ما ژن خوب نداریم

Shargh - - سياست -

امــام موســي صدر بــراي من ادامه از صفحه 6

و تعــدادي دیگــر از مبــارزان به عنوان عضو مجلس شــیعیان لبنان اقامت گرفت و خیلي بــه ما کمک کرد. حداقل ۲۰ نفر از دوســتان هم که در ســوریه بودند، امام موسي صدر با مرحوم حافظ اسد درباره آنها صحبت کرد و حافظ اسد به وزارت کشور دســتور داد و بــراي همه آنها اقامت گرفــت. تا آخرین لحظهاي که امام موســي صدر در لبنــان بودند- قبل از اینکــه به لیبي بروند- ما مرتب به منزل، دفتر و مجلس اعلا رفتوآمد داشتیم. به یاد دارم ایشان نامهاي نوشتند و من را به دانشگاه مدینه معرفي کردند تا به آنجا بروم و وضعیت آن دانشــگاه را بررسي کنم. در آن نامه من را به عنوان عضو مجلس اعلاي شیعیان معرفي کردند که با من همکاري کنند.

نظر امام موسي صدر درباره فعالیتهایي که شما ميکردید، چه بود؟

امام موسي صدر قطعا موافق بود و حمایت ميکرد.

نميخواهم وارد بحث امام موســي صدر شوم. ولي قرائت متفاوتي وجود دارد؛ گفته ميشود ایشان چهره معتدلي بودنــد و ظاهرا در بعضي از مراوداتي که با شاه داشتند، باعث آزادي بعضي از زندانیان هم شــدند. گویا ایشان به همین دلیل هم چندان مقبول جریان انقلابي نبود؟

آن زمان جریان مبارزات بهگونهاي بود که اگر کسي با شاه یا رژیم تماس ميگرفت، منفور ميشد، منتها ایشان بهعنوان رئیس مجلس اعلاي شیعیان لبنان، داراي یک شــخصیت سیاســي بود. یعني رهبر کل شیعیان لبنان بود. ســالهاي ۵۰ یا ۵۱ که ایشان به ایران آمد. آن زمان تعدادي از سران مجاهدین خلق هم دستگیر شده بودند و تحت شکنجههاي بسیار شدیدي قرار داشتند. قرار بود ایشان براي بحثِ کمک به شیعیان لبنان با شاه دیداري داشــته باشــد، تعدادي از شــخصیتها ازجمله شهید بهشتي از ایشان خواستند مسئله مجاهدین خلق را هم در این دیدار مطرح کند و از شاه بخواهد آنها را آزاد کند. یک بار که مرحوم شــهید بهشتي به منزل ما آمده بود از ایشان شنیدم که: «برادرم امام موسي صدر گفتند که من وقتي با شاه ملاقات داشتم، مسئله مجاهدین خلق را هم مطرح کردم و آرامآرام صحبت ميکردم و هر جملهاي که ميگفتم به چهره شــاه نگاه ميکــردم تا ببینم چه تأثیري بر شاه ميگذارد ». غرض اینکه مرحوم بهشتي هم از امام موسي صدر خواسته بود آزادي مجاهدین خلق را با شاه مطرح کند، منتها در آن زمان انقلابیون به هرکسي که به شاه نزدیک ميشــد، معترض بودند. امام موسي واقعا یک شــخصیت فوقالعاده بود. ایشان براي مبارزه با اسرائیل، جنبش امل شاخه نظامي حرکة المحرومین را ایجــاد کرد. آنچه ما در ســالهاي بعد از جنبش امل و بعــدا جنبش حــزبالله ميبینیــم، نتیجه تلاشهاي ایشان است. همین چند روز قبل یک اجتماع بزرگ که در بعلبک به مناســبت پیروزي بر داعش تشکیل شده بود، سخنراني سید حســن نصرالله، با تاریخ ربودهشدن امام موســوي صدر مصادف بود. ایشــان مفصل درباره امام موســي صدر صحبت و تأکید کرد آنچه امروز به عنوان حزبالله داریم، ثمره بذري بود که امام موســي صدر در لبنان کاشت.

راجع به جنبش امل حرف و حدیث زیاد است... .

بلــه. ولــي درحالحاضر امــل همــکاري خوبي با حزبالله دارد. در همین سخنراني سیدحسن نصرالله از نبیه بري- رئیس مجلس لبنان – تجلیل کرد که همواره با حزبالله همراهي داشــته اســت. البتــه در برههاي اختلافات شــدید و درگیري داشــتند. آیتالله جنتي هم مأمور رســیدگي به آن اختلافات شــد. به لبنان رفت تا مشکلات آنها را حلوفصل کند.

توانست حل کند؟

نسبتا.

در سالهایي که برادر شما با مجاهدین در ارتباط بود و بازداشت شــد، شما و پدر آیا ميتوانستید با او ارتباط بگیرید؟

ایشان سال ۵3 دستگیر شــده بود و من از اواخر ۵۲ زندگي مخفي داشتم و از سال ۵۴ هم به خارج از کشور رفتم. او هــم زندگي مخفي خودش را داشــت. به این ترتیب هیچ ارتباطي با هم نداشــتیم. پدرم در اســدآباد همدان تبعید بود و آنجا هم مأمور گذاشته بودند که اگر هر کدام از ما به ملاقات ایشــان رفتیم، بازداشت شویم. حتي صاحبخانه ایشان را به عنوان منبع استخدام کرده بودنــد تا اگر زماني ما به دیدار پــدر رفتیم، خبر بدهد تا دســتگیرمان کنند. با وجود همه این مشکلات من چند بار با تغییر چهره براي دیدن پدر و مادر به اسدآباد رفتم.

نميشناختند؟ چه کار ميکردید؟

نميتوانم بگویم )خنده(. به هر قیمتي بود هر چند ماه یک بار، ســر ميزدم. بعضي وقتهــا با تعدادي از دوستان در قالب یک جمع ميرفتم که آنها نميدانستند این جماعت چه کســاني هســتند. به هــر حال به صور متفاوت سعي ميکردم دیدار داشته باشم.

چرا دیگر برادرهاي شــما، حســن و محمد وارد فعالیت سیاسي نشدند؟

افراد متفاوت هســتند! بــرادر ناتني من، حســن آقا درحالحاضــر در اصفهــان زندگــي ميکنــد و چندان علاقهاي به کار سیاسي نداشــت. ایشان یک سال از من کوچکتر اســت و از ابتدا در اصفهــان نزد پدربزرگمان رفت و همانجــا ماند. خیلي علاقهاي به درسخواندن هم نشــان نمــيداد. به دنبال کار شــخصي بود و هنوز هم به همان فعالیت مشغول اســت. برادر کوچکترم محمدآقا هم در زمان رژیم گذشــته چندان علاقهاي به ورود به جریانات مبارزاتي از خود نشان نميداد.

آقاي جنتي، شنیدم و خواندهام که پدر شما خیلي با حســین صحبت ميکرد. آیا شده است بعد از این همه ســال در قبــال اتفاقي که بــراي او افتاد، ابراز ناراحتي کند؟

پــدرم هیچوقت ابراز ناراحتي نکردنــد ولي حتما از نظر عاطفي ناراحت هســتند که چرا فرزندشــان به این سرنوشت دچار شد. متأســفانه او با مجاهدین خلق در فاز نظامي هم همراهي کرد و سرنوشت او اینگونه شد.

پدرتان در جایي گفتهاند که خیلي هم با ایشــان صحبت کردند، ولي موفق نشدند.

بله، من هــم صحبت کردم. نهتنها با ایشــان، بلکه با برخــي دیگر از دوســتان که قبل از انقــلاب فعالیت مسلحانه ميکردیم و بعدا به مجاهدین خلق پیوستند، ســاعتها صحبت کــردم. ولي عموما سبکشــان این بود که یک ســاعت به حرفها گــوش ميدادند و بعد ميگفتنــد «دیگر فرمایشــي ندارید»! و صحنــه را ترک ميکردند اصلا وارد اســتدلال و بحث نميشدند. ظاهرا یکــي از آموزشهاي تشــکیلاتي آنها بود کــه هیچگاه بحث نکنید. البته مادرم خیلي متأثر بود. تا آخر عمر هم همواره ناراحت بود، ولي پدرم چیزي ابراز نميکرد.

سر مزار ایشان ميروید؟

مزار چه کسي؟

برادرتان حسین؟

اصلا نميدانم کجا هست.

شما اطلاعي ندارید؟ ولي با ارتباطاتي که داشتید، ميتوانستید پیدا کنید.

نــه اطلاعي نــدارم. اگــر جســتوجو ميکــردم، ميتوانستم پیدا کنم. اما انگیزهاي براي اینکار نداشتم.

معمولا ســر مزاررفتن آلام را کاهش ميدهد، به خاطر مادرتان هم که شــده بود دنبال مزار برادرتان نگشتید؟

خیر. نه خودمان دنبال کردیم و نه کسي آدرس آن را داد که مادرمان را ببریم.

قبل از انقلاب بــه ایران برميگردیــد و ازدواج ميکنید. مفصل دربــارهاش توضیح دادید، خانواده همسرتان سیاسي بودند؟

نه اصلا سیاسي نبودند.

گفته بودید حجتالاســلام والمســلمین آقاي سیدموسي موســوي واســطه ازدواج ميشوند. به واســطه مطرحبودن ایشان، خانواده همسر شما هم موافقت ميکنند. درست است؟

بله. داســتان به این ترتیب بود که پــس از خارجشــدن از قم به منظور مخفيشــدن بــه نقطهاي دوردســت در ســنقر کلیایــي )منطقهاي در اســتان کرمانشــاه( رفتم، آنهم نزد فردي که خود یک تبعیدي بود که از چابهار فرار کرده بود و با اسم مستعار در آنجا زندگي ميکرد! حدود شش ماه در آن شهر زندگي کردم. براي اینکه کاري هم انجام دهم، درس تفســیر ميدادم و خیلــي از خانمها شرکت ميکردند؛ از جمله خواهر همسر من که در آنجا معلم بود، پاي درس من ميآمد. از آنجا با او آشنا شدم. سال ۵۵ که تصمیم گرفتم ازدواج کنم با افراد مختلفي مشورت کردم؛ ازجمله خواهر همسرم.

خواهرشان را به شما پیشنهاد دادند؟!

خیر. ابتدا شــخص دیگري را پیشنهاد کردند. مجبور بودم واقعیت را به او بگویم که من تحت تعقیب هستم و نميتوانم به ایران برگردم و اگر با من ازدواج کند ممکن اســت تا آخر عمر نتواند به ایران بازگردد. به او گفتم به خانوادهات هم نباید حقیقت را بگویي. خودش رضایت داشت، ولي خانوادهاش گفتند این جوان مشکوک است که ميخواهد با این سرعت ازدواج کند و برود و احتمالا این آقا باید از جماعت مارکسیســتهاي اسلامي باشد! بنابراین از خواهر همسرم خواســتم که مورد دیگري را معرفي کند او هم خواهــر کوچکترش را معرفي کرد. بــا او هم همــان حرفهــا را زدم و از او خواســتم که هیچکس نباید متوجه شــود که من چه کســي هستم. بالاخره جناب آقاي موســوي که آن زمان در کرمانشــاه امام جماعت و مورد احترام بودند، خواســتگاري کرده و مــن را معرفي کردند و خانواده دختر هم به اعتبار آقاي موســوي قبول کردند. البته من مجبور بــودم به خاطر مخفيماندن هویتم یکسري حرفهاي خلاف واقع هم بزنم؛ سرانجام پذیرفتند. مراسم عقد جمعوجوري برگزار کردیم. من باید سریعا از کشور خارج ميشدم و همسرم بعدا به من ملحق شــد. جالب این بود که مادر همسرم که در آســتانه انقلاب – پنج، شش ماه قبل از انقلاب – به ســوریه آمده بود تا زمان پیروزي انقلاب در ۲۲ بهمن نميدانست من چه کسي هستم. بعد از پیروزي خودم و پدر و مادرم را معرفي کردم.

پدر و مادرتان خبر داشتند که ازدواج کردهاید؟

بله خبر داشتند.

قبل از ازدواج گفتید؟

نه آن زمان نگفتم، بعدا خبر دادم. آنها یک ســفر به دمشق آمده بودند و اطلاع یافتند.

حرف خاصي نداشتند؟

خیر. شرایط من را ميدانستند.

شما در آســتانه انقلاب، سفري به لیبي دارید. به این منظور که اگر بعد از سه ماه دولت فرانسه امام را از کشورشان اخراج کردند، به آنجا بروند. اما گویا امام جواب جالبي به شــما ندادند. نظر امام درخصوص قذافي چه بود؟

ما از نظر امام خبر نداشــتیم، ولي بعدا فهمیدیم که نظر ایشان خیلي منفي است.

احتمالا به خاطر امام موسي صدر منفي بود؟

کاملا روشن بود که امام موسي صدر را قذافي دستگیر کرده و همه مشــکلات زیر سر قذافي است. از طرفي ما چارهاي نداشــتیم و باید جایي براي امام پیدا ميکردیم. نميشــد که از این فرودگاه به آن فرودگاه بروند. قذافي شعارهاي انقلابي ميداد، از فلسطین حمایت ميکرد و ضد رژیم شاه بود. ما چندان او را قبول نداشتیم. در عین آنکه قذافي چهرهاي ضدامپریالیستي بود که از فلسطین و از انقلاب ایران حمایت ميکرد.

چهار، پنج روز بعد از انقلاب به ایران برگشتید... .

اســفند ۵۷ بود که به توصیه مرحوم شهید بهشتي به کرمانشاه رفتم و دفتر حزب جمهوري اسلامي را آنجا تأســیس کردم. در اردیبهشت ســال ۵9 آقاي مهندس غرضي، استاندار خوزستان، از صداوسیما خواست تا من را بهعنوان مدیر صداوسیماي مرکز اهواز منصوب کنند. آن زمان شوراي سرپرستي صداوسیما جمع پنجنفرهاي بــود؛ ازجمله آقایــان دکتر هــادي، دکتــر حدادعادل، موســويخوئینيها و دکتر غضنفرپور. با شــناختي که بعضي از اعضا مثل دکتر هادي از من داشتند، خواستند که به اهواز بروم و من هم پذیرفتم. این اولین مسئولیت دولتي من بود.

بین چهرههایي که نام بردید، احساس ميکنم که رفاقت شما با آقاي غرضي بیشتر بود. درست است؟

با بقیه هم رفاقت داشتم، هنوز هم رفاقت داریم. در ماه مبارک رمضان در بعضي از افطاريها، با دوســتاني که در ســوریه بودند، جلســه انس داریم. آقاي غرضي هم یکي از کساني بود که با ایشان آشنا شــده بودیم. سن ایشان هم از مــا بیشــتر بود. مرحــوم خانم مرضیــه دباغ هم جــزء این گروه بود. مجموعه دوســتان ســوریه دائمــا بــا هــم محشــور بودیم. ابتداي ســال ۵9 به صداوسیماي اســتان خوزســتان رفتم و تا دي آن ســال آنجا بودم. بعد از اینکه قانون اداره صداوســیما تصویب شد، مرحوم شــهید بهشتي من را بهعنوان نماینده قــوه قضائیه در شورا معرفي کرد.

در جریان شورش مشهد به زندانها سرکشي کردیم و شخص دکتر روحاني با خیلي از بازداشتيها صحبت کرد. وزارت اطلاعات حدود دو ماه از این بازداشتيها بازجویي ميکرد و نهایتا در گزارشي که آقاي فلاحیان تهیه کرد، تأکید شده بود که هیچکدام از بازداشتيها وابستگي گروهي و گروهکي ندارند. حتي در بین آنها از خانواده شهید و جانبازان هم بودند دوراني که در شوراي سرپرستي صداوسیما حضور داشتید، مسئولیت دیگري نداشتید؟

خیر. البته اواخر سال 6۱ تا مرداد 6۲، ضمن عضویت در شوراي سرپرستي مدیر شبکه یک هم بودم.

مقطعــي هم کــه در خوزســتان بودیــد و در صداوســیما، به حجاب خانمها اعتراض داشتید؛ در واقع به شکل ظاهري که با آن سر کار حاضر ميشدند. همزمان دســتور پاکســازي هم ميدهید که باعث جابهجایي بخشي از نیروها ميشود. این متأثر از نگاه انقلابي آن موقع بود یا الان هم آن حساســیت را به پوشش خانمها دارید؟ از اقدامتان در پاکسازيهایي که انجام دادید، رضایت دارید؟

من بنابر مطالعات اسلاميای که داشتم و تجربهاي که در خارج کشــور کسب کرده بودم، هیچ نوع جزمیت و نگاه دگماتیک نداشتم که حتما افراد باید چادر به سر داشته باشــند. مدتي هم که در کرمانشاه مسئول حزب بودم و معمولا در جلسات سخنراني ميکردم، بعضي از ائمه مساجد علیه من موضع گرفتند که این فرد ميگوید که حجاب فقط چادر نیســت! خب این اعتقاد من بود. بعد که مدیر صداوســیما شدم، از لباس روحانیت بیرون آمدم؛ چون شهید بهشتي تأکید داشتند که حتما ملبس به کرمانشاه بروم.

چرا؟

چون روحانیــت در آن زمان چهــره محبوبي بود و بیشــتر ميتوانســت تأثیرگذار باشــد. بعد که در محیط صداوسیما آمدم، لباس روحانیت را کنار گذاشتم.

زمان مبارزه هم لباس روحانیت نميپوشیدید؟

نه، زماني که تحت تعقیب بودم، لباس نميپوشیدم. صداوســیما هنوز در فضاي قبل از انقلاب بود. آن زمان هم من شروعکننده بحث پاکسازي نبودم. بحث پاکسازي در کل کشور تصویب شد و اجبار کردند که خانمها حتما باید حجاب اسلامي داشته باشند یا از دستگاههاي دولتي خارج شــوند. ما هم آنچه را که دولــت تصمیم گرفته بود، اجرا کردیم؛ ولي ابدا اعتقاد نداشتم که پاکسازيها اینطور انجام شــود؛ مثلا برخي از کارکنان ارمني یا جزء ســایر اقلیتهاي دیني بودند. دلیلي نداشت که آنها را مجبور به رعایت حجاب کنیم.

آقاي جنتي شما جبهه هم رفتهاید؟

خب من سه سال – از 63 تا 66 – استاندار خوزستان بودم و آنجا شــبانهروز جنگ بود! سال ۵9 هم که جنگ شــروع شد من خوزســتان بودم. روز 3۱ شهریور ۵9 که جنگ شروع شد، من آبادان بودم و تمام حوادث جنگ را از اول شــاهد بودم. آن زمان مقام معظم رهبري مشاور امــام در ارتش بودند؛ آمدند و در مقر لشــکر 9۲ زرهي اهواز مستقر شدند. کنار ایشان آقاي غرضي بود. اطراف شهر را ســنگربندي کردند و مواد منفجره کار گذاشتند. من از روز اول آنجا بودم. یک روز در دفترم در صداوسیما بودم که خمپارهاي کنار دفتر اصابت کرد و ســقف روي سرمان خراب شد. در آن مقطع دائما در پناهگاه زندگي ميکردیم.

خانواده هم با شما در خوزستان بودند؟

اوایل حضورم خوزســتان بودند؛ امــا بعدا به تهران آمدند. در دوران اســتانداري هم دائمــا در خطر بودیم. بعضي از مســئولان از تهران ميآمدند، جلسه داشتیم، یکباره خمپاره از بالاي سرمان رد ميشد و صداي سوت آن ميآمد. ميگفتند چه بود؟ ميگفتم هیچ، یک خمپاره بود )ميخندد(. در عملیاتها هم مرتب به قرارگاهها سر ميزدم. زماني که ميخواستند فاو را آزاد کنند؛ تا نزدیکي اروند رفتیــم و در قرارگاهها حاضر ميشــدیم. بالاخره اســتان خوزستان شرایط بسیار ســختي داشت؛ هم باید مشکلات و معیشت مردم را حل و تأمین ميکردیم و هم باید به رزمندگان کمک ميکردیم. گردانها و لشکرهاي متعددي که آنجــا بودند، مرتب مراجعــه ميکردند و کمک ميخواســتند و باید کمک ميکردیم. استان دائما بمباران ميشــد، هم مناطق مســکوني، مثل دزفول که بیش از ۱۲۰ موشــک اســکات به آن اصابت کرد. تعداد زیادي شهید ميشدند و ما باید سرکشي ميکردیم؛ مراکز صنعتي هم بمباران ميشــد، مثل کاغذســازي پارس، فرودگاه اهواز و... خودش جبهه جنگ بود دیگر!

بعد از مدتي که جنگ فرسایشــي شد، پیش آمد که با آقاي هاشميرفســنجاني درباره جنگ صحبتي داشته باشید؟

خیر. من وارد این حوزه نشــدم. من اواخر سال 66 تا پایــان جنگ، یعني پذیرفتن قطعنامــه و تا زمان رحلت امام، رئیس دفتر آقاي هاشمي بهعنوان جانشین فرمانده کل قوا بودم. بیش از یک ســال مسئول دفترشان بودم و بیشتر بحثهاي نظامي آنجا طرح ميشد. ضمن اینکه در آن دوره فعالیتهــاي نظامي براي پایان جنگ انجام ميشد، اعتقاد هم بر این بود که کشور بیشتر از این امکان ندارد که در میدان بجنگد.

حتي نیروهاي بســیجي هم که هر وقت فراخوانده ميشدند، فوجفوج به جبههها ميآمدند، این اواخر کمتر رغبت نشان ميدادند و فرماندهان براي پرکردن جبههها مشکل داشتند. قیمت نفت به بشکهاي پنج، شش دلار رسیده بود. این بحثها آن زمان مطرح بود، ولي من به طور خاص وارد این بحثها نميشدم.

بعد از انتخاب آقاي هاشمي به ریاستجمهوري به اســتانداري خراســان رفتید اما کمتر در خصوص استانداري خود در خراســان صحبت کردهاید. هیچ کدام از مســائلي که در دوران وزارت شما پیش آمد به آن دوران ربط داشت؟ مثل آقاي علمالهدي و... .

ایشان آن زمان در خراســان نبود. آن موقع دانشگاه امــام صادق بــود. آن زمــان مرحوم آقاي طبســي به نمایندگــي از امــام در خراســان بودنــد و مــن هم به درخواســت ایشــان به آنجا رفتم. آقاي طبسي از مقام معظم رهبري خواستند که دستور دهند من را به عنوان استاندار خراسان به آنجا بفرستند.

چرا؟

از قبل من را ميشناخت.

به واسطه پدر یا خودتان؟

شــخصا من را ميشــناخت. ما در جریان مبارزات با ایشان آشنا شدیم، در دهه ۵۰ که آیتالله حاجسیدحسن قمي از مشــهد به کرج تبعید شده بود. افرادي به دیدن ایشــان ميرفتند و مــن هم رفته بودم. با آقاي طبســي آنجا آشــنا شدیم. ایشــان پدرم را ميشناخت و من هم از آن زمان با ایشــان آشنا شــدم. در مقطعي که من در خوزستان بودم و دشــمن عقبنشیني کرده بود، آستان قدس مســئول ســاخت هویزه شــد. به این دلیل آقاي طبســي به آن منطقه رفتوآمد داشتند و فعالیتهاي ما را ميدیدند. بنابراین ایشــان از مقــام معظم رهبري درخواست کردند که من به خراسان بروم.

آن زمان مثل امروز اینقدر راجع به فعالیتهاي جنبي آستان قدس حرف و حدیث نبود؟

خیر. آســتان قدس در زمان ایشــان جایــگاه خود را داشت. مرحوم طبسي هم شخصیت برجستهاي بودند و ما هم در استانداري همکاري نزدیکي با ایشان داشتیم.

احیانا پروژه مشــترکي با آســتان قــدس دنبال کردید؟

فعالیتهایي که آســتان قدس براي گسترش حرم و صحنها انجام داد، باید مجوز شــوراي عالي شهرسازي و کمیسیونهاي مربوطه را ميگرفت و استانداري با آنها همکاري کرد تا این کارها انجام شد.

احیانا نقد و انتقادات را نیز منتقل ميکردید؟ البته آن موقع نقدها صراحت نداشت ولي آیا این نقدها را منتقل ميکردید؟

من همیشــه اعتقاد داشتهام در کشــور باید از همه نیروها استفاده شود و این عناویني که ما درست کردهایم؛ ازجمله چپ و راســت یا اصلاحطلــب و اصولگرا و... چندان واقعیت خارجي ندارد. من همیشــه نگاهم این بــوده افرادي که به نظام اعتقاد دارند و متدین هســتند باوجود تفاوت نظرهایي که در شــیوه اداره کشور دارند باید با یکدیگر کار کنند.

بنابرایــن همــواره از اول انقلاب تا بهحــال از همه نیروهاي شایسته با گرایشهاي مختلف استفاده کردهام.

ادامه در صفحه 19

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.