فاعل واقعی نيز همان دولت تامه اســت. يعنی در تمام اين موارد، دولت از بالا - به شيوه اصلاحات ارضی ايران - قدرت ماورای اقتصادی خود را به كار گرفته تا زمينه را برای غارتگری بورژوازی فراهم كنــد - يا به تعبير گرامشــی، انقلاب انفعالی - ولی بــورژوازی خودش در اين قضيه نقشی نداشته.

مفهــوم انقلاب بورژوايــی را اصلا نمیتوان براســاس نوعی دترمينيســم اقتصادی توضيح داد. در تمامــی جنبشهايی كه در عصر جديد رخ دادند، ما شــاهد جرياناتی بوديم كه خواهان چيزی به غير از سرمايهداری بودند. انقلاب كرامول، انقلاب فرانســه، ژاكوبنهــا و غيره. در مورد كمــون پاريس حتی اين گروهها توانســتهاند موقتا پيروز شوند. ولی در 99 درصد موارد در همان حالت جنينی قبل از آنكه صدايشان به مردم برسد خفه شدند. اينها تلاشهايی بودند در جهت ســاختن آيندهای غير از ســرمايهداری. به عبارت ديگر، چنين نبود كه براســاس دترمينيسم تاريخی و رشــد نيروهای مولده و قوانين تاريخی انقلاب كرامول فرضا بايد به اين شــكل پيش میرفت. درســت برعكس، سركوب اين جنبشها پيششرط شكلگيری سرمايه است نه اينكه چون سرمايهداری وجود دارد و شــكل گرفته پس جنبههای ضدسرمايهدارانهای را كه در اين انقلابها حضــور دارد از بين میبــرد. چرا اينها از بين میروند؟ درســت به همان دليل كه در اســتثنای خاصی مثل كمون پاريس )و طبق معمول اســتثنا مؤيد قاعده است( از بين رفتهاند، به گفته ماركس به علت توازن نيرو. اينها جنبشهايیاند كه میخواهند نظمی بری از خشــونت، بری از زور و ســلطه و بری از نابرابری بســازند. مســلم اســت در دنيای كنونی چه از داخل و چه از بيرون به انقلاب حمله میشود و همه زور دولتها، ابرقدرتها، دولتهای منطقهای انقلابها را داغون میكند. مســئله اصلی اين اســت كه چگونه میتــوان در دنيايی كه براســاس خشونت و ترس حركت میكند به ســمت نظمی غير از نظم سلطه حركــت كرد. از ايــنرو، بدون نوعی پيوند بين مبارزان ضدجنگ در كشــورهای پيشــرفته و مبارزات ضدفقر و استثمار در كشــورهای آسيايی و آفريقايی واقعا آينــدهای پيش رو نخواهيم داشــت و به مرور شــاهد آنيم كــه همه، نه فقط ابرقدرتهــا بلكــه دولتهای عادی، آشــكار و پنهان هر جا دلشــان بخواهد، دخالــت نظامی میكنند و با زور عملا هر امكانــی را كه مردم برايش جنگيده باشــند در نطفه خفه میكنند. اينها مواردی اســت كه نشــان میدهد تعريف لحظه حال تا چه حد دشوار است. از يک جهت اين حال ذاتا يک حال همگانی و كلی اســت چون حقيقت آن با همگانیبودن پيوند خورده و به همين جهت، به قول آدورنو، انقلاب هميشــه انقلاب عليه ترس است. چون ترس مردم را از هم جدا میكند و نازيســم نمونه عجيبوغريبی است كه با متمركزكردن ترس در يک گوشه خاص در ارتباط با يهوديان و كمونيستها و كولیها نوعی وحدت متكی بر نفرت ساخت.

عمادیان: دموکراسی معنایی نمیتواند داشته باشد وقتی تودههای بیشمار انسانی باید بیشتر اوقات زندگیشان را در محیطهای کاری ناسالم بگذرانند. به رغم افزایش اتوماسیون، میزان کار نسبت به صد سال پیش نه تنها کم نشده بلکه افزایش یافته. سرمایه تنها نیروی کار را نمیخرد، زندگی کارگر را هم میخرد. اما برعکس خرید نیروی کار که تابع حد و اندازه معینی است، سلطه سرمایه بر زندگی کارگر تمام و کمال و بدون هیچ تعادلی است و این عدم تعادل ریشه در روابط مالکیت دارد

حال انقلابی حالی اســت كه در آنِ واحد هم يكدست است و هم چندپاره. از يک طرف، با مشــاركت در زمانی مواجهيم كه در آن گذشــته و آينده يا پس و پيــش ديگر معنايــی ندارند. ولی از طرفی ديگر اين زمــان در عينحال زمان بــروز تعارضهــا و اختلافها و تفاوتها هم هســت. تفاوتها فقط مال «روز بعد» نيســت كه وحدت اوليه از بين مــیرود بلكه اين تفاوتها و تعارضها از قبل وجود دارند. يكدســت و چندپارهبودن همزمان اين حال را بايد به صورت ديالكتيكی فهميد. برای اين منظور بهترين كار شــايد مقايسهای الاهياتی باشد. واژه پيشبينی anticipation() اشاره به يک نگرش الهياتی از منظر رزنتسوايگ میكند كه به ساختهشــدن يک حال بر میگردد. چگونــه يک لحظه از طريق پيشبينی و انتظار فعالانه ابدی میشــود. اين نكته را میتوان از طريق مفهوم كنش نيز توضيح داد. در اديان ابراهيمی مســئله اين نيســت كه شما وجود را براساس زمان میشناسيد. هايدگر از اگزيستانس میگويد، نوعی حضور داشتن، قرارگرفتــن در يــک زمان و مكان خــاص، نمايان و ظاهربــودن. در اينجا زمان اصل اســت و حضور شــما در آن زمان همان وجود است و همهچيز درون آن میچرخد و مابقی چيزها فرع است. در ديد اديان ابراهيمی اصل با كنش است نه با زمان و مكان. به همين علت خدای اديان ابراهيمی نامرئی و غايب است و از طريق كنش خود، يعنی تاريخ، اثر میگذارد. ما آن را از طريق حضورش درک میكنيم. به همين علت هم احتياجی به بت و تصوير ندارد. ما او را غيرمستقيم از طريق كنش حس میكنيم. اين كنش يک كنش قدرتمند اســت كه میتواند در همــه زمان تصرف كند. چون اين كنش كنش الهی اســت كل تاريخ برايش يک حال واحد اســت و گذشته و آينده همه يكی است. هم میتواند در گذشته دخالــت كند هم در آينده، بنابراين گذشــته و آينده میشــود يک لحظه حال. میتوان اين نكته را در پديدارشناسی كنش تجربه كرد. در يک تصادف رانندگی لحظه حال سه ثانيه است، در عرض سه ثانيه میتوان ترمز زد يا با تغيير مسير از تصادف جلوگيری كــرد. در تنظيم اقتصاد و برنامهريزی بودجه يک مملكت لحظه حال يک ســال اســت و در يک مســابقه فوتبال لحظه حال 90 دقيقه. بدينسان، مفهوم زمان تابع مفهوم كنش و تصرف در زمان میشود.

در زمــان حال انقلاب تغيير گذشــته و آينده بهطور همزمان ممكن اســت. نوعی حال اســت كه بــدون نياز به يک فاعــل واحد میتوانــد در عين حفظ تعارضهــا و تفاوتها همــه نيروها را بهگونهای گرد هــم آورد كه نظم بدون خشــونت ممكن شود. چون میتوان گذشته را تغيير داد. گذشته ديگر سنگينی بار زمــان مردهای را ندارد كه احكام و اعمال آن مــا را وادار به نوعی قصاص كند. در حال انقلاب همه چيزها قابل تغييرند. اين حال فقط يکجور سرمستی نيســت. حال انقلابــی زمانی تمام نمیشــود كــه انقلاب شــروع میكند به عملكردن و قانونگذاری و نهادســازی. بايد ديد اين حال چگونه در «روز بعد» و زندگی واقعی عمل میكند. مســئله گســترش اين حال به شــكلی است كه دقيقــا بتوان در آن تصرف كرد. در چه لحظهای ديگر ما نمیتوانيم از يک حال صحبت كنيم؟ اين چيزی اســت كه رو به پس فهميده میشود. در آينده است كه مــا میتوانيم برگرديم و بگوييم فلان حادثه يا فــلان روز پايان حال انقلاب بود، از آنجا به بعد همهچيز تمام شــد و برگشــتيم بــه روال عادی علتها و معلولها. ولی آيا اين نكته را درباره نقطه شروع هم میتوان گفت؟ از آنجا كه رخداد يا گسســت اوليه حالت معجزهوار و نامعين دارد هيچوقت نمیتوان به نقطه شروع دست يافت. برعكس، میتوان پايان را فهميد و گفت كجا اين حال تمام شــده. چون ديالكتيک وحدت و كثرت در آن حضور دارد و سلسلهمراتب ســاخته شده میتوان گفت آن حال تمام شــده. ولی كجا اين حال شروع شد؟ كجا از نظم قبلی وارد فضايی شــديم كه در آن زمان جهت نداشــت. گذشته و حال و آينده همه با هم در يک حال، حال اراده سياسی يک مردم، آميخته بود. شايد اين نحوه بيان با استعاره الهياتی تصويری رمانتيک و روانشناسانه از حال انقــلاب جلوه دهد ولی برای يافتن معنای اســتراتژيک بايــد اين ديد را در نظر داشت، يعنی برای شناخت و تحليل شبكه نيروها و زمانمندیها و حركتهای ســرمايهداری و مثلا فهم اين نكته كه در دهه دوم هزاره ســوم به لطف خانم تاچر و آقای ريگان با گســترش فزاينده فقر در خاورميانه و انبوهشدن ثروت در خليجفارس روبهروييم. براساس منطق انباشت اوليه سرمايه بهراحتی میتوان نشان داد چرا تهیدستان شهری ساخته میشوند. چرا انقلاب را دستفروشی كه بهجز چرخ هيچ ندارد بايد شــروع كند نه حتــی يک كارگر. تنها با آگاهی از بستر آفريقا، خاورميانه، مصر، نقش عربستان سعودی و امارات و شيخهايی كه روی چاههای نفت نشســتهاند میتوان به لحظه گسست تاريخی در تونس كه آن دستفروش پيوستار تاريخ را منفجر كرد پی برد.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.