دوقلوهای همسان «اماس» ناهمسان

Shargh - - جامعه - مریم پیمان

به شــکم برآمدهاش زیرچشــمی نگاه میکنم. اگــر روزگار با من هم مهربان بود، شــاید همزمان هــر دو بارداری را تجربه میکردیم؛ او با ســامت و امنیت خاطر و من زیر نظر پزشــک و مضطرب از هزارویک احتمال ســاخته و پرداخته ذهنم. درباره وزن او شــوخی میکنیم و میخندیم. میدانیم که در دو ســال گذشــته در کنار هم راههای متفاوتی را بــرای ادامه زندگی انتخــاب کردهایم و امروز به هدفهایمان نزدیک شــدهایم؛ او به مادرشــدن و من به تنهایی زیســتن، او به ســالمماندن و من به سالمشــدن، او به ادامهدادن و من بــه رهاکردن. لیوان شربت ســرخرنگ را یکنفس سر میکشد و بهسختی در پشت میز جای میگیرد. نگران است. پیش از این، نشــانههای «اماس» را پرســیده بود و حالا مضطرب روزهای پس از زایمان خود اســت. بسیاری از دوستان بیمارمان بعد از بارداری متوجه نشــانههای بیماری شــدهاند و او بهعنــوان یکی از دوســتان همیشــه همراه، امروز از این موضوع بــرای آینده خود و فرزندش نگران اســت. ضعف و خســتگی یک نشــانه عمومی و مشــترک میان انــواع بیماریها بود که همراه بــا تاری دید و درد در چشــم، پزشــک را وادار به تجویز آزمایش کرد. پزشــک با شــک احتمــال «اماس» را رد کرد؛ اما سهیا هنوز نگران اســت. از جا بلند میشوم و در میان جملههای شکســته او، به سمت گاز میروم. به بخــار کتری در فضــا خیره میشــوم. قوری را برمیدارم. با چشــمانم قطره آب را دنبال میکنم. قطــرهای آب از قــوری روی پای مــن میریزد. به انگشت شســت خیس پای راســتم نگاه میکنم. قوری را روی کابینت میگذارم و با دستمال پایم را خشک میکنم. «سوختی، دختر!» سر میچرخانم. لبخنــد میزنم. بعــد از چند ثانیــه حس میکنم. میسوزم و انگشــت قرمزرنگم را باد میزنم. روی صندلی مینشــینم و از ســوزش مینالم. ســهیا بلنــد میخندد. بــرای او جالب اســت که چندین ثانیه طول کشــید تــا نورونها پیام ســوزش را به مغز برسانند. من هم با او میخندم. نمیدانم چه کنم اگر نشانههای «اماس» او بعد از زایمان جدی شــوند یا به افســردگی بعد از زایمان دچار شــود. بدون حضور مادر و خواهر او تنهاتر از من اســت. «غربالگــری چیزی نشــان نداد». نگــران فرزندان دوقلویی است که قرار اســت همهکس او باشند. دو دختری که مادر و خواهر مادرشان خواهند شد. دلم نمیآید به او بگویم که در غربالگری «اماس» نشان داده نمیشود. میگویم: «این بیماری وراثتی نیست. تنها احتمال ابتا در خانوادههایی که بیمار «اماس » دارند، کمی بالاتر از دیگر افراد اســت ». با شک نگاه میکند. «حتی اگر دوقلوهای تو همسان باشــند و یکی از آنها در دهههای بعدی عمر دچار بیماری شود، دیگری در بیشترین حالت 30 درصد احتمــال ابتا دارد». چشــمهای ترســیده او هیچ نشانی از مجابشدن ندارند. ««اماس» نداری! اگر هم داشتی به کسی منتقل نمیشد». صدای پیامی از فضــای گفت بیثمر یکطرفــه نجاتم میدهد. پیام را بــاز میکنم؛ «...و مرگ/ در کدامین دقیقهی گیج/ بیدار میشود از خوابهای ما؟ / در این شبِ دراز/ این شبِ مشکوک...» لبخند میزنم.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.