مطرودین

Shargh - - نقد -

طلایه رؤیایی:

به ســمت ژنه رفتن جرئت میخواهد... . ژنه بسیار سخت و پیچیده اســت و درعینحال بســیار زیبا و عمیــق... . متنهایــش نیازمند کنــارزدن لایههــای متعــدد زیــادی هســتند که در نهایت باز هم تو را به مغز و هسته اصلی نمیرساند؛ چون ژنــه چیزهایــی میبیند کــه دیگران نمیبینند. ســراغ کســانی میرود که فراموششدگاناند که حافظه جامعه آنها را در حاشیه میگذارد تا آسودگی و امنیت و خوشیاش در هم نریزد.... مثل مراکز موادفروشــی، زندانها... . کسانی که جامعه نادیدهشان میگیرد: کلفتهــا... ســیاهها... زندانیهــا... قاتــلان... خلافکارهــا... . ژنه خود را متعلق به این دسته از آدمها میبیند و در آنهاســت که درخشش را کشف میکنــد... . او همانطــور که قبلا در کتاب حرکت تئاتر به ســمت شــعر نوشــتم شــاعر مطرودین است... . آخ مطرودیــن، مطرودیــن، این حلقه سیاه و کثیف و چندشآور که جامعه میداند هســتند؛ اما رویش را از آنها برمیگردانــد... . فاحشــهخانه جای بدی اســت؛ امــا باید وجود داشــته باشــد تــا بــدی و بیماری به ســوی مــا خوشــبختها نیایــد و در دایره و حلقــه خود بمانــد. ژنــه زیباترین و شاعرانهترین مدافع آوارگان فلسطین است. قربانیان مظلوم نظم و سیاست جهانی، قربانیــان امروزین جامعه که جهان رویــش را از آنها برمیگرداند... . ژنه مثل یک آنارشیســت واقعی این نظم دروغیــن را به هیــچ میگیرد و در میان آنها زیســت میکند. اصلا از خود آنهاست؛ اما شاعرانه میزید، در میانشان، در هستیشان، هایدگروار...، مسیحگونه... . ژنه این نرمی را میبیند و دارد؛ چون خود رنج کشــیده. او هم مثل همه ما راسکولنیکوفها در برابر رنــج زانو میزنــد و پاهای ســونیای تنفــروش و نجیــب را میبوســد... . اســتادیاش در پیدایــش و کشــف درخشــش این آدمهاست. آنها را پاک میکند. غبارشان را میگیرد و برقشان میانــدازد... زاغی یا چشمســبزه از این دست آدمهایند. در اطرافیانشان شیفتگی ایجاد میکنند... . یادم هست وقتی داشــتم درباره ژنه مینوشــتم، با اســتادمحمد دربارهاش صحبت کردیم. عاشق متن نظارت عالیه بود و با چــه حرارتــی از آن حرف میزد، از زاغــی و شــخصیتش و میفهمم که چرا دوســتش داشت؛ چراکه برای فهــم ژنه گاه بایــد ژنه را زیســت... . وقتی محمود اســتادمحمد ســالها پیــش در زندان بــرای اعدامیان مواد مخدر نمایش ســاخت و اجــرا کرد، تجربه کــرده بود بزرگواری انســان را در مواجهه با مرگ از پیش اعلامشده گریزناپذیر... . حتی صحنهای از نمایش اســتادمحمد هم یادم هســت، زمان اعدام زندانی مواد مخدر )که آن زمان و تــا حدی امروز هم افــکار عمومی، مدافع اعدام فروشــندگان مواد بود( این شعر با صدایی ســوزناک خوانده میشد: ز دو دیده خون فشانم ز غمت شــب جدایی چه کنم که هست اینها گل باغ آشــنایی... این اجرا، اجرایی به طراحي و کارگردانــي مهدی خالدی تجربهاندوزانــه از برخــورد بــا چنین متنی بــرای گروهی جوان بود. چه در کارگردانی و چه در بازیها... . فضایی که برای اجــرا انتخاب شــده بود، به طــرز عجیبی با اندیشــه ژنــه درباره مکان تئاتر، تناســب پیدا کــرده بود... . ژنه نوشــته بود که به نظرش مکان اجرای تئاتر نباید مکانی معمول باشد؛ بلکه باید مکانی شــگفتانگیز باشد و دورافتــاده، مثل گورســتانهایی که بــه زیبایی میمیرنــد.... حال حمامی قدیمی با دیوار آجری، حمامی که به زیبایی مرده است و سردابهاش با دیوار آجری، مکانی بسیار متناسب و معنادار و غمنــاک میشــود؛ بــرای بازنمایی فضای زندان.... ژنــه و دیالوگهایش مجذوبــم میکــرد؛ بهویــژه در ایــن روزها که تئاتر خــوب کمتر میبینم... . اجرا با تمام کمیها و کاستیهایش درخششی داشت که از همان کلمهای نشــئت میگرفت که در ابتــدا به آن اشاره کردم: جسارت... . من از همینها لذت بردم و هنوز با نیچه همعقیدهام کــه میگفت: مردم یونان باســتان به تئاتر میرفتند تا سخن زیبا بشنوند... .

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.