مهمانان تازه

Shargh - - ادبيات - علی خدایی

positive

عادله به جهانگیر گفت: «این مســافرا هی میگند اینا بیار اونا بِبِر، میز شــلوغه، نیمرو زردهلرزون خواستیم اینا چیه! سفتا بسته! کره آب شدس، پنیر شــوره، نون خشکه. میخواستم عینکشــا بردارم بندازم زیــر پا بس که فیسخانمس!» جهانگیر گفت: «مســافر همینه، هتل همینــه، خونه که نیس عادلهخانم. میخوان راحت باشــند.» عادله گفــت: «اُرد مــیدد اُرد میدد! معلوم نیس خودش چه شــلختهای باشــد!» پیشدستیهایی که جمع کرده بود شست. صدای زنگ روی میز صبحانه بلند شــد. عادله دستانش را خشک کرد و سینیبهدست رفت سمت رستوران.

: لابد میخواد بگد این گُلا تو گلدون وســط میز چرا سُرخس؟ چرا زرد نیس؟ پرسید: «خوشمزه بود، چیزی کم نیست؟» خانم مسافر به شــوهرش گفت: «عطا چی میخواستی بپرسی؟» مرد گفت: «اینجا کجا فیلم برای دوربین میفروشند؟ عکاسی کجاست؟» عادله گفت: «همین دیواربهدیوار هتل.» «کفاشی هم اینطرفها هست؟» «بله کفاشــی خوشقدم. هم دســتدوز دارد هم آماده. روبهرو مدرسه.» : «کدوم مدرسه؟» «مدرســه چاربــاغ. اصش برید اونجــا عکس بیگیریــد. مثی گز سوغات اصفانه! اینا را جمع کونم؟»

زن مسافر گفت: «عطا چای میخوری؟ خانم یه قوری دیگه چای بدید» و لقمه توی دســتش را برد طرف بچــه کوچکتر. بچه گفت: «نمیخوام.» زن گفــت: «نمیخوام چیه. تا ظهر گشــنه میمونی.» عادله رفت که چای بیاورد. زیرلب میگفت: «توبه توبه عجب زنایی.»

وقتــی چای آورد زن مســافر دو فنجان چای ریخــت و به بچهها گفت: «برید بازی کنید.» بچهها گفتند: «کجا؟» زن گفت: «نمیدونم! از باباتون بپرسید.» : «بابا کجا بریم بازی کنیم؟» : «توی راهرو روی مبلا بنشینید تا ما بیاییم.» : «بریم از پلهها بالا دمِ اتاق؟» : «نه نه، از اونجا میفتید پایین.» چای نوشید. پردههای تور رســتوران را که عادله کشید تا نور داخل نرمتر بشود، مهمانها با سروصدای زیاد از پلهها پایین میآمدند. بند دوربین گردن یکــی از بچهها بود و دیگری میگفــت: «به منم بده.» مادر میگفت: «هــل ندید.» و پدر دو پله جلوتر برمیگشــت بچهها را نگاه میکرد. کلید را که داد به آقامهدی گفت: «ما میریم چهارباغ شــما را تماشا کنیم، ســوغاتی بخریم، عصــرم بریم بازار. اتاقهــا را هم مرتب کنید لطفا.»

عادلــه دید مادر و بچهها کنار در ایســتادهاند و پدر از آنها عکس میگیرد. زن میگفت: «عطا تکــی هم بگیریم.» بچهها میگفتند: «با هــم بگیریم.» صدای مرد میآمد که میگفــت: «بذارید فیلم بخریم بعد.» عادله دید که آنها ســوار ماشین شدند و رفتند. او هم از پلهها بالا رفت. صدایش رســید: «آقامهدی رفتم اتاقا را مرتب کنم» و دیگر صدایی نیامد تا ســاعت یک وقتی که مهمانها برگشــتند و رستوران شــلوغ شــد. عادله دید که در باز شــد و بچهها دویدند داخل. دست هرکــدام یک میمون طبلزن بود. نشســتند روی مبلها و میمونها را کــوک کردند. عادله زیرلب گفت: «از آقا طرباســی خریدهس» و رفت کنار بچهها. مادرشان با عینک نعلبکی وارد شد و گفت: «این کفاشی که آدرسشــو دادید چهقدر کفش داره، بچهگونه بزرگســال، دمپایی، هرچی بشــه تو پا کرد.» عادله گفت: «کفاشیس دیگه، پا میذاری رو کاغذ دورشا خط میکِشــدآ برادون میدوزه.» زن گفت: «نه، ما آماده خریدیم. شــش جفت.» عادله گفت: «بیایید ناهار حاضره، بیایید تا از دهــن نیفتادس!» زن گفت: «وا، مگه خونــهس اینجا!» عادله گفت: «بیتــرس، از خونه بیترس.» زن یکآن ایســتاده بــه عادله نگاه کرد و گفت: «شما خیلی مهربونی.» عادله ریز خندید. خوشحال شد. بردشان رستوران و برایشــان غیر از غذایی که سفارش دادند گوشت و لوبیا با ترشــی برد. گفت: «ایــن غذای ما کارگرای اینجــاس. اگه پاییز اومده بودین خورشــت به میدادم به شوما.» زن گفت: «بنشین عادلهخانم مهمــان ما باش.» عادله گفت: «نه خانم هزارتا کار موندس.» رفت و وقتی برگشت بچهها دور میز میدویدند و زن و شوهر جعبه کفشها را بغــل میگرفتند. عادله کمکشــان کرد و رفتند بالا. در که باز شــد جعبــه کفشها افتاد. بچهها دویدند توی اتاق. عادله جعبهها را داد و گفت: «اتــاق را روفتم، پاکیزه و خب تحویل شــوما» که مرد گفت: «دوربین کو؟» عادله گفت: «بندش که به گردن بچهدون بود.» بچهها گفتند: «نه.» زن گفت: «تو عکس گرفتی از مدرســه، از گز انگشتپیچ اون مغازههه، تو کفاشــی هم که با ما بود. یعنی چی؟ عطا برو پایین تو رســتوران، تو سرسرا، کنار مبلا!»چند دقیقه بعد که مرد آمد سرش پایین بود. بچهها ســاکت ایســتاده بودند و زن با نگاهش میپرسید! عادله آرام و بیصدا از اتاق بیرون رفت. به راهپلهها که رســید صدای زن و شوهر هتل را گرفت. برگشــت و شلخته شنید «دیوونه خودتی، راحتطلب»، «بیجیرهومواجب» شــنید، «خودخواه و حواسپرت» شنید. بعد دید در باز شد زن آمد کنار ایوان و مرد از کنار عادله گذشت و بدو از پلهها پایین رفت.

نیمســاعت گذشت. عادله برای زن چای برد. بچهها روی تشکها ولو خوابیده بودند. پنکهســقفی میچرخید. عادله گفت: «برات چای آوردم.» زن گفت: «نخواســته بودم.» عادله گفت: «پیدا میشه، چای بخوری پیدا میشــه. جیبدا که نــزدن، مال حلال پیدا میشِــد.» زن فنجان چای را برداشت و برای عادله حرف زد. با عادله به بالکن هتل رفتند. عادله صندلی گذاشــت نشستند تا عصر. عصر زن میخندید و میگفت: «این چهارباغتون خیلی قشنگهها عادلهخانم.»

وقتی پایین رفتند زن گفت: «عطا تو اینجایی؟» مرد گفت: «چندجا رفتم و نمیدونم...» که در باز شــد و درفشی کفاش داخل شد. عادله بلند شــد و گفت: «میدونســتم میای آقادرفشی!» چشم زن و شوهر که درفشــی را دید حیرتزده نگاهش کردند. میگفت: «شــوما اِنقزه شــلوغ کردید که یه جعبه کفشــدونو نبردید، دوربیندونا بچادون تو جعبه کفش گذاشــتند حواسدون هس؟» گل از گل همه شــکفت. همه نفس راحت کشــیدند. یکی از بچهها بالای پلهها ایســتاده بود و میگفــت: «مامان، بابا کجایید.» بند دوربیــن روی گردنش بود. زن از بــس که ذوق کرده بود عادله را میبوســید. عادله بعد گفت: «این آقادرفشی همهش تو کار خیره، خدا دودمانشا خیر بدد.»

ادامه در صفحه 11

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.