چرا جهان جنگ س برعدا دزسوقوتطک ومونيهسممبهپجیاريبوهترتب زييديآل نش مدريكا

Shargh - - جهان - اد آرنه وستاد استاد دانشگاه هاروارد

جنگ ســرد در یک روز ســرد و غمانگیز از ماه دســامبر ســال ۱99۱ در مســکو به نقطه پایان خود رســید؛ وقتي که میخائیل گورباچف، سند پایان کار اتحاد جماهیر شوروي را امضا کرد. البته کارایي ایده کمونیسم در شکل مارکسیست- لنینیســتياش و بهعنوان ایدهآلي براي اداره جوامع، مدتها قبل از آن زیر ســؤال رفته بود. تودور ژیوکف، رهبر کمونیســت بلغارستان، یک ســال پیش از فروپاشي شــوروي اینطور گفته بود: «اگر یکبار دیگر به دنیا ميآمدم، حتي کمونیســت هم نميشدم و اگر لنین امروز زنده بود، او هم همین را ميگفت. باید قبول کنم که ما از بنیان و فرض غلطي شــروع کردیم. بنیان سوسیالیســم غلط بود. من بر این باورم که ایده سوسیالیســم مرده به دنیا آمد.»

اما باوجود فروپاشــي اتحاد جماهیر شــوروي، جنگ سرد در مقام یک نزاع ایدئولوژیک کاملا از میان نرفته است. در طرف آمریکا، حتي امروز هم خیلي چیز زیادي تغییر نکرده اســت. ایالات متحده به نظر از جنگ ســرد پیروز بیرون آمد، اما اکثر آمریکایيها هنوز امنیت خود را در این ميبینند که دیگر کشــورها نیز بیشتر شبیه کشور آنها شوند و دولتهاي جهان از ایالات متحده فرمان ببرند. ایدهها و فرضیاتي که در دوران جنگ سرد قوام یافتند، باوجود ازمیانرفتن تهدید شوروي، براي چندین نسل پابرجا ماندند. بهجاي یک سیاســت خارجي آمریکایي محدودتر، اکثر سیاستگذاران هر دو حزب دموکــرات و جمهوريخواه بر این باور بودنــد که ایالات متحده ميتواند با کمترین هزینه ممکن، سیاستهاي خود را به پیش ببرد.

دوراهي پساجنگ سرد آمريکا

پیروزيطلبي آمریکاي پســاجنگ سرد دو نســخه داشت. اولي، نسخه بیــل کلینتون بود که رفــاه مبتنيبر ارزشهاي بازار آزاد در ســطح جهاني را تبلیــغ ميکــرد. هرچند این رویکــرد در حوزه سیاســت داخلي احتمالا درســت بود، اما در روابط و امــور بینالمللي با نوعي بيهدفي همراه بود. آمریکایيها از درگیري با کشــورهاي خارجي خســته بودند و ميخواستند از «دوري، دوستي»شــان لذت ببرند. در نتیجه، دهه ۱990 فرصتي سوخته براي همــکاري بینالمللي بود، مخصوصا براي مقابلــه با فجایعي مانند بیماريهاي مسري، فقر و نابرابري. بارزترین نمونههاي این فرصت سوخته را باید رزمگاههاي جنگ سرد از قبیل افغانستان، کنگو و نیکاراگوئه دانست که ایالات متحده بعد از پایان جنگ ســرد، نســبت به آنچه در آن کشورها اتفاق ميافتاد از این بيتفاوتتر نميتوانست عمل کند.

نســخه دوم، نســخه جورج بوش بود. در جایي که بیل کلینتون بر رفاه تأکید داشــت، جورج دبلیو بوش بر ســلطه تکیه ميکرد. البته در این بین، ۱۱ ســپتامبر به وقوع پیوست. شاید اگر اســلامگرایان بنیادگرا به واشنگتن و نیویورک حمله نميکردند، هیچگاه این نسخه بوش زاده نميشد. البته که تجربه جنگ سرد مشــخصا ایالات متحده را نسبت به چنین خشونتهایي شــرطي کرده بود. بــه همین خاطــر، بهجاي حملات نظامــي هدفمند و محدود و همکاري اطلاعاتي و امنیتي جهاني که ميتوانســت معقولترین واکنش ممکن باشــد، دولت بوش تصمیم گرفــت از هژموني بدون رقیب خود براي اشــغال و کشورگشایي در افغانســتان و عراق استفاده کند. این اقدامات؛ یعني تلاش براي مستعمرهســازي در قرن بیســتویکم، از لحاظ استراتژیک هیچ معنایي نداشــت؛ آن هم براي قدرتي که هیچ علاقه براي مستعمرهداري ندارد، اما ایالات متحده از روي اهداف استراتژیک دست به ایــن اقدام نزده بود. دولت آمریکا این کار را کرد چون مردمش خشــمگین و وحشــتزده بودند. دولت آمریکا دســت به این کار زد چون ميتوانست. نســخه بوش از ســوی مشــاوراني در سیاســت خارجي هدایت و رهبري ميشد که جهان را برحسب دوران جنگ سرد درک ميکردند. ذهنیت آنها همچنان بر قدرت، کنترل قلمرو و تغییر رژیم اســتوار بود. در نتیجه، دوران پســاجنگ ســرد نه یک انحراف، بلکه تداوم یک هدف تاریخي مطلق براي ایالات متحده بود، هرچند با تغییر نســلها، قدرت و توان ایالات متحده در حفظ استیلاي جهاني خود کمتر و کمتر شده است.

بــا ورود آمریــکا به قرن جدید، هــدف اصلي آمریکا باید بــه این تغییر ميیافــت که دیگر ملل را بــه پذیرش هنجارهــاي بینالمللي و حاکمیت قانــون ســوق دهد، اما درعــوض، ایالات متحــده همــان کاري را کرد که ابرقدرتهــاي درحالافول اغلب انجام ميدهند: واردشــدن به جنگهاي غیرضروري و بيثمر در آنسوي جهان که در آنها اهداف کوتاهمدت امنیتي با اهداف بلندمدت استراتژیک اشتباه گرفته شده بود. پیامدها و عواقب این رفتار این اســت که امروزه آمریکا کمتــر از آنچه انتظار ميرود براي مقابله با چالشهاي بزرگ پیشرو آماده اســت: خیزش و قدرتگیري چین و هند، انتقال قدرت از غرب به شــرق و چالشهاي سیســتماتیکي مانند تغییرات اقلیمي و بیماریهاي واگیردار.

آينده ربودهشده روسیه

اگــر ميگوییــم ایالات متحده جنگ ســرد را بــرد، اما نتوانســت از آن بهره بگیرد، درمقابل اتحاد جماهیر شــوروي یا بهتر اســت بگوییم روسیه، بهمراتب بیشــتر از آن متضرر شد. فروپاشي شــوروي باعث شد تا روسها احساس سرخوردگي و تحقیر کنند. دیروز آنها ملتي نخبه در قالب اتحادي بــزرگ و قدرتمند از جمهوريها بودند و فرداي آن روز، نه هدفي داشــتند و نــه موقعیتي. بهلحاظ مــادي نیز اوضاع روسها بعد از جنگ ســرد رو به وخامت گذاشــت. سالخوردهها مســتمري نميگرفتند و حتي برخي از گرســنگي مردند. سوءتغذیه و اعتیاد به مشــروبات الکلي میانگین سني را براي مردان روســي از حدود 6۵ سال در سال ۱98۷ به کمتر از ۵8 سال در سال ۱994 کاهش داد.

اینکه بسیاري از روسها احساس ميکردند آیندهشان از آنها ربوده شده است، احســاس غلطي نبود. آینده روسیه درواقع از طریق خصوصيسازي صنایع روســي و منابع طبیعياش، به ســرقت رفته بود. بعد از اضمحلال دولت سوسیالیســتي با آن اقتصــاد نهچندان روبهراهش، یک الیگارشــي جدید از دل مؤسســات حزبي، ادارات، مراکز علمي و فناوري ســر برآورد و متعاقبا مالکیت ثروتهاي روســیه را از آن خود کرد. در بســیاري از موارد، ایــن مالکان جدید دارایيهاي ملي را بــه جیب زدند که کاهش تولید را به دنبال داشت. در شرایطي که از رسانههاي رسمي و دولتي، بيکاري به طور رسمي صفر اعلام ميشد، نرخ واقعي بيکاري در دهه ۱990 میلادي به ۱3 درصد افزایش یافت. همه اینها زماني اتفاق افتاد که غرب براي اصلاحات اقتصادي بوریس یلتسین هورا ميکشید.

حال کــه به عقب مينگریم، گذار اقتصادي به ســرمایهداري براي اکثر روسها یک فاجعه بود. همچنین مشــخص اســت که غرب ميبایست با روسیه بعد از جنگ سرد بهتر از این رفتار ميکرد. اگر در دهه 90 میلادي، به روسیه شــانس پیوستن به اتحادیه اروپا و حتي ناتو داده ميشد، امروز هم غرب و هم روســیه امنتر بودند. درعوض، کنارگذاشــتن روسیه به روسها حســي از طردشدگي و قربانيشــدن داده اســت که بهنوبه خود، زمینه را براي رويکارآمدن پدیدههایي مانند ولادیمیر پوتین فراهم آورده که تمامي بلاهایي که ســر روسیه آمده اســت را دسیســه آمریکا براي منزويکردن روســیه ميبینند. اقتدارگرایي و ستیزهجویي پوتین البته با حمایت عمومي همراه شده است.

شــوکهاي دهه ۱990 به نوعي بدبینــي غیرقابلانکار در میان روسها انجامیده اســت که نهتنها بياعتمادي عمیق نســبت به هموطنان خود را شــامل ميشــود، بلکه باعث ميشــود تا هر چیزي را توطئهاي علیه خود ببینند، بدون اینکه در اکثر مواقع با واقعیت و منطق همخواني داشته باشد. بیش از نیمي از روسها امروز بــر این باورند که لئونید برژنف بهترین رهبر آنها در قرن بیســتم بوده است و بعد از او، چهرههایي مانند لنین و استالین قرار ميگیرند. گورباچف در انتهاي این فهرست قرار ميگیرد.

چین، برنده جنگ سرد

بســیاري از مردم جهــان، با پایان جنگ ســرد بدونتردید نفس راحتي کشــیدند. به چین به چشــم یکي از بزرگترین منتفعان جنگ ســرد نگاه ميشــود. البته این کاملا درســت نیســت. براي دهههاي متمــادي، این کشور زیر ســایه دیکتاتوري مائوئیستي قرار داشــت که چندان با نیازهاي آن همخواني نداشــت. یکي از نتایج این وضعیت، یکي از دهشــتناکترین جنایات جنگ ســرد بود که میلیونها انســان را به کام مرگ کشاند، اما در طول دهههــاي ۱9۷0 و ۱980، چین در ســایه رهبري دنــگ ژیائوپنگ به شــکلي عمده از اتحاد موقتش با ایالات متحده، هم بهلحاظ امنیتي و هم بهلحاظ توســعه ســود برد. در جهان چندقطبي که امــروز در حال نضج است، ایالات متحده و چین در مقام دو ابرقدرت سر برآوردهاند. رقابت آنها برســر نفوذ بیشتر در آســیا، آینده جهان را رقم ميزند. چین مانند روسیه بهخوبي در نظام جهاني ســرمایهداري حل شــده و بســیاري از منافع دو کشــور بیش از پیش بــه هم گره ميخورد. روســیه و چین برخلاف اتحاد جماهیر شــوروی، به دنبــال تقابل جهاني یا انزواي یکدیگر نیســتند. آنها تلاش ميکنند تا با محدودکردن منافع ایالات متحده، بر مناطق حوزه نفوذ خود مسلط شوند، اما هیچیک از این دو کشور نه ميخواهند و نه قادرند تا یــک چالش جهاني ایدئولوژیک به اتکاي قدرت نظامي به راه اندازند. رقبا ممکن است به ســمت درگیري یا حتي جنگهاي محلي سوق یابند، ولي نه جنگي از نوع جنگ سرد نظاممند.

با توجه به اینکه مارکسیســتهاي سابق خیلي راحت خود را با اقتصاد بــازار بعد از جنگ ســرد وفق دادند، این پرســش مطرح ميشــود که آیا نميشــد از همان آغاز از این نزاعهــا و جنگها جلوگیري کرد؟ حال که به عقــب نگاه ميکنیم، نتیجــه کار به نظر ارزش آن ایثارهــا و فداکاريها را نداشت، اما آیا ميشد جلو آن را گرفت وقتي که در دهه ۱940 جنگ سرد از یک نزاع ایدئولوژیک به یک تقابل نظامي بدل شــد؟ در شرایطي که نزاعها و رقابتهــاي بعد از جنگ جهانــي دوم بدونتردیــد اجتنابناپذیر بودند - سیاســتهاي اســتالین بهتنهایي بــراي ایجاد این وضعیــت کافي بودسخت است استدلال کنیم که ميشد از جنگ سردي که نزدیک به ۵0 سال طول کشــید و نزدیک بود جهان را به ویراني بکشــد، جلوگیري کرد. البته لحظاتي وجود داشــت که رهبران جهان ميتوانستند درخصوص مسابقه تسلیحاتي و نظامي پا عقب بکشــند، اما نزاع ایدئولوژیک، امکان این تفکر منطقي را ســلب کرده بود. افرادي با نیت خیــر در هر دو طرف بر این باور بودند که ایدههاي آنها در معرض انقراض قرار دارد. این مســئله آنها را به سمت مخاطراتي سوق داد که به قیمت جان خود و دیگران تمام شد.

میراثخواران جنگ سرد

جنگ ســرد بهخاطر تهدید یک نزاع هســتهاي ویرانگــر، بر تمام جهان تأثیر گذاشــت. از این منظر، هیچکس از جنگ سرد در امان نبود. بزرگترین پیروزي در نســل گورباچف این بود که از یک جنگ هســتهاي جلوگیري به عمل آمــد. بهلحاظ تاریخــي، رقابتهاي قدرتهاي بــزرگ به فاجعهاي مهیــب ميانجامد، اما این قضیه در مورد جنگ ســرد صادق نبود، هرچند در لحظاتي جهان تا یک فاجعه اتمي تنها چند گام بیشــتر فاصله نداشت، اما بهراســتي چرا رهبران جهان حاضر بودند چنین مخاطرات ســنگیني را به جان بخرند؛ مخاطراتي که ميتوانست به قیمت پایان زمین تمام شود؟ چرا افراد بســیاري به ایدئولوژيهایي باور داشــتند که بعدها مشخص شد نميتواننــد راهحلي براي وضع موجود ارائه دهند؟ پاســخ من این اســت که جهان جنگ ســرد مانند جهان امروز از بیماريهاي آشکار بسیاري رنج ميبرد. با عیانترشدن نابرابري و سرکوب در قرن بیستم از طریق رسانههاي جمعي، مردم، بهویژه جوانها، احســاس کردند کــه باید درماني براي این آلام پیدا کنند. ایدئولوژيهاي جنگ ســرد، براي مشکلاتي پیچیده و غامض راهحلهایي بلاواسطه ارائه ميکردند.

آنچــه با پایان جنگ ســرد عوض نشــد، نزاع میان بایدهــا و نبایدها در امور بینالمللي است. در بخشــي از جهان امروز، چنین نزاعهایي بهخاطر قدرتگیــري جنبشهاي مذهبي و قومي شــدیدتر شــدهاند؛ نزاعهایي که ميتواننــد کل جوامع را بــه نابودي بکشــانند. برخــلاف ایدئولوژيهاي حاکم در جنگ ســرد که حداقل تظاهر ميکردنــد همه مردم ميتوانند به بهشــت موعود آنها قــدم بگذارند، این گروههاي امــروزي علنا انحصارگرا یا نژادپرســتند و طرفداران آنها بر این باورند که در گذشــته بيعدالتيهاي عظیمي به آنها روا شــده است؛ بيعدالتيهایي که خشم و کینه امروز آنها را توجیه ميکند.

اکثر آدمها و بهویژه جوانها، باید فراتر از همنســلان یا خانوادههایشان، بخشــي از یک گروه کلانتر باشــند؛ ایدهاي عظیم که انســان بتواند خود را فداي آن کند. جنگ ســرد نشــان داد وقتي ملتها براي بهدســتآوردن قدرت، نفوذ و کنترل از مســیر خود خارج ميشوند، چه ممکن است پیش بیاید. این به آن معني نیســت که این نیازهاي انساني فيالذاته بيارزشند، اما این هشداري اســت مبنيبر اینکه ما باید به دقت مخاطرات رسیدن به آن ایدهآلهــا را مدنظــر قرار دهیم تا به همان چاهــي نیفتیم که برخي از پیشینیان ما براي رسیدن به کمال و ایدهآل خود، به آن افتادند.

اينکه بسياري از روسها احساس ميکردند آيندهشان از آنها ربوده شده است، احساس غلطي نبود. آينده روسيه در واقع از طريق خصوصيسازي صنايع روسي و منابع طبيعياش، به سرقت رفته بود. بعد از اضمحلال دولت سوسياليستي با آن اقتصاد نهچندان روبهراهش، يک اليگارشي جديد از دل مؤسسات حزبي، ادارات، مراکز علمي و فناوري سر برآورد و متعاقبا مالکيت ثروتهاي روسيه را از آن خود کرد

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.