بارانه عماديان: سیاست

Shargh - - اندي -

بحران ماركسيسم پس از مرگ ماركس تا حد زيادی نتيجه تلاش برای علمی جلوهدادن و شبيهســاختن آن به علوم طبيعی دترمينيستی نظير فيزيک نيوتونی بود. اين تلاش برای علمیكردن سويه انقلابی ماركسيسم را هــم تضعيف میكرد، بهنحویكه احزاب چــپ عضو بينالملل دوم هرگز نتوانستند از حد سوسيالدموكراســی پارلمانی و رفرميستی فراتر رونــد. اين نوع محافظهكاری تدريجی كه به نظر واقعگرايانه میرســيد نهايتــا پس از شــروع جنگ جهانــی اول و رأیدادن بيشــتر حزبهای سوســيال دموكرات به بودجههــای نظامی و ناسيوناليســتی و جنگی چهره ارتجاعی و فاجعهبار خود را آشــكار ساخت. دگرديسی پيچيده و طولانی جريانهای ماركسيســتی از انقلاب انترناسيوناليستی به ارتجاع ناسيوناليســتی دلايل گوناگونی دارد و محتاج بحثی طولانی اســت. تا آنجا كه به بنيانهای فلســفی و هستیشناختی بحث مربوط میشود، نكته اصلی چيزی نيســت جز زمان. انقلابها غالبــا با دگرگونكردن و زمانمندســاختن اصول و باورهای نظام قديم پيش میروند؛ و درســت بههميندليل، تبديل خودِ زمان به يک اصل ثابت بهترين راه خنثیكردن ماركسيسم انقلابی اســت. برخلاف تصوير رايج در مطالعات فرهنگیفلســفی امروزی، اين فقط والتــر بنيامين نبود كه چرخش به راســت سوسيالدموكراســی و پيروزی فاشيسم را به ايدئولوژی پيشرفت و زمان خطی نســبت میداد. شمار بسياری از متفكران انقلابی و غيرانقلابی، از برگســون و كِسِــلک تا بلوخ و زون- رِتِل، جملگی پيوستار زمان خطی نيوتونی را به نحوی با انتزاعیشدن جامعه مرتبط میدانستند. در ميان خود ماركسيســتها شــكل ديگری از واكنش به اين دترمينيسم خطی رواج يافت. اين شكل تحتتأثير ساختگرايی، پساساختگرايی و مكاتبی چــون تاريخنگاری آنال، خواهان تحليلهــای چندوجهی و عليتهای غيرخطی بود و به همين سبب نيز مكان را به عوض زمان بهعنوان اصل هستیشناختی خود برگزيد )از آنری لوفهور تا ديويد هاروی میتوان اين گرايــش را ديد(. بهای اين انتخاب چيزی بيش از ناديدهگرفتن مســئله استثمار و خريد زمان كار بود، چون گردش پول و كالا و سرمايه براساس تغيير زمان كار اجتماعا لازم برای توليد تنظيم میشد. و از همه مهمتر، تأكيدنهــادن بر زمــان و تكثر زمانمندیهای گوناگونی كه با ســرعتها و در جهــات متفاوت حركت میكردند، يگانــه راه فهم جهان امروز ما بود، جهان كشــورها، اتحاديهها، شــركتهای بينالمللی، و بانکها كه جملگی با مسئله پايانناپذيرِ همسازكردن زمانهای ناهمساز مواجهند. بحران ســال 200۸ نشان داد درک ســرمايه بهعنوان پديدهای تاريخی و فهــم روابط آن با پديدههای ديگری مثل دولــت، جامعه مدنی، جنگ، انواع بحرانهای محيطی، و غيره مســتلزم جدیگرفتن شبكه تودرتوی زمانمندیهاســت. در ميان متفكران ماركسيست امروزی، ماسيميليانو تومبا و دنيل بن ســعيد دو متفكریاند كه آثارشــان عرصه تلاش برای پاسخگويی به اين ســؤالات است و بههميندليل من در دنباله بحث به آرای اين دو متفكر میپردازم. متأســفانه بن سعيد در سال 20۱0 در 6۳ سالگی درگذشت. يكی از عوامل انتخاب اين دو متفكر برای بحث مقوله زمان و زمانمندی در ماركسيســم اين بود كــه چنانكه تومبا در كتابش اشــاره میكند، او و بن سعيد هر دو روی يک مسئله تأمل كردند و بدون اطلاع از نوشتههای همديگر مقولات مشابهی را بسط دادند.

دموکراسیوزمانهایناهمساز

جناحهای مختلــف به بحران دموكراســی در جهان امروز اشــاره

كردهاند ولی به قول تومبا اين بحران بدينمعنا نيســت كه گويی دوران طلايی دموكراســی زمانی وجود داشــته و حالا بسر آمده بلكه علاماتی از بيماری را میتوان ردگيری كرد كه نشــان میدهند دموكراســی ديگر قادر بــه مشروعيتبخشــی به خود نيســت. وقتی اين معضــل را در پسزمينه فلســفه تاريخ قرار دهيم میتوان گفت بحران 200۸ نشــان میدهد زمان دموكراســی ليبرال بسر رسيده اســت. برای ديدگاهی كه بحران را هميشــگی میبيند عملكرد اين بحران اين است كه زمانهای متفاوت را كه با هم تنش ايجاد كردهاند به زور از نو همزمان يا همســاز re-synchronize() میكند. به اعتقاد تومبا، اين جهانیشدن نيست كه دموكراســی را در دســتانداز انداخته، بلكه برخورد زمانهای سياسی، اقتصادی، و قانونی اســت كه فرم دموكراسی سياسیای را كه در غرب مدرن ظهور كرده بود مختل كرده است. پس دموكراسی ميان زمانهای گوناگون ناهمگرا و ناسازگار گير كرده است.

دو پاســخ نظری بــه اين معضل داده شــده: اولی به بازگشــت به گذشــتهای دموكراتيک دل بسته، و دومی به نوعی شتابگرايی به سوی آينده. اما چنانكه تومبا تصريح میكند هيچكدام، يعنی نه آهستهكردن زمان و نه شتاببخشــيدن به آن، پاسخ مناســبی به اين مشكل نيست، بلكه درواقع مكانيسم همزمان يا همسازكردن زمانمندیهای ناهمساز و ســرعتهای متفاوتشــان، و نيز امكانات نهفته در شكلهای جديد روابــط اجتماعی اســت كه ماهيت بحران را برمــلا میكند و بايد مورد توجه قرار گيرد. پس نبض مســئله فرايند همزمانسازی آميخته با زور است. از يک سو، اقتصاد يا سرمايه با سرعت و نيز شتاب اعمال میكند، و از ســوی ديگر، دولت و فرايند تصميمگيری جمعی زمان خاص خود را دارد )و آهســتهتر عمل میكند(. پس زمان كشدار تصميمگيریهای پارلمانی و فرايند وفاق با زمان شــتابزده سرمايه در تنش است. آنچه اين دو زمانمندی ناهمســاز را به زور همســاز میكند همان «انقلاب از بالا» يا «انقلاب منفعل» در قاموس گرامشــی است. نحوه عملكرد اين انقــلاب حكومتی يا انقلاب از بالا را میتوان در اســتراتژیهای رياضتی پس از بحــران 200۸ در غرب و قلعوقمعكردن دولــت رفاه عامه ديد. انقلاب محافظهكار میكوشــد حاكميت سياســی را از نو قوام بخشــد. زمانهای ناهمساز عبارتند از: زمان پرزرقوبرق سرمايه مالی در تقابل با زمانهای جنبشهای سياسی چپ و راست كه با تزريق پول به بانکها و قدرت سرمايهداران مخالفت میكنند؛ يا خشونت حكومتهای غربی كه میكوشند با اســتراتژیهای رياضتی به زور زمانها را همگون كنند و در راه اين هدف به زور اقتصادی و فرااقتصادی متوســل میشوند در مقابل مبارزات ضدرياضتی كه همزمانسازی دولتها را بر هم میريزند. بهاينترتيب، انقلاب محافظهكار يا «از بالا» میكوشد دستاوردهای همه مبــارزات طبقه كارگر در طول نيمه دوم قرن بيســتم را از بين ببرد تا بر ناسازگاری زمانمندیها غلبه كند و در اين كار هم موفق شده است.

فراروی از منطق وسیله- هدف

پس از ســركوب مبارزات طبقه كارگر وارد فاز نوليبراليسم شديم كه مشخصه آن خصوصیسازیهای بیپايان، سلب مالكيت، برونسپاری، اســتثمار روزافزونتــر طبيعت، و فروكاســتن زندگی روزمــره به نوعی زمانمنــدی روزبهروز، متزلزل، و بیآينده اســت. مبــارزات جهانی عليه نيروهای افسارگسيخته سرمايهداری در دهه آخر قرن بيستم آغاز شدند، از مبارزات ضد جهانیشدن و مبارزات اكولوژيكی گرفته تا مبارزات اخير عليه سياستهای رياضتی. ولی بههرحال بايد به خاطر داشته باشيم كه مبارزات عليه وضع موجود تنها مبارزات انقلابی و رهايیبخش نيستند بلكه میتوانند در هيأت جريانهای افراطی دستراســتی و فاشيســتی ظاهر شــوند كه در كشــورهای غربی اخيرا بيشــتر هم شــدهاند، )مثل اسلامستيزی افراطی اخير در كشورهای غربی(. در واقع، شكلبندیهای فاشيســتی و نژادپرســتانه هم واكنشــی هســتند به نوعی خلأ زندگی اجتماعی و نبــود علايق جمعی و هم به اين باور كه مهاجران امكانات اجتماعی و منابع غربيان را از چنگشــان بدر میآورند. در عمل و نهايتا، حركتهای دستراستی، بهرغم مخالفتشان با سرمايهداری نوليبرال، همزمانسازی حكومتها را تشديد میكنند و در خدمت وضع موجودند. پــس از بحــران 200۸ طبقه متوســط دچار هراس شــده و از آنجا كه نمیتواند از اين چرخه معيوب خلاص شود به شكل ديگری از خلاصی بهواسطه انواع و اقسام مدهای برگرفته از زمانه نو ‪new age(‬ ،) كلاسهای يوگای اســتعلايی، و مكاتب بازگشــت به طبيعت، و غيره پناه میبرد و همينجاســت كه مفهوم اوهام و خيالات جمعی )phantasmagoria( برجسته میشود؛ ما با دنيايی از كالاها و مصرفكنندهها مواجه میشويم كه ديگر هيچ خاطرهای از توليدشــان ندارند. همه نشــانههای توليد، يا منبــع ارزش، از پيكركالاها محو و زدوده شــده، مثلا كارخانهها يا منابع توليد و كار به كشــورهای غيرپيشرفته يا حاشــيهای انتقال پيدا كردهاند و چنانكــه ماركس به خوبی پيشبينی كرد، كمكم ديگر در تخيل غربی هم جايی ندارند. در نظر تومبا، عدالت زمانی معنا دارد كه بتواند اشكال جديدی از «باهمبودن» را تحقق بخشــد. پــس اعتراضات مردمی تنها عليه اتميزهشدن انسانها و تيرهوتاربودن آينده نسل جوان نبايد صورت بگيرد، بلكه علاوه بر آن بايد اعتراضی باشــد عليه ساعات كاری درازتر در ســرمايهداری متأخر و پايينآمدن كيفيت زندگی. دموكراســی اصلا معنايی نمیتواند داشــته باشــد وقتی تودههای بیشــمار انسانی بايد بيشتر اوقات زندگیشان را در محيطهای كاری ناسالم بگذرانند. به رغم افزايش اتوماسيون، ميزان كار نسبت به صد سال پيش نه تنها كم نشده بلكه افزايش يافته اســت. فراموش نكنيم كه ســرمايه تنها نيروی كار را نمیخــرد، زندگی كارگر را هم میخــرد. اما برعكس خريد نيروی كار كه تابع حد و اندازه معينی اســت، سلطه سرمايه بر زندگی كارگر تمام و كمــال و بدون هيچ تعادلی اســت و اين عدم تعادل ريشــه در روابط مالكيت دارد و بههميندليل بههيچوجه نمیتواند در چارچوب ساختار كنونی اصلاح شود. دستمزد برای ساعات مشخصی از انرژی جسمی و روانی كه صرف كار میشــود پرداخت میشود، درحالیكه چيزی برای تباهشدن و تخريب كلی بدنها در زير كار خردكننده به كارگران پرداخت نمیشود. به همينترتيب برای دانش و مهارتهايی كه از كارگران گرفته شده، و جذب سرمايه ثابتشده ‪fixed capital(‬ ) پولی پرداخت نمیشود. پس دقيقا در اين عرصه است كه دموكراسی به آزمون گذاشته میشود. دموكراسی علاوه بر پرسشهای مربوط به حقوق و آزادیهای جمعی و فردی بايد با اين پرسشها نيز روبهرو شود: ما بايد چه چيزی توليد كنيم؟ بــه چه مقاديری از توليدات واقعا نياز داريم؟ به چه قيمتی اين كالاها را توليد میكنيم؟ در رابطه با اســتعاره والتر بنيامين درباره نياز به كشيدن ترمز قطار تاريخ و متوقفساختن اين قطار، تومبا تصريح میكند كشيدن ترمز قطار تاريخ هيچ فايدهای نمیتواند داشــته باشد چنانچه اين ترمز نتواند پيوستار تاريخی ســرمايهداری مدرن را متوقف كند. يگانه شكلی از عدالت كه بيش از يک ايده اســت، عدالتی است كه بتواند گسستی در سيستم معيوب روابط دستمزدی ايجاد كند كه بر دنيای ما حاكم است و تنها در اين صورت است كه جريان پيوسته جنگ داخلی ميان طبقات، يا تقابل ميان ظالم و مظلوم، میتواند متوقف شود.

بــه قــول ماركس، اگــر دانته زنده بــود در میيافــت موحشترين صحنههــای دوزخ او و حتــی بدتــرش در دوره مانوفاكتــور توليــد ســرمايهداری عينيت يافت. اما اگر از اين آستانه دوزخی بگذريم و وارد ســاحت جديدی از زمان بشويم كه حاكم آن قدرت سرمايه در مقام يک خونآشام است، درمیيابيم تداوم ساعات كار به ورای حد طبيعی غروب خورشيد، يعنی استخراج ارزش اضافه در ورای ساعات طبيعی كار، كاملا با اســتعاره سرمايهداری خونآشــام تطابق دارد، به نحوی كه حتی آن چند ساعت كار اضافه نيز تنها تا اندازهای ميل خونآشامانه سرمايه را به تصاحب كار زنده ارضاء میكند. برای ارضای مطلق يا بیحدوحصر اين ميل، ســرمايه روز بيستوچهارساعته را تداوم میبخشد و آن را به سی ســاعت يا چهل ساعت كار اجتماعا لازم بدل میكند. سرمايه بدينسان از هــر حدی فراتر رفته، خود را بهعنوان نخســتين وجه توليدی معرفی میكند كه هيچ ملاک و معياری ندارد، مثل خونآشــام يا دراكولايی كه حياتش را با مكيدن خون زندگان فراتر از محدوده مرگ تداوم میبخشد.

پس بهطوركلی، گسســت در مناســبات اجتماعی موجود و تحقق شــكلهای ديگری از جامعه بشــری مســتلزم اين اســت كه كنش يا پراكســيس سياســی چيزی بيش از يک وســيله صرف باشد. در عوض رســيدن به نوعی هدف مقدس، روابط اجتماعــی جديد بايد بتوانند به جای دنبالهروی از منطق وســيله-هدف، زمانمنــدی اين عليت خطی را متوقف ســازند و شــكل ديگری از زمانمندی را برقرار كنند كه متكی بر برداشت فرانتس روزنتســوايگ از مفهوم پيشبينی )anticipation( اســت. زمان پيشبينی نه فقــط قضاوقدرگرايانه نيســت، بلكه نقطه مقابل انفعال و ســكون است. پيشبينی نيرويی است در دل زمان برای فشــارآوردن و بهجلوانداختن لحظه موعود است. براساس تفسيری كه تومبا از الهيات روزنتسوايگ ارائه میكند، پيشبينی يا همان انتظار فعال شكلی از كنش است كه لحظه حال را به روابط و مناسبات كيفا متفاوت جامعــه آينده پيوند میزنــد. پيشبينی لحظه حال را ابدی میســازد، و درک ديگــری از تاريــخ و زمانمندی را ممكــن میكند كه دقيقا نقطه مقابل تصور كانتی از لحظه گسســت به مثابه ايدهآلی تنظيمی اســت، يعنی ايدهآلی كه تحققش همواره به تعويق میافتد و ما فقط در قالب يک زمان نامعين میتوانيم بدان نزديکتر شويم. اما پيشبينی يا انتظار فعال مخالف اين شكل از پيشرفت پايانناپذير، و بيانگر اين امكان است كــه هدف ايدهآل میتواند و بايــد از دل احتمالا همين لحظهای كه فرا میرسد بيرون بزند، يا حتی چه بسا از دل همين لحظه اكنون. به همين سبب ما به عوض نوعی انتظار بیپايان كانتی برای ايدهآلی ناممكن كه نهايتا سياســت را برای ما به انتخاب ميان بد و بدتر محدود میسازد، با

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.