مهمانان تازه

Shargh - - ادبيات -

این کلبه بالاتر که میرود گنبدی شکل میشود. وقتی برای خوابیدن در آن به پهلو دراز میکشم، از بس تنگ است، خمیده میخوابم. وقتی در آن میایســتم، دودِ برخاسته از آتش، که در گنبدش جمع میشود و ســقفش را میپوشاند، خفهام میکنــد. وقتی از آن بیرون میروم، آســمان در برابرم میایســتد، انگار سرنیزهای کاملا عمود بر زمین فرود آمده، طــوری که اگر به طرفش قدم بــردارم، بیگمان به آن برخورد میکنــم. قله کوه هر چیزی را در دامنهاش آنقدر کوچک میکند که به چشــم نمیآید، ساکن و بیجنبوجوش، حقیر و بیتأثیر. زمینِ کنارههای کلبه فرو نشسته و در وجب به وجب دیوارهای آن شــکافهایی است که روزهای زمســتان باد ســرد از آنها به درون میآید، هنگام بارش باران آب از آنها نفوذ میکند، و شــبهای بهار جانوران موذی از آنها به داخل میخزند. چهبســا در را بــاز میگذارم و ابری راهگمکرده به کلبه میآید، چهبسا باد شدت میگیرد و یک یا دو تخته کلبه را از جا میکند، و بعد از آرام شــدنش تمــام روز را در جســتجوی آن دو تخته میگذرانم، چهبســا بزی جلوِ در بعبع میکند، یا پرنده ناتوانی روی سقف کلبه میافتد. گذشــته از اینها، اتفاق زیادی در اینجا نمیافتد، اما آنچه در دل من به کار است، بسیار است، و آنچه در جای جای درونم فریاد برمیکشد، بزرگ.

روزی کــه برای اولینبار پای در این کلبه گذاشــتم، اینطور بود. من هم غیر از زاد و اســبابم چیزی به آن نیفزودم. تشکچهای از پشم حلاجینشده در گوشــه کلبه، تشت وضویی که یک شــانه در آن شناور است و در کنارش طومار کاغذهایم و چراغ و لیقه و دواتم که زمستان مرکب در آن یخ میزند. همــه اینها روی تنها رفی که در دیوار کلبه اســت، کپه شــدهاند. نزدیک در تاچهای آرد گذاشــتهام که کوزه آبی به آن تکیه داده و یک کیســه کوچک نمک و انبانی خرما و انجیر خشک روی آن دیده میشود.

این زاد و اســباب، چقدر برای طالب خلوت، زیاد، و چقدر برای تباهکردن من نیرومند اســت. هر وقت بیدار ماندم تا شــاهد تابش انوار الهی باشــم، تشکچه پشــمی با وسوسه خواب، آن را بر من تباه کرد، هر وقت به سکوت پناه بردم تا صدای آهســته اسرار قدســی را بشنوم، شکمم غار و غور کرد و گرسنه و سرگرم شدم، هر زمان که چراغم را روشن کردم، برگههایم را بیرون آوردم، قلمم را در شیشه کوچک مرکب فرو بردم و آن را روی کاغذ، درست در نقطهای که دیشب نوشتن را متوقف کرده بودم، گذاشتم، از محل تماس قلم با کاغذ، پنجرهای ســربرآورد که حومههــای اندلس، کوچههای فاس، گوشه کنارهای تونس، خانقاههای قاهره، محلههای مکه، دکانهای بغداد، زمینهای سرســبز دمشــق، دریاچههای قونیه و ... از آن سرک کشیدند. این چگونه عزلتی است؟

نمیدانم کجای زمینم، اما این برایم مهم نیست. خداوند قلبم را با چهار وتد اســتوار کرده اســت. همه آنچه به یاد دارم این است که از «ملطیه» به سمت شرق بیرون آمدم. بر پشتم زیراندازی مویین بود که همه زاد و اسبابم را در آن با خود میبردم. راه میرفتم تا خســته میشــدم، از آنچه میرسید میخوردم و هر کجا شــب فرود میآمد، میخوابیدم. از روز سوم پیادهروی، کف پاهایم خشک شدند و رنگشان عجیب شد، انگار از تن من نیستند. ریشم آشفتهتر شد و لبهایم ترک برداشــتند، طوری که وقتی بازشان میکردم تا لقمهای بجــوم، کمی خون از آنها راه میافتاد. اندامــی در تنم نمانده بود که ننالد و شــکوه نکند، اما من از راهرفتن باز نمیایســتادم. راهها یکی پس از دیگــری مرا در خود میکشــیدند. از تپهای بالایم میبردنــد و در درهای فرودم میآوردند. در روســتاها و شــهرها بر مردم میگذشتم و در بیابانها و خلوتها بر حیوانهای وحشــی. پیش از آنکــه کوهها راهم را قطع کنند، هلال و محاق و بدر همراهیام میکردند.

رو سوی بلندیهای کوه کردم و بالا رفتم. روزهای دراز صعود میکردم، اما راه رســیدن بر من بسته میشــد، پس فرود میآمدم و دنبال راه دیگری میگشــتم. دوباره بالا میرفتم و ناگهان خــودم را بر لبه پرتگاهی میدیدم، پــس، از همان راهی که آمده بودم باز میگشــتم. از ســوی ســوم صعود میکــردم تا راه نفوذی بیابــم که به قله نزدیکم کنــد. هرچه بالاتر صعود میکردم، گرسنگی شدت بیشــتری میگرفت، چون زمین سفتتر میشد و گیاهان کمتر میشدند. انگشتهایم زخم برداشتند و دردهایم بیشتر شدند. گاه گاهی با گریه تسکینشان میدادم. تا اینکه سرانجام بر قله کوه ایستادم و نخستین شبم را در برهنگیاش خوابیدم. بامداد فردا آسمان صاف بود و این کلبه از دور در برابر دیدگانم نمایان شــد. به طرفش آمدم و دیدم از مدتها پیش، که به نظر نمیرســد مدت کوتاهی باشد، رها شده است. دانستم که پس از پنجاه ســال پیمــودن طریق پرمخاطره خداوند، در خلوت و ســفر و گرســنگی و ریاضت و مجاهدت، به عزلتگاهی رسیدهام، سزاوار پیمانی که بهعنوان قطب بستهام.

وقتی نیروهای اعلی علیین با من پیمان بستند، در خواب بودم. یک شب پیش از آنکه از ملطیه بیرون بیایم، مرا ســوی خود کشــید و آویزان در هوا به اندازه یک وجب از بســترم بالاتر رفتم، با اراده عزیز جبار برده میشــدم. کششــی ناگهانی نبــود، از وقتی طوافی را، که پیش از تولدم بر من نوشــته شــده بود، بر اوتاد زمین به آخر بردم، هر آن منتظرش بودم. اما هر کششــی چنــان مرا مبهوت میکرد، که قلبم کبوتری میشــد در ملکوت، و ســخنم چنان آرام که گوشها آن را نمیشــنیدند. دیدِ چشم با نور خداوند از دست میشــد، اما در پرتو تابش بینش قرار میگرفت. ســپس خداوند آنچه را به بندهاش فرمان میدهد، بر من کشــف میکند. بندهای که به او نیازمند است و جز او از همه بریده اســت. فرمان میدهد کتابی بنویســم، پرده از دانشی بگشــایم، شــیخی را همراهی کنم، مریدی را با خود ببــرم، هر وقت نیاز به خلوت داشــتم، خلوت کنم، و گاه جلوت که فرا رســد، به جلوه در آیم. هر چه در طریقتم به ســمت خداوند انجام دهم، فرمان و تدبیر اوست، سهل و دشوار، شادی و اندوه، حضر و ســفر، شطح و دانش، حرف و شماره، سخن و ســکوت. قطب شأنِ الهی شدم و غوث آنِ زمانی، آینه حق، در دستهایم طلسم الله اعظم و ترازوی فیض فراگیر و... - آی مرد... هستی؟ شبان آذری رشــته افکارم را پاره کرد. با لهجه عجمیاش از بیرون کلبه صدایم کرد. برخاســتم، زود ظرف و کوزهام را برداشــتم و به طرفش بیرون رفتم. ســلام کردم، پاســخم را داد. بعد، از خورجین قاطرش مقداری نان و حبوبــات و ترب بیرون آورد و در ظرفم گذاشــت. کــوزهام را گرفت و از آب مشکی که از پشتش آویزان بود پر کرد. سپس آن را به من داد و مشکش را میزان کرد. قاطرش را سک داد و گفت: - یک هفته بعد میبینمت. دو درهم سلجوقی به او دادم. - مرکّب میخواهم، و روغن برای چراغ. ســرش را به نشــانه اجابت تکان داد و رفت. توشــهای را که آورده بود، به کلبه بردم. بعد بیرون آمدم تا آتشــی روشــن کنم. ایســتادم به تأمل در کرکسهایــی که هــر روز همیــن وقت به طمــعِ طعمــهای پیرامون قله میچرخنــد. مقــداری آب و باقلا و کمی نمک در ظرف ریختم و گذاشــتم میــان دو تنه درخت شــعلهور. در انتظار پختن غذایم کنار آتش نشســتم و خودم را گرم کردم. خوردم، و خورشــید رخ پوشاند. با صداهای زوزه گرگی در دامنههای دور، نماز گزاردم. ماه پشت قلههای سر به فلک کشیده پنهان شــد و شب، مانند صندوق تاریکی که شکافی در آن نیست، بر من فرود آمد. ستارههای بالای ســرم همان جایی قرار گرفتند که دیشب بودند. به کلبهام پناه بردم، چراغم را روشــن کردم و نشستم به نوشتن چیزهایی که کسی غیر از من نمیتوانست بنویســد، و شأنشان را چون من نمیشناخت: سرگذشت ولــیّ خدا که او را برگزیده بود برای آنچه برگزیــده بود، و به او فرمان داده بود آنچه را فرمان داده بود. اینها را زیر روشــنایی چراغی نوشــتم که دروغ نمیگویــد. تا وقتی مردم درباره مســائل مربوط من بــه اختلاف برخوردند، چیــزی پیدا کنند که دلیل بیاورند. بســم الله الرحمــن الرحیم. چنین گفت سالک راه خدا، محیالدین ابن عربی...

پينوشت:

۱- گئورک لوکاچ، رمان تاریخی، ترجمه شاپور بهیان، نشر اختران ص 4۵۸.

Negative

عادله پشت در را چوب گذاشت. نوشته آقامهدی را گذاشت پشت در که اگر در بســتهس ما بیداریم زنگ بزنید! و آمد نشســت پشــت شیشه رســتوران رو بــه چهاربــاغ منتظر احمدسیبی که ناپدید شــده بود. آه کشــید و گفت: «اگه بودی میبردیم گردشــت.» یکدفعه برگشت. پشت سرش زن مسافر ایستاده بود. به دلش برات شده بود که اتفاقی میافتد. زن گفت: «عادلهخانم میخواستم ازت تشــکر کنم .» عادله گفــت: «حرفی میزنیا!» زن گفت: «بگو برات کاری کنــم. با ما میای مســافرت؟» عادله گفت : «اینجا را چهکار کنم » و آرامتر گفت: «احمدآقا تنها میشد!» به زن گفت : «برام یه چیزی مینویســی ؟» زن گفــت: «حتما.» کاغذ و قلم آورد و گفت: «برای آقــای طلوع بنویس. سلام و صلوات. حال و احوال حتما خوشحال باشه...» و گفت و گفت تا صبح که در چهارباغ با احمدســیبی و زن مســافر گشــتند و زن مســافر نوشــت. صبح کاغذ را از زن گرفت. احمدســیبی رفته بود. عادله بساط صبحانه رســتوران را آمــاده میکرد که آقامهدی آمــد. نامه طلوع را که در کیســه کرده بود به او داد و چیزی آرام در گــوش او گفت که هیچکس نشــنید. آدمهای چهارباغ تازه بیدار شده بودند.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.