اين را فقط مادران ميدانند

Shargh - - هنر -

ناستین مجابی:

ســال تحصيلي ‪1349 1350-‬ در دانشــگاه تهران، در رشــته تئاتر همدانشــکده شــديم. من بعد از ديپلــم ازدواج کــرده بودم و يک دختر داشــتم. در 24 ســالگي وارد دانشــگاه شــده بودم. آقاي عــزتالله انتظامي هنرپيشــه معروفي بــود و يک ترم بالاتــر از من بود. کلاس مشترکي داشــتيم با دکتر فريدون رهنما. پاييز بود و هوا آفتابي. من از زير پيلوت دانشــکده معماري ميرفتم به طرف کلاس. ايشــان تــا مرا ديد، آمد جلو و ســلام و احوالپرسي کرديم. با لحن شيرين و صــداي تئاترياش گفت بهبه شــما خوبيد! آقا چطورن. ســلام من را برسانيد. گفتم چشم. گفت راســتي مدتيه دلم ميخواد موضوعــي را به آقا بگويم، ولي نديدمشــان. حالا به شما ميگويم تا براش تعريف کنيد که بنويســد. گفتم خودتان چرا نمينويســيد؟ گفت من که نويسنده نيستم. ايشان ميتواند مطلب را خوب بپروراند. منتظر ايستادم. چشمان درشت و سياه براقش را که تا به حال به من دوخته شــده بود گرداند به طرف بالا، سفيدي چشــمانش بيش از حــد بود. گفت ســال 1955 رفته بودم آلمان تا درس هنرپيشگي بخوانم. پول نداشتم و مجبور بودم هم براي بهترشدن زبانم و هم براي امرارمعاش مدتي کار کنم. حقوق خوب مرا به کارگري در کارخانه ذوبآهن کشاند. کاری خطرناک و ســنگين بود و کمتر داوطلب داشــت. استخدامم کردند. براي اينکه پول اتوبوس ندهم، صبــح زود راه ميافتــادم. در صبحهاي ســرد و سربي بدون بالاپوش مناســب تند راه ميرفتم تا کمتر ســردم شود و برسم به اتوبوسي که کارگران را ميبرد.

اتوبــوس دورتــر از کارخانــه ميايســتاد و بايد مقداري پياده میرفتم تا میرســيدم به محل کارم. ميانبــري پيدا کــردم از بين خانههــاي يک طبقه کارگــران محلــي که ســاختمانهايش با ســيمان ســاخته شــده بودند و مثل هوا ســرد و خاکستري بودنــد. اغلب تکاتاقــي بود با يک پنجــره دو لتي در ارتفــاع يکمتــري زميــن و يــک در ورودي که موقع عبور من همه بســته بود. انگار کسي در آنها زندگي نميکرد. با اينکه هواي ســرد مرا ميدواند، امــا ميان آنهمه خانه دربســته، بازبــودن هرروزه يک پنجــره توجه مــرا جلب ميکــرد. زني حدودا ‪80 ،70‬ ساله با روسري کوچک راهراه سفيد و آبي که پشت سرش گره ميخورد و بخشي از موهاي سپيد و کمپشــتش را ميپوشاند در درگاه يکي از پنجرهها روي چهارپايهاي مينشســت. دســتهاي ســفيد و چاقش را روي هم ميگذاشــت و آنهــا را به لبه پنجره تکيه ميداد. ســرش همواره به طرف انتهاي کوچه دراز که از وسطش جوي باريکي که فاضلاب خانهها را به بيرون ميبرد، خم بود. نگاهش چيزي نميديد جز راهي که به خيابان منتهي ميشد. يکي، دو روز اول کــه توجهم به او جلب شــد فکر کردم منتظر کسي اســت، اما تکرار آن صحنه در ساعاتي که ميرفتم و برميگشــتم مرا کنجکاو کرد بدانم در هواي سرد، ســاعات طولاني بر درگاه پنجره منتظر چيســت. از همکاري پرسيدم. گفت من تازه آمدهام، نميدانــم. روزي هنگام ناهار که دور هم نشســته بوديــم، پرســيدم اون خانمي که هميشــه در قاب پنجره نشسته کيه. کارگر حمل گاري گفت: گودرون را ميگويي؟ بيچاره از وقتي پســرش در جنگ کشته شــده، زده به ســرش. زمستان و تابســتان همانجا ميشينه. ميگه منتظر پســرم هستم؛ مياد و لبخندي زد. زنگ خورد و برگشــتيم سر کار. از فرداي آن روز توجهم به او تــوأم با اندوه بود. حس انتظار مادري که در درگاه انگار مجسمه شده بود دلم را ميفشرد. کلاس بازيگري شــروع شــده بود و بايــد کار را رها ميکــردم. هنوز تسويهحســاب نکــرده بودند. قرار گذاشــتند پانزدهم ماه بقيه پولم را بپردازند. آن روز وقتي از جلوی پنجره زن گذشــتم، هنوز چندقدمي نرفتــه فکر کردم از کســي که حدود يک ســال، کار سخت و خستهکننده را برايم اندکي تحملپذير کرده بود، بيانصافي اســت خداحافظي نکنم؛ خصوصا که اين اواخــر چندبار به هم لبخند زده بوديم و من چند روز بود با او سلام و خداحافظي ميکردم. پايم کند شد و برگشــتم. با خجالت رفتم جلو و گفتم از فردا سر کار نميآيم، خواســتم از شما خداحافظي کنم. ادامه دادم من هر روز که شــما را ميديدم ياد مادرم ميافتادم. خنديد و گفت دَرسِت که تمام شد برميگردي؟ گفتم حتما. گفت ســلام مرا به مادرت برســان. تا آنموقع پسر من هم برگشته است. موقع را مغتنم شــمردم و با اينکه ميدانســتم پســرش در جنگ کشــته شــده، اما خودم را به آن راه زدم و پرسيدم پسر شــما کجا درس ميخواند؟ گفت پسر من جبهه اســت. گفتم هشــت سال است که جنگ تمام شــده، هنوز برنگشــته؟ گفت تــوي راه مانده. آمدنش نزديک شده. سپس ناگهان قيافهاش تغيير کــرد و با صدا و لحني پرصلابت کــه انگار از گلوي کسي ديگر و با صدايي متفاوت بيرون ميآمد، گفت دلم روشن است. همين روزها ميرسد. اين جمله را چنان بااطمينان و قوي گفت که نتوانستم شک کنم. گفتم مسلما برميگردد. دستش را دراز کرد و با من دست داد. 15 روز بعد نزديکيهاي ظهر رفتم پولم را بگيــرم. از دور جماعتي را ديــدم که توي کوچه تجمع کرده بودند. اولين فکري که به ذهنم رســيد ايــن بود که حتما اتفاقي بــراي زن افتاده. نزديکتر او را ديــدم که با همان لباس نشســته بر چهارپايه، اما اينبار بيــرون خانه کنار در و مردي بلند و موبور حدود 30 ساله کنارش ايستاده.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.